در راه خدا هجرت مى كردند- به چشم ديدند. جناح اسب خود را به سوى آنان تاخت، گويى كه با بال به سوى آنان پرواز مى كند، او و گروه ستمكارش در پرده اى از گرد و غبار كاروان درآمدند...

جناح نزديك آمد و به سوى على خم شد...

آنگاه به اندازه ى يك كمان يا كمتر پيش آمد...

سپس فرياد برآورد:

«اى پسر ابوطالب... گمان مى كنى تو مى توانى زنان را فرارى دهى! آنان را برگردان...» آن جوان با گوشه ى چشم نگاهى خشمگينانه به او انداخت و با آرامى گفت:

«اگر برنگردانم چه؟...» «به خوارى برگردانيده مى شوى!...» على نگاه كرد، خود را در حلقه ى محاصره ى گروه دشمنانش ديد...

آن فرمانده ى نافرمان مى خواست با شمشير تيز و پرندآورى كه در دست داشت بر على يورش برد...

دو تيغه ى شمشير در تابش آفتاب برق زد...

برقى در پيش آمد... و برقى در پس آن...

آيا آنجا در دنياى واقع آن دو برق، پيشى جوينده و پس آينده اى هست؟...

بلكه آن دو در يك آن آشكار شدند و پنهان گشتند...

مرز آغاز و مرز پايان آن دو برق بر پهنه ى يك ذره از يك لحظه، به هم رسيد، اگر بتوان براى يك ذره از يك لحظه ى زمانى با سنجه ى چشم و ديد، يا با عدد و رقم حد و مرزى پنداشت...

هيچ چشمى آن دو برق را نديد... و هيچ احساسى آنها را درنيافت...

فاصله ى زمانى ميان آن دو هيچ عمرى نداشت. يك چشم برهم زدن در برابر آن به ماننده ى يك روزگار، دراز مى نمود...

برق نخست از شمشير آن برده ى فريب خورده بود كه از ميان دستش بيرون پريد و بر روى شن ها افتاد...

برق دوم از شمشير على بود كه با ضربه اى مرگبار بر سر «جناح» فرود آمد و تن او را از بالاى دو شانه تا پايين دنبالچه به دو نيمه ى راست و چپ شكافت و جناح دو جناح شد!...

آن ناكس- يا آن دو ناكس- بر زمين فروافتاد...

اسبش- كه او را بر پشت مى كشيد- نيز بر زمين افتاد، زيرا آن شمشير بران از ميان پيكر آن سوار، بر اسب او نيز زخم زد و نزديك بود مزه ى مرگ را به آن بچشاند...

اما آن ضربه ى ناگهانى على توان حركت را از ديگر افراد آن گروه جنگاور گرفت...

حواس آنان را تهى كرد...

هوش از آنان برد و همانند بت هايى بى جان شدند...

اگر غريزه ى عشق به زندگى در سم اسبان آن جنگاوران راه نمى يافت و به فرار وادارشان نمى كرد، بى شك آنان نيز همانند فرمانده ى خود نقش بر زمين مى شدند تا براى شاهين ها و كركس ها خوراكى دلپذير باشند...

فرومايه اى پست از آن تبهكاران ناكس را كينه چنان فراگرفت كه از نگاهداشت آيين جنگاورى و راه و روش سواران جنگاور و شيوه ى جنگى حاكم بر سرزمين خود كور گردانيد، آيينى كه مى گفت از آزردن زنان در جنگ يا صلح- اسير باشند يا آزاده و يا كنيز- بايد خوددارى كرد. وى در حالى كه پا به فرار نهاده بود با بى پروايى و ناجوانمردى به نزديكترين شترى كه پيش روى او بود كوركورانه سك زد، و خود براى رهايى از درگير شدن با على همچون مرغى شتابان به پرواز درآمد... و اين شيوه ى هر مرد ترسوى بددل است... و آن مرد ترسوى فرومايه حويرت پسر نقيذ بود...

او شيفته ى قهرمان بازى بود و آزمند به آزار دادن...

همه ى كوشش وى آن بود كه وانمود كند مى تواند به هر چيزى چيرگى يابد...

چه بر مردمان و چه بر جانوران...

اگر جاندارى او را از دست يافتن به اين بازيگرى قهرمانانه ناتوان مى كرد، جان در كالبدش ناآرام مى شد و به ماننده ى بزى كوهى بر تخته سنگ هاى كوه شاخ مى زد تا شاخ هايش سست شود و بتواند از اين راه پاره اى از گزند اندوخته در نهان پر فساد خود را بيرون ريزد، گزندى كه ديرى نمانده بود با فشار آن، شش هايش از هم پاشيده شود...

او با كوششى هرچه تمام تر در هوا، شبح هاى موهوم و پيكرهاى بى كالبدى را كه در خيال سرگردانش آشكار مى شد، شمشير مى زد تا بر او ثابت شود كه توان شمشير زدن و برخورد با رويدادهاى زيان بار و گزندآور را دارد...

گاهى براى خود زيانى نمى ديد كه وانمود كند در درگيرى ها رنج و شكنجه اى بر او فرود آمده و او را زار و نزار كرده است، گاهى هم خود خراشى بر تن خويش وارد مى آورد تا چنان نمايان كند كه در راه رسيدن به پيروزى در ميدان نبرد همانند كسى بوده كه دلاورى هاى قهرمانانه از او سرزده و زخم ها ديده است!...

درست همانند رفتار «حطيئه ى» هجوپرداز كه بنابر اخبار نقل شده در داستان هاى موروثى عرب، لذت پيروزى و كام جويى را در نكوهش بزرگواران و بلند پايگاهان مى دانست و اگر بزرگى نمى يافت تا هجو كند به چهره ى خود در آب مى نگريست، آنگاه زبان بى شرم خود را در هجو آن مى گشود:

«چهره ى خود را ديدم كه خدا آن را زشت آفريده است. زشت بادا اين چهره و زشت بادا دارنده ى آن!» او با اين سخن دو گنجشك را با يك سنگ مى زد...

از يك سو خود و هجوشدگان بزرگوارش را- با هجو كردن خود- در جايگاهى يكسان و برابر مى گذاشت... و از سوى ديگر آز خود را براى هجو كردن سيراب مى كرد... و يا درست همانند رفتارى كه سروانتس قرن ها بعد در ادبيات غربى براى ما از قهرمان داستان خود «دون كيشوت» ترسيم كرده است. شواليه ى دروغينى كه توهم قهرمان بودن همه ى ذرات انديشه ى او را فراگرفته است، با رگهاى گردنى آماسيده روان مى شد تا با آسياب هاى بادى بجنگد، زيرا وى با چشمان گمانه پرداز و دوبين خود آنها را جنگاورانى نيرومند مى بيند!...

حويرت پسر نقيذ نيز انتقام خود را از ستورى زبان بسته گرفت...

شتر را سك زد و رم داد... و فاطمه و ام كلثوم را از پشت آن بر زمين افكند...

اگر چه آن مرد ترسو در آن لحظه پاره اى از زشت خويى گزندآور خود را آرامش داد و با آن كار پست، شادمان و خودستاى نزد قوم خود برگشت، اما فخرفروشى و نازش او به سان كفى بر روى آب يا حبابى از هوا، بيهوده و پوچ بود...

زيرا اگر چه زمانى طولانى خواهد گذشت، ليكن او ميوه ى اين رفتار زشت را خواهد چيد و جزاى فريب نفس و عملكرد ناپسند دستان خود را خواهد يافت...

روزها دراز است...

اما با همه ى درازى محدود است و عمر در برابر آنها فراخ است و گسترده... و لحظه اى كه هنگام انتقام گرفتن از حويرث فرارسد، مرگ او را بر لبه ى شمشيرى نابود خواهد كرد كه به گمانش از ضربه هاى كشنده ى آن رهايى يافته است، آرى حويرث پس از هشت سال در روز فتح مكه مرگ خود را بر دست على يافت...

آن كاروان به يثرب رسيد.

چون با پيامبر برخورد كردند، بار ديگر گروهشان به هم پيوست...

چهره ها درخشان شد...

چشم ها به سان ستارگان پرتوافشان شد...

تپش قلب ها، ترانه ها شد...

در نورى كه از آنان پرتو مى افشاند رشته هاى سبكى از سايه بر چهره ى على نشسته بود كه رنگى از تيرگى و ترشرويى بر آن مى افكند، چنانكه گويى پاره اى از خستگى آن راه دور و دراز است كه همچنان بر چهره او مانده است...

اين ترشرويى على زاييده ى خشم او از گستاخى جناح نبود...

پژواكى از بازمانده ى دردى نبود كه رميدن شتر و رنجور شدن فاطمه و خواهرش به او رسيده بود...

بازمانده ى اندوهى نبود كه با روان او درآميخته بود، اندوه از اين كه چرا نتوانسته بود گواه پذيرايى شايانى باشد كه آن شهر از پيامبر داشت و او را در آغوش كشيد به ماننده ى مادرى مهربان كه نوزادى را در آغوش مى گيرد ك