ه پس از نازايى و انتظارى دراز پا به جهان او گذاشته است...

پيامبر سوز دل تنگ كننده اى را كه پسر عمش از پنهان مى داشت، دريافت. سوزى كه دشوار بود بر لبان على جارى شود و از آن سخن گويد. پيامبر لبخندى مهرآميز و نرم به على زد. لبخندى كه گويى جرقه اى از برق بود كه پس از به هم پيوستن قطبى مثبت با قطبى منفى پيدا آمد و در پى آن برق جريان يافت!...

به دنبال آن لبخند گره از زبان آن مسافر كه با بريدن بيابان از مكه فرارسيده بود گشوده شد، با آزرم گفت:

«اى پيامبر خدا... ميان مردم برادرى برپا كردى و آنان را برادران يكديگر گردانيدى و مرا رها كردى...» آيا اين سخن على از روى سرزنش بود؟...

هرگز!...

بلكه تعبيرى بود از عشق و دوستى كه قلب وى آن را ساخت بى آنكه حرف هاى واژه ى عشق و دوستى را به كار گيرد...

يا بلندپروازيى بود براى شنيدن سخنى تازه از پيامبر خدا تا خشنودى او را از وى و بلند پايگاهيش را نزد پيامبر- با اينكه خود از آن آگاه است- تأكيد كند و بر آن بيفزايد...

يا گونه اى راز و نياز بود ميان دو محبوب كه اگر چه تاكنون بسيار آرزوى ديدار يكديگر را داشتند، اينك بيشتر آرزو دارند اين ديدارشان هميشگى بماند...

پيامبر با كلماتى كه از تپش دلى مهربان برمى خاست، به على گفت:

«تو را براى خود رها كردم... تو برادر منى و من برادر توام...» چه بلند جايگاهى!...

چه والا پايگاهى!...

اگر براى كسى در ميان مردمان فخرى باشد تا با آن بر ياران خود بنازد، كسى همانند پسر ابوطالب در سرتاسر روزگار نخواهد بود كه بتواند با داشتن چنين برادر و يارى بر همه ى زمينيان و آسمانيان فخرفروشى كند...

سرفرازى اين برادرى با پيامبر، شكوه و سرفرازى همه ى سرفرازى ها است...

به زودى روزگار براى جوان ابوطالب بر سر زبان پيامبر راستگوى و درستكار، ويژگى ها و برجستگى هايى آشكار خواهد ساخت كه قدر و منزلت او را برتر از همه ى برگزيدگان و نيكان- از پيشينيان و پسينيان- بالا خواهد برد، تا او بر تارك سرها جاى گيرد و از همه ى برگزيدگان برترى يابد...

بگذار تا روزگار براى پر كردن دوات ها و گستردن دفترها و بريدن كلك ها آماده شود!...در آباد بوم آرامش و آشتى

اينجا همانند آنجا نيست...

اين جايگاه همانند آن جايگاه نيست...

اين زندگى همانند آن زندگى نيست...

فرق ميان امروز و ديروز به ماننده ى فرق ميان خاك بى آب و گياه مكه و خاك اين شهر است كه اكنون مهماندار پيامبر است و در ميان شنزارها و كوه ها به سان آباديى حاصلخيز و سبز و خرم نمايان است...

از نخستين لحظه اى كه گام هاى فاطمه بر روى اين زمين تازه رسيد، براى او روشن شد در برهه اى از روزگار به سر مى برد كه گذشته را از آينده جدا مى سازد. گذشته اى به سخت رويى تخته سنگ كه از پشت به جهانى از تباهى، ستم و تاريكى كشيده مى شود. و آينده اى به نرمى آب كه از پيش به جهانى از درستى، دادگرى و روشنى، روانه مى شود...

فاطمه برخلاف وضعى كه در شهر مكه ديده بود- شهرى كه از آن هجرت كرد، و محمد را به گناه اينكه مى گويد خدا پروردگار من است، از خود بيرون راند- شهر شكوهمند «يثرب»را مى ديد كه بازوانش را باز كرده تا سربازان خدا را در آغوش گيرد...

هان اينجا جاى ماندگارى است... و ماندگارى دل آرامى است... و دل آرامى جايگاه انديشه است... و انديشه راهى است براى ارزيابى درست... و ارزيابى آگاهانه و هوشمندانه، فراخ ترين دروازه هاى پيروزى است...

فاطمه در اين هنگام از احساس فرخنده فالى و آرامش خاطر پر شده بود... و ى هنگامى از اين جايگاه تازه، دل آسوده شد كه ديد مسلمانان با حركتى پى درپى و با اطمينان و آمادگى تمام بر پهنه ى جزيرةالعرب پراكنده مى شوند و به ماننده ى پرتوهايى كه از قرص خورشيد در هنگام برآمدن سرازير مى شود، بر زمين هاى ناهموار و تپه ماهورها، و زمين هاى هموار و دشت ها، ميان دره ها و شكاف ها پيش مى روند...

كرانه هاى آن شهر به سان زمينى پاك است كه دست سرنوشت در آن ساقه هاى زنبق كاشت، ابرهاى آهنگ و اراده آبيارى آنها را بر گردن گرفت، تا آنگاه كه شكوفه هايى شدند سپيد و پاك به پاكى ايمان...

(مانند بوستانى است بر بلندى كه باران درشت قطره به آن برسد، آنگاه ميوه اش را دو چندان بدهد، پس اگر باران درشت قطره به آن نرسد، پس باران خرد قطره) (بقره، آيه ى 265) بدين سان ميوه ها رسيد و دلپسند شد...

آرى... حال آنان پس از كوچ كردن دگرگونه شد...

اينك زيستگاهشان آرامش است و آشتى...

مردمانش خدا را به يگانگى مى پرستند و خدا نيز آنان را از ميان مردم يگانه ساخت...

گسستگى و پراكندگى ميان آنان نيست...

شكاف و جدايى نيست، بلكه پيوند است و همبستگى...

نه اوسى هست و نه خزرجى... بلكه همه انصارند...

ايمان با دست مهربان خود بر دلهايشان كف سود و كينه را از سينه هايشان پاك كرد تا بدسگالى هاى نسل ها را از ياد بردند...

حد فاصل ميان بيگانگى و خويشاوندى از واژه هاى زبانيشان ناپديد شد، ابزار زندگيشان را با مهمانان خود بخش كردند...

برخورد قبيله اى ميانشان نبود...

از اين روى به يكديگر نام ها و لقب هاى زشت نمى دادند...

برخورد طبقاتى نبود...

از اين روى بر يكديگر با دارايى و بزرگى خاندان برترى نمى جستند...

برخورد خويشاوندى و قوم گرايى نبود...

از اين روى بر يكديگر با نژاد و تبار فخر نمى فروختند...

در ميان آنان رومى بود و حبشى، عربى و زنگى... در ميان آنان كسانى بودند كه ريشه هاى شجره نامه ى آنان به يعقوب مى رسيد...

ليكن همه يكسان بودند...

در جامعه ى نوپاى آنان براى نژاد و رنگ پوست هيچ ارزشى نبود...

زرد مانند سرخ بود... و سفيد مانند سياه... و برده مانند ارباب...

آنگاه كه خورشيد در گردش روزانه ى خود بر پلكان افق پاره اى راه مى پيمود، از ميان آنان تنها يك مرد برمى خاست و بانگ نماز سر مى داد...

پنج بار... از بيرون آمدن نخستين رشته هاى سپيد بامدادى تا فروهشته شدن پرده ى تاريكى. گلوى زرين او بانگ يكتاپرستى سر مى داد. دور و نزديك را فرامى خواند تا- با قيام و ركوع و سجود- به ديدار خدا بشتابند...

گاه گاه يك يا چند بار نيز آنان را در غير وقت معين فرامى خواند زيرا اگر كارى مهم يا رويدادى دشوار پيش مى آمد يا پيامى از سوى پروردگارشان فرامى رسيد، پيامبر روا مى ديد آنان را براى آن فراخواند و گرد آورد...
فاطمه آن دعوتگر آسمان را مى شناخت...

مى دانست كه او بلال پسر «رباح» است...

مى دانست او بلال پسر «حمامة» است، اگر بخواهند مردم را تنها به مادرانشان نسبت دهند...

مى دانست او تخته سنگ ايمان است كه شاخ گاوان شرك را سست گردانيده و آنان با همه ى شكنجه هاى سخت خود نتوانسته اند اندكى از پايدارى و استوارى او را بكاهند...

گزش تازيانه ها او را از راه خود برنگردانيد. تازيانه هايى كه در كالبد برهنه اش شكاف هايى ژرف مى افكند كه نزديك بود به استخوان برسد...

سوزش شن هاى داغ و آفتاب بى امان او را از دين برنگردانيد...

رنج غل و زنجيرها و قيد و بندها او را از باور خود برنگردانيد. غل و زنجيرهايى كه بر دست ها و پاها و گردنش چندان فشار مى آورد كه نزديك بود اندام هاي