ى از مهمانان بود...

خانه ى پيامبر در اين هجرتگاه همانند آن دو خانه در مكه نبود...

بلكه گونه اى از خانه بود كه سرشت رسالت الهى- پيش از همه ى شرايط زيست محيطى- ايجاب كرده بود كه هم از مسجد مدينه جدا شود و هم با همان سبك معمارى به مسجد پيوسته گردد...

لفظ خانه و مسجد پيامبر با معنايى كه اين دو واژه در ذهن ترسيم مى كند، مطابقت نداشت و برخلاف معناى آنها بود...

زيرا نقش خانه به خوابگاه خلاصه نمى شد... و نقش مسجد نيز به سجده گاه خلاصه نمى شد...

بلكه خانه كانون نورافشانى بود...

بيشتر فرودگاه وحى بود...

روزنه اى بود براى بالا رفتن زمين به آسمان...

ارزنده ترين ديدارهاى محمد با ياران و مشاورانش بيشتر در آن برگزار مى شد. گاه گاه مهم ترين كارها در آن خانه تصميم گيرى مى شد...

بارها و بارها در آنجا از گروه هايى كه در جستجوى خدا آمده بودند پذيرايى مى شد...

مسجد نيز تنها جايگاهى براى برپاسازى آيين نماز و نيايش نبود... زيرا زمين يكسره مسجد است...

هر كجا پيشانى فروتنى بر بسترى پاك از پارچه، پوست، بوريا، سنگ و يا ريگ فرود آيد، هنگام كه خدا در دل ها باشد، آنجا چهره ى پروردگار خواهد بود...

مسجد پيامبر در مدينه، هم چنانكه شايسته ى همه ى مسجدهاست، براى تمامى كوشش هاى سودمند انسانى، گنجايش داشت...

مسجد جامعى بود كه همه ى كردارهاى گوناگونى را كه با سرشت اسلام هماهنگى داشت، در بر مى گرفت...

پرستش گاه بود و جايگاه شب زنده دارى و نيايش هاى شبانه...

فرودگاه دعوت آسمانى...

آموزشگاه درس دين و فقاهت...

جايگاه ديدار از راه رسيدگانى كه براى گردن نهادن به اسلام آمده بودند...

پناهگاه مؤمنانى كه آسايشگاهى نداشتند...

گرد آمدنگاه مسلمانان هنگام هميارى براى دور راندن دشمنان...

درمانگاهى براى معالجه ى صدمه ديدگان و مجروحان جنگى...

باشگاهى براى گردهمايى...

دادگاهى براى داورى...

آنگاه كه محمد پس از هجرت به يثرب رسيد، مردم آن شهر با گام هايى سبك از شادمانى براى ديدن او شتافتند. بسيارى از آنان مهار شترش را از يكديگر مى ربودند. هر گروهى مى كوشيد آن شتر را در منزلگاه هاى خود فروخواباند تا سرفرازى مهماندارى از پيامبر را بهره ى خود سازد... پيامبر آنان را از اين كار بازداشت و فرمود:

«راه شترم را باز بگذاريد...» «شتر را رها كنيد آن از جانب خدا مأمور است...» آنگاه مهار شتر را بر روى كوهانش رها كرد، و آن را آزاد گذاشت تا بدانجا كه خدا خواسته بود برود و هر جا كه خدا خواسته بود بخوابد...

شتر بر زمين خرمنگاه سهل و سهيل پسران عمرو خوابيد، پيامبر آن زمين را از آنان خريد. طرح مسجد خود را بر روى آن به سان سرايى فراخ كشيد. آنگاه ياران پيامبر چهار ديوارش را با آجر و گل بالا بردند... بر يك سوى آن با شاخه هاى درخت خرما آسمانه اى كشيدند. سوى ديگر آن را سر باز گذاشتند... پاره اى از آن مسجد پناهگاه و خوابگاه مسلمانان مستمندى شد كه خانه و كاشانه اى نداشتند...

آنگاه پيامبر خانه ى خود را بر كناره ى مسجد همانند پاره اى از آن و با همان سبك ساختارى برپا ساخت. گويى كه مى خواهد خانه اش كمكى باشد براى آن مسجد كه جايگاهى است براى همه ى كوشش هاى انسانى با شاخه ها و كرانه هاى بسيار و گوناگونش... و گويى كه مى خواهد آن دو ساختمان با يك سبك و شكل به هم پيوسته باشند تا براى همه آشكار شود كه مكمل يكديگرند...

خانه ى پيامبر به مسجد پيوسته و مشرف بر صحن آن بود...

خانه از چندين سنگ ساده و بى پيرايه ساخته شده بود...

پاره اى از آن، شاخه هاى درخت خرما بود كه با گل اندوده و به هم پيوسته بود... و پاره اى ديگرش از سنگ هاى سخت...

در آن خانه زرفين نداشت. كسى كه مى خواست اجازه ى ورود بگيرد كافى بود با ناخن هايش بر در بكوبد...

سقف هايش از شاخه هاى خرما بود... و كوتاه، كمى بلندتر از مردى بلند بالا...

حسن پسر على گويد:

«به اطاق هاى پيامبر مى رفتم، با اينكه نوجوانى تازه بالغ بودم دستم به سقف آنها مى رسيد!...» خانه ابزار پيامبر كمترين و ساده ترين چيزهايى بود كه يك زندگى خانوادگى در آن روزگار مى طلبيد. ابزارى ضرورى همانند مشك و دستاس و چند تايى ظرف سفالى براى برآورده ساختن برخى از نيازهاى گريزناپذير همچون آشاميدن و شستن و آماده ساختن خوراك...

بسترها و زيراندازها چندان خشن و درشت و ناهموار بود كه پهلوها بر روى آنها از بسيارى زبرى آسايش نمى يافت!...

برخى از آنها بالش ها و پشتى هايى بود كه با الياف درخت خرما يا بندهايى از برگ آن، بسته شده بود...

لايه ى برخى از آنها گياه خوشبوى گورگياه بود... و لايه ى برخى ديگر، از پشم هايى كه هيچ دستى به پيرايش آن نپرداخته بود...

كالاى ديگر خانه همه كم بها و ناچيز...

زيراندازها و گستردنى ها از پوست خشك...

پرده ها از كتان درشت بافت...

پرده هاى دو لنگه نيز از پارچه اى با نخ هاى درشت و تار و پودى از هم وارفته...

نه نمايى از توانگرى در آن خانه بود...

نه نمودى از فراخى و فراوانى زندگى...

نه نشانى از آراستگى و تجمل گرايى...

بلكه نشانه ها همه از درشتى و تنگى زندگى سخن مى گفت...

كمبود كالا و ابزار زندگى تا مرز نيازمندى و مستمندى مى رسيد... و جاى شگفتى نيست...

زيرا اين جهان در چشم پيامبر، از گرد و خاكى پراكنده در هوا افزون تر نبود... و اگر پيامبر دنيا را مى خواست، گنج هاى آسمان ها و زمين بر او ارزانى مى شد...

ليكن او از زندگى بدان اندازه خرسند بود كه بتواند برپاى خود بايستد تا پيام خدا را به مردم برساند...

براى او بسنده بود كه در هر روز يك نوبت سير باشد و دو نوبت گرسنه...

براى او بسنده بود كه آخرت را به دنيايش بخرد...

آيا او نگفته بود:

«خشنود نمى شوم از اينكه به اندازه ى كوه احد زر داشته باشم و همه ى آن را در راه خدا بخشش كنم و بميرم و دو قيراط از آن را نبخشيده رها كرده باشم...» و آنگاه كه كسى نزد پيامبر آمد و از وى پرسيد:

«اى پيامبر خدا! دو قنطار يا دو قيراط؟...» فرمود:

«دو قيراط...» و خدا راست گفت كه فرمود:

(زندگى اين جهانى چيزى نيست جز كالاى فريب) (آل عمران، آيه ى 185).

پيامبر خدا- درود بر او باد- به اين خانه ى تازه- اگر بتوان آن را خانه به شمار آورد- از خانه ى ابوايوب خالد پسر زيد انصارى نقل مكان كرد...

ابوايوبى كه از جان و دل آرزو داشت محمد، بزرگوارى را بر او تمام كند و تا آنگاه كه خدا بخواهد و تا هنگامى كه نابودى جهان انسانى ما فرارسد، و عمر بشر پايان يابد، و زمين از هم گسسته شود، و آسمان ها بر روى آن فرود آيد، در خانه ى وى بماند...

خانواده ى گرامى پيامبر: همسرش- مادر مؤمنان- سوده دختر زمعه، پسر خوانده اش على پسر ابوطالب، و دو دخترش ام كلثوم و زهرا نيز با وى به آن خانه ى تازه آمدند...

ماندن فاطمه ى محبوب در اين خانه به درازا نكشيد...

دوره ى دوشيزگى اين دختر كوچك و پاكدامن نيز در ميان ديوارهاى اين خانه به درازا نكشيد...

همچنان كه فاطمه از خانه اى به خانه ى ديگر نقل مكان كرد، هنگام آن فرارسيده بود كه از يك مرحله ى زندگى به مرحله ى ديگر آن نقل مكان كند...

آيا آيين زندگى چيزى جز دگرگون كر