دمه ى جادوگران و وردهاى كاهنان مى جستند براى آنان چه سودى داشت؟...

براى چه آن همه قربانى به بت هايشان پيش كش كردند؟...

اكنون چگونه خدايانشان به آنان يارى نرسانيدند چنان كه گويى با دعا و زارى آنها را نيايش نكردند و در محراب هاى خود همه ى آيين هاى مذهبى را براى آنها انجام ندادند. آيين هايى كه دست هايشان را از بسيارى كف زدن آماسيده كرد و گلوهايشان را از بسيارى سفير زدن به سوزش افكند؟...

كينه ى مكيان بر آن جوان زاييده خشم آنان نبود كه او پسر عم دشمنشان است. دشمنى كه مزه ى تلخ زيان و شكست را به آنان چشانيده است...

از اين نبود كه على محبوب و پسر خوانده ى پيامبر است...

از اين نبود كه على در جهان، نخستين مردى است كه اسلام آورد و روزى پشت پيامبر را گرفت كه در ميان خويشاوندان نزديكش هيچ ياورى نداشت...

از اين نبود كه على زندگى خود را به خطر افكند و جان خود را فداى پيامبر كرد، جامه ى او را پوشيد و به جاى او در بسترش خوابيد، و همه ى نشانه ها گواه اين بود كه به جاى پيامبر كشته شود...

شايد از اين بود كه برخى از مكيان جوان ابوطالب را با جوان ابراهيم برابر مى نهادند...

زيرا اسماعيل و على هر دو در پاسخ به دعوت پروردگارشان براى جان سپارى لحظه اى دودلى به خود راه ندادند...

ابراهيم- پدر پيامبران- به دستور خدا پسر را گفت:

(پسرم در خواب مى بينم كه گلويت را مى برم. درنگر كه در دل خود چه مى بينى؟...) (صافات، آيه ى 102).

پسر لحظه اى ترديد نكرد. پاسخ داد:

(اى پدر آنچه را مى فرمايند بكن، به خواست خدا مرا از شكيبايان خواهى يافت...) (صافات، آيه ى 102). و گردن خود را بر خاك كوه ثبير به كارد سپرد...

محمد نيز به پسر عم خود- به فرمان خدا- دستور داد كه در بستر او بخوابد تا گزند كشته شدن را از او برگرداند...

على بى درنگ، هنوز واژه هاى پيامبر در فضا طنين انداز بود كه فرمان او را پذيرفت...

آنجا كه دستور يافته بود خوابيد و كالبد خود را يكسره به شمشيرهاى مشركان سپرد...

همان چيزى كه براى پسر آن نياى پير پيش آمد براى پسر اين نواده نيز پيش آمد...

قريشيان- از روى بيزارى- با بودن على در مكه احساس خوارى مى كردند و على با اندامى چارشانه و پيكرى نيرومند و نشانه هاى چهره اى درخشان مى رفت و مى آمد و بر آنان فخر مى فروخت و با ريشخند به آنان مى نگريست...

نگاه هاى او كه از گوشه ى چشم بر آنان مى افتاد به ماننده ى همان مشت خاكى بود كه پيامبر بر سرهايشان افشاند و به موهايشان پيوست به گونه اى كه طوفان هاى سخت و بادهاى تند آن را پراكنده نساخت و آبهاى درياها و باران ها آن را نشست...

آنان على را زخمى ژرف بر پيشانى شكوه خود مى پنداشتند كه هرگز خونش بند نمى آمد...

يا زخم نيزه اى مى دانستند كه تا ژرفاى دل آنان فرومى نشست...

يا نشان خواريى مى گماشتند كه سوزن سرنوشت آن را درون پلكهايشان كوبيده است... و چرا چنين نباشد در حالى كه على شكست زشت آنان را در برابر محمد به يادشان مى آورد، محمد كه مردى بود بى جنگ افزار در برابر ملتى داراى شمار بسيار و ساز و برگ فراوان؟...

على خار چشم زنده اى بود كه پيامبر او را زير چشم و بينى قريشيان در مكه بر جاى خود گذاشته بود تا آينه اى باشد كه آنان خود را بر پهنه ى آن از زيان زدگى و نگرانى و بى بهرگى به ماننده ى فرومايگانى زشت بنگرند...

آرى على اين چنين بود!...

اگر آنان كرانه ى ديدگاه هاى انديشه ى خود را مى گستردند، راه نوينى پيدا مى كردند كه آنان را به آينده اى نزديك و روشن مى كشانيد...

اگر نگاه انديشه ى خود را در كار اين جوان كوچك، دقيق مى گردانيدند و در نشانه هاى او ژرف نگرى مى كردند، آنچه را از حقيقت او نمى دانستند يا از آن بى خبر مانده بودند، درمى يافتند...

اگر از غيب آگاه بودند، او را پس از يكسال ديگر با همه ى جوانى و كم ساليش مى ديدند كه با شمشير آهيخته و گاهى نيز با دو شمشير در دست راست و چپ خود بر گروه هاى دلاورانشان يورش مى آورد. دو شمشير به سان دو اژدمار كه چون هريك از آنها دشمنانش را نيش زند، زمين از خون آنان سرخ مى شود و پيكرهايشان به سان تنه هاى درخت خرما- كه طوفانى سخت آنها را ريشه كن كرده- بر زمين فرومى افتد...

به راستى كه على در آن روز چه بسيار گردن ها زد!...

چه بسيار اندام ها را از هم گسست!...

همه ى نيروى قريشيان در برابر او باد هوا شد...

شكوهشان زير پاها پايمال شد...

مغاك ها جايگاهشان شد...

كلاغ ها در مكه بر سر خانه هايشان بانگ برمى آوردند...

جغدها در نشستگاه هاى سحرخوانى و انجمن هاى بازى و سرگرميشان آواز سر دادند...

خدا به آنان مهلت داده بود، اما آن مهلت دادن به سرسختيشان در گمراهى افزود...

فريفتگيشان بر آنان چيره آمد، خودستاييشان آنان را گمراه كرد... و از ديدن لغزشگاه هاى سرنوشت كور گردانيد...

خردهايشان را نابود كرد و تهى ساخت. دل هايشان را از ميان برد و باد هوا كرد...

دارايى و فرزندان و ارجمنديشان آنان را بى نياز نكرد...

آسياب خردكننده ى جنگ بر آنان رحم نكرد...

آسمان بر آنان گريه نكرد...

اگر چه اين سرنوشت اندوه بار براى آنان كوتاه بود...

اما آنان به زودى اندوه جاودانه را درخواهند يافت...

على آشكارا از ميان آنان از شهر بيرون رفت...

قريشيان سرافكنده بودند و نگاه هايشان بى برق بود و خاموش...

رسوايى، آنان را بيهوش گونه كرده بود...

كينه در دل هايشان جوش مى زد وليكن راهى براى بيرون جستن نمى يافت، زيرا در پس نشانه هاى چهره ى خندانشان حبس شده بود، درست به ماننده ى بخار كه درپوشى سخت و استوار نگذارد از ميان ديگ بيرون جهد...

هنگامى كه نگرانى، آنان را به لرزش مى افكند- همانند پاره سنگى كه پهنه ى بركه ى گنديده اى را به لرزش درمى آورد- يكديگر را با نگاه چشم ها ملامت مى كردند...

آنگاه خشمگنانه به لرزه مى افتادند... و از آن پس خطوط چهره ى آنان سياه رنگ و پژمرده مى شد... از كينه سياه رنگ مى شد، و از احساس خفت و خوارى پژمرده مى گرديد...

هرگز، قريشيان على را رها نمى كنند...

اين جوان كه سرهاى قريشيان را زير پا گرفت، اگر شكنجه نشود، نبايد از معاقبه جان به در ببرد...

پس بايد راه را بر او ببندند!...

بايد او را به خوارى و سرافكندگى برگردانند...

بايد او درس عبرتى باشد براى هركس كه بخواهد آيين هاى سروران ستم پيشه را در آن سرزمين درهم شكند. سرورانى كه هيچ دستانى بر دستان آنان پيشى نمى گيرد، هيچ آواى آهسته اى با آواز بلند آنان شنيده نمى شود، و هيچ سرى بالاتر از سرهاى آنان درنمى آيد...

ابوجهل پسر هشام در ميان آنان فرياد برآورد:

«جناح را نزد من آوريد!...» بى درنگ اين برده ى بندى را كه براى آنان از سر آمدن دلاور مردان به شمار مى آمد، نزد او آوردند...

آن دشمن خدا جناح را دستور داد تا على را برگرداند...

جناح از نزد ابوجهل برگشت و در رأس گروهى از سواران جنگاور از شهر بيرون رفت. حويرث پسر نقيذ نيز همراه آنان بود. همه ى آنان نقاب بر چهره افكنده بودند و كاروان على و آن بانوان هاشمى را دنبال مى كردند...

چون كمى به سوى شمال راه پيمودند، گرد و خاك آن كاروان را- كه 