ش از هم بگسلد...

به ماننده ى زنبور سرسخت بود...

به ماننده ى كوه استوار بود...

به ماننده ى الماس سخت بود...

زندگى و مرگش براى خداى پروردگار جهانيان بود...

فاطمه مى دانست او- در چشم ستم پيشگان- پاره هاى درهم شكسته اى است از بنده اى برده و از نژادى وحشى با نمايى وحشى كه در تبار و ريشه هاى دودمانى خود چيزى به شمار نمى آيد...

سياه پوست بود همانند ابرى تيره...

تيره رنگ بود همانند تاريكى دل شب...

آيا بردگى، رنگ پوست و نژاد به اندازه ى يك موى او را از جايگاهش كه در صدر مسلمانان بود، واپس افكند؟...

بلكه آواز پر طراوت و دلنشين وى با نداى آسمانى طنين انداز مى شد و همه ى مسلمانان به نداى او پاسخ مى دادند و سبك گرد مى آمدند. صف هايى فشرده درست مى كردند. هر صفى به سان بنيانى استوار كه در آن سنگ و خشت و شن و ملاط با ديگر مصالح ساختمانى يكى شده تا زيربناى آن پايدار، توان آن استوار، پايه هاى آن پا برجا، ستون هاى آن نيرومند، ديوارهايش به هم پيوسته، و پاى بست هايش سخت شود و به سان آسمان خراشى بلند بام و بلند پايه درآيد...

يا گويى كه هر صفى از صف هاى آنان گردن بندى است به رشته كشيده و دراز كه دو سر آن به هم گره نخورده است. دانه هاى آن زبرجد است و لاجورد، يشب است و ياقوت، يسر است و مرواريد، در است و مرجان...

اگر چه دانه هاى آن گردن بند كه در يك بند گرد آمده، در گوهر و نهاد متعدد و در شكل و نماد متفاوت است اما همه ى آنها در حجم مرتب، در سامان به دنبال هم، در نوع پشت سر هم و در پرتو نور به هم پيوسته است، به ماننده ى آب پاك سرچشمه اى است كه حباب هاى آن توده مى شوند و يكجا روان مى گردند تا همانند پهنه ى آينه اى درخشان درآيند... يا همانند رنگهاى يك طيف است، كه به هم در مى شوند و ذوب مى گردند تا پرده ى نازكى از نور درست كنند...

حتى اين هجرتگاه گرامى- كه مهمانخانه ى مهاجران است و بازوانش را گشاده تا رسالت آسمانى را در آغوش گيرد، و به محمد و همراهانش پناه داده است و از آنان نگاهدارى مى كند بدان سان كه از خانواده و زنان و فرزندان خود با جنگ افزار و مال و خون نگاهدارى مى كند- در هستى و نهاد و خيال خود دگرگون شده است، زيرا اكنون خداى يگانه را در دل ها و آيين پرگذشت اسلام را در خردها و ابليس سنگسار شده را زير گام هاى خود دارد...

غرقه در نور ايمان است...

همچنان كه پيامبر ميان مهاجران و انصار برادرى برقرار كرد، ميان آنان و اينان و همسايگان بنى اسرائيليشان را نيز پيوند داد، با پيمانى كه فشرده ى آن آزادى عقيده و دوستى و پشتيبانى در هنگام جنگ و صلح بود...

پيامبر براى اين پيمان، عهدنامه اى نگاشت. وى با مسلمانان و همسايگان آنان عهدنامه را به تصويب رسانيدند. در آن آمده بود:

«دين يهود براى يهوديان و بردگانشان، دين مسلمانان براى مسلمانان و بردگانشان، مگر كسى كه ستم كند...» در آن آمده بود:

«يهوديانى كه از ما پيروى كنند، يارى مى بينند و دلجويى، ستم ديده نخواهند بود و كسى بر آنان چيرگى نخواهد يافت...» در آن آمده بود:

«هزينه ى يهوديان با خودشان است و هزينه ى مسلمانان با خودشان... و ميان آنان بايد اندرز باشد و خيرخواهى و نيك انديشى...» در آن آمده بود:

«يهوديان همواره كه همراه با مؤمنان به پيكار روند نفقه داده مى شوند...» در اين هنگام فاطمه يقين كرد و براى مردم نيز آشكار شد كه اسلام جداى از آيين هاى پيشينى است كه به گمان بدگمانان شعارهايى بيش نبودند و يا نيايش هايى بودند كه براى رستگارى در روز و رستاخيز انجام مى يافتند، بلكه اسلام چيزى ديگر و دنياى ديگرى است. دين و دولتى است كه كانونش در اين شهر افتاده است. شهرى كه به زودى بر همه ى كرانه هاى ستاره ى خاكى ما با راهنمايى، شناخت، نيكوكارى و آنچه به سود دنيا و آخرت بشر است، پرتوافشانى خواهد كرد.

همچنين اين هجرتگاه نام نوينى گرفت و نام ديرين خود را رها ساخت، نام ديرينى كه آن شهر را در ميان روستاها و شهرها در روند سال هاى گذشته و نزد نسل هايى كه در آن زندگى كردند و در كتاب هاى، تاريخ، سرشناس كرده بود...

اينك «مدينه» نام يافته و ديگر «يثرب» نيست...

زيرا پيامبر در آن جاى گرفته و به آن مدنيت بخشيده است...

در برابر آيين خدا سر كرنش فرود آورده است. اسلام بر آنجا چيره آمده است...

امروز سرزنشى نيست...

ملامتى نيست. نكوهشى نيست بر شهرى كه گام هايش را بر آن راه روشن به پيش روى برانگيخته است...

اما آن خانه- كه اندكى پس از هجرت- خانه ى فرزندان پيامبر شد همانند آن جايگاه كوچكى نبود كه خانواده ى پيامبر در كنار مسجد حرام در آن به سر مى بردند...

در مكه دو خانه ى همسان و هم سبك بود كه زهرا در يكى از آنها زندگى كرد و بى شك آن دوم را نيز ديد و سخن رويدادهايى را كه در آن پيش آمده بود شنيد...

آن خانه اى كه زهرا ديد و سخنش را شنيد همان خانه اى بود كه پدر بزرگش «عبداللَّه»- همانى كه در برابر فديه از قربانى شدن براى بت ها رهايى يافت- با مادر بزرگش «آمنه دختر وهب» در آن عروسى كرد و گواه ديدارى بود كه شايد ميان آن عروس و داماد ديگر تكرار نشد، زيرا زندگى زناشويى آنان به ماننده ى برق يك شهاب زودگذر بود...

سپس آن خانه گواه به دنيا آمدن سرور مردمان و همه ى آفريدگان جهان بود...

از آن پس نيز گواه يك پاره ى دو ساله از زندگى خجسته ى پيامبر پيش از بعثت بود...

خانه اى بود فراخ، در فراخى از بسيارى خانه هاى قريشيان كه پيرامون كعبه ى درخشان پراكنده بود، دست كمى نداشت...

آنگاه كه رو به روى آن بايستى در جلوى ساختمان پله اى سنگى مى بينى. پله تو را به سوى درى راهنمايى مى كند كه رو به شمال باز مى شود. اگر از آن در داخل شوى به سرايى پهن و دراز مى رسى. بر ديوار راست آن سراى، در وروديى است كه به زير سقفى گنبد مانند راه مى يابد.

در وسط آن- كمى مايل به سوى ديوار غربى- اطاقكى چوبين يافت مى شود كه خلوت خانه ى آن عروس و داماد بود كه از اين جهان رخت بربستند و عمرى به كوتاهى گل ها داشتند...

آن خانه يكى از آن دو خانه بود...

خانه ى ديگر مكه، بيشتر نگاه ها را به سوى خود برمى انگيخت. بر اين خانه نشانى از ثروت و توانگرى نمايان بود...

آنجا خانه ى خديجه دختر خويلد بود كه محمد پس از ازدواج با وى در آن زندگى كرد...

كف آن، چند پله از سطح راه پايين تر بود... كسى كه مى خواست به گذرگاه درآيد بايد از آن پله ها بالا مى آمد. در سوى چپ آن سكويى بود به درازى ده متر و پهنى چهار متر و بلندى يك گام... در سوى راست آن دو پلكان بود كه به راهروى تنگ مى رسيد. در راهرو سه در بود...

در نخست در سوى چپ بود كه به اطاق كوچكى باز مى شد. آنجا محراب پيامبر بود كه ساعت هايى از شب و گاهى از روز را در آن به نيايش و انديشه و كرنش در برابر خداى بزرگ مى گذرانيد...

در دوم روبروى راهرو بود كه به تالارى بزرگ راه مى يافت. آنجا خلوت خانه ى دو همسر بود...

در سوم- در سوى راست- به اطاقى فراخ و دراز باز مى شد كه براى دختران پيامبر بود...

در امتداد شمالى خانه، فضايى فراخ و بلندتر از كف زمين يافت مى شد كه براى پذيرا