ن است؟...

آيا زندگى چيزى جز جا به جايى هاى پياپى در مكان و زمان است؟...

به راستى كه انسان تن است و جان...

جان انسان در فرمان خداست...

چيستانى است كه خردها براى شناخت كنه آن سرگردان است... را زى است كه در برابر يورش آن، انديشه هاى برجسته و هوشيار درهم شكسته مى شود...

تن انسان كالبدى است از خاك و آب...

گل خشكيده اى همانند سفال پخته...

تنديسى از گل چسبنده كه پاره اى از آن بر روى پاره اى ديگر انباشته شده است، لايه اى بر لايه اى و پوست هايى بر پوست هايى...

انسان گستره اى است كه از گذشته به اكنون و از اكنون به فردايى ناشناخته كشيده مى شود...

از گوهرى پهناور و پرتوافشان و از نمايى تيره و آفرينشى ضد و نقيض برخوردار است. روشنايى و تاريكى، هستى و نيستى، جنبش و آرامش در وى گرد آمده است...

قطره اى است شناور در درياى جهان هستى كه بى كرانه است و مرزى براى آن نمى توان شناخت...

پاره گلى است از مين، داراى بهره هايى درهم فشرده از بعد جسمانى و زمانى... بعد جسمانى انسان آشكار و ديدنى است. حجمى است كه درازا و پهناى آن با سنجه هاى پيمايش- به ماننده ى گز و وجب و ذراع- اندازه گيرى مى شود... بعد زمانى انسان گرامى تر، پنهان و در پرده ى سرنوشت پوشيده است. اين بعد، عمر انسان است كه هر تپش و لرزش آن با سنجه هاى زمان- به ماننده ى روزها و ماه ها- اندازه گيرى مى شود...

روزها و شب ها، انسان را پيش مى برد. شمار آنها بر روى انسان لايه بر لايه و پوسته بر پوسته انباشته مى كند، تا آنجا كه انسان روزگار اين جهانى خود را به سر برد و پيكر او در خاك پنهان شود...

اين زندگى زودگذر اين جهانى انسان است كه زوال پذير است...

زندگى اين جهانى را مراحلى است از كودكى، نونهالى، نوجوانى، جوانى، ميان سالى تا پيرى كه گاهى ستون زندگى انسان در آغاز هريك از اين مراحل درهم مى شكند و گاهى نيز انسان را به درمانده ترين دوره هاى كهنسالى مى برد تا آنجا كه گمان مى كند جاودانه شده است...

اينجا بر روى زمين جاودانگى نيست...

هر چيزى پايانى دارد... و هر مرحله اى اندازه اى... و هر سررسيدى سرنوشتى... و هنگامى كه فاطمه در آن خانه ى نوين كه در مدينه به مسجد پيامبر پيوسته بود، فرود آمد، روزگار او را به آرامى بر روى گذرگاه زندگى اين جهانى پيش مى برد...فاطمه و كمال

فاطمه اكنون در زندگى خجسته ى اين جهانى خود از نيمه ى دهه ى دوم در گذشته است...

كمى از نيمه ى آن درگذشته است...

شايد يك سال...

شايد دو يا سه سال...

جوان شده و رشد كرده است...

با شادابى شكوفا شده است...

به پختگى جوانى رسيده است...

در جوانى و زيبايى كمال يافته و در حلقه ى تكامل به اوج فزونى خود ره يافته است...

آنان كه مى ديدند فاطمه همانند شكوفه اى شكوفا شده، بلند و كمر باريك، روشن رخسار و خوشبوى گرديده است، ناگزير اين پرسش شگفت انگيز در خاطر آنان درمى آمد كه آيا اين دختر سياه چشم با خود قرار گذاشته است راه تجرد را در پيش گيرد، و آيا دوشيزه ماندن را بر شوى گرفتن برترى مى نهد؟...

شگفت نيست اگر آنان اين پرسش را از هم داشته باشند...

زيرا فاطمه در رويش، پرورش و كمال روند و پيشرفتى تند و روحانى داشت... و سرزمين عرب طبيعتى دارد كه دختر را زود به پختگى زنانگى مى رساند، چنانكه گويى پرتو گرم خورشيد در آن سرزمين، دختر را بر روى آتش پخته مى كند!...

آنگاه آيين هاى تقليدى و سنت هاى حاكم بر جامعه دختر را وادار به ازدواج مى كند در حالى كه نخستين دهه ى عمرش را سپرى كرده يا در آستانه ى دهه ى دوم عمر خويش درآمده است، گاهى چند ماه يا چند روز از ده سال كمتر و گاهى چند ماه يا در نهايت يكسال بيشتر!...

همواره انديشه هاى دوران جاهليت در خردها و روان ها رسوبى پنهان دارد كه پدر را در شوى دادن دخترش- كه هنوز پوست كودكى از تن نيفكنده- مى شتاباند. براى اين كه پدر از همان خطراتى بيم دارد كه قوم وى و پدران و نياكانشان آنها را بهانه قرار مى دادند و با استدلال به آنها دختران را زنده به گور مى كردند...

زيرا دختردار شدن در آن جامعه ى عربى ناپسند و بلايى آشكار بود... و كشته شدن دختران به دست پدران براى رهايى يافتن از ترس ننگ، زشت و نكوهيده نبود... و گاهى نيز پسنديده به شمار مى آمد...

شاعر عرب از ديرباز گفته است:

«هر پدرى دخترى دارد كه چون نام داماد برده شود، براى ماندن آن دختر از سه داماد اميد دارد: خانه اى كه او را بپوشاند، شوهرى كه از او نگهدارى كند و گورى كه او را در خود پنهان سازد، و بهترين آنان همان گور است...» و اين يكى از سخنان كوتاه ديرين عرب است:

«دوست داشتنى ترين دامادها نزد من گور است!...» و خدا آنان را با اين رفتار نفرت انگيزشان در اين آيات رسوا فرمود كه:

(و آنگاه كه يكى از ايشان به دخترى مژده داده شود، روى او سياه مى گردد و در خود اندوه مى خورد. از رنج و شرم آن خبر از چشم مردم پنهان مى شود كه آيا او را به خوارى نگهدارد يا در خاك پنهان كند. هان چه بد حكمى است كه آنان مى كنند) (نحل، آيه هاى 59- 58) در اين هنگام براى ما جاى شگفتى نيست كه مردمانى نزديك به دوران جاهليت، به دير كرد ازدواج فاطمه از لابلاى عوامل محيط زندگى و آيين تقليدى خود بنگرند و آن را مغاير با آيين عمومى اجتماعى و مخالف با رسوم معمول خود بدانند...

زيرا آنان به واقعيت دسترسى نيافته بودند...

اوضاع را به درستى بررسى نكرده بودند...

ديد آنان همه ى جوانب را در بر نگرفته بود، بلكه سطحى و وابسته به گذشته ى تاريك آنان بود و از همين روى رهايى يافتن از قيد و بند انديشه ى كهن جاهلى را براى آنان دشوار ساخته بود...

شگفت واقعى براى ما از كتاب ها و نوشته هاى بسيارى از مستشرقان دست مى دهد. مستشرقانى كه با قلم هاى خود آن دوران تازه از دولت اسلامى را به باد انتقاد گرفتند، و از روى تعصب و داورى يك طرفه، همچون سگان با زبان ناپاك خود به ليس زدن پيرامون سيرت و سرشت زهرا پرداختند، دست آويزهاى دروغينى ساختند تا با آنها جايگاه والاى آن بانو را پايين آورند و چهره ى روحانى و جسمانى او را در برابر خردها و چشم ها زشت كنند...

چه چيزى جز بدانديشى و نيت زشت مى تواند آنان را به اين دروغ پردازى ها و ياوه داريى ها برانگيزد؟...

براى آنان از گرايش يافتن به دروغ پردازى و بهتان سازى راه گريز بود. زيرا از ديرباز ابزار كاوش و پژوهش را به فراوانى در دست داشتند. دقت دريافت حقايق براى آنان با گسترش كرانه هاى بررسى انديشه بر پايه هاى علمى و موضوعى فراهم شده بود البته احاطه يافتن بر دقت دريافت به همانگونه كه بر نص صحيح مستند است، بر عوامل نقلى و عقلى نهفته در پس آن نيز مستند است و با فراهم آوردن آن عوامل پراكنده، زمينه براى ارزيابى و برآوردى استوار و درست گسترش مى يابد...

ليكن خواهش نفس، چيره گر است... و كسى كه زير نفوذ انديشه اى خاص باشد، نيروى تمييز از او گرفته مى شود...

به آن شوق شناسان بنگر كه چگونه علت ها را بيدادگرانه به كار مى گيرند!...

زهرا- در انديشه ى آنان- چند سالى مورد پسند خواستگاران نبود، زيرا از چيزهايى بى بهره بود ك