ه هر مرد عربى نمى توانست با كمبود آنها زهرا را به عنوان شريك زندگى خود برگزيند...

زهرا لاغر و تكيده بود، و مردان عرب در آن روزگار زن فربه و شاداب و پراندام را برترى مى دادند...

زهرا به غمگين بودن شهرت يافته بود و سرشتى اندوهگين داشت، و در باور آنان هر خانه اى كه چهره ى بانويش لبخند نمى شناسد، شومى و بدفالى بر سر آن خانه به پرواز درمى آيد...

زهرا از تيزهوشى و نكته سنجى و وسعت ديد و چاره سازى برخوردار نبود...

زهرا برتر از همه ى اينها بهره اى از خوبرويى نداشت كه بتوان از او به زيبايى توصيف كرد...

حال اگر همه ى اين ويژگى ها با آن زندگى تنگ كه فاطمه دارد دست به دست هم دهد، پس چه ارزشى براى او مى ماند كه خواستگاران را به سوى وى بكشاند؟...

آنان كه مى خواهند فاطمه را از داشتن آن ويژگى هايى بى بهره نشان دهند كه دختران را آراسته مى سازد، به كمى ويژگى هاى او كه در كتابهاى كهن سيره آمده استناد مى كنند. ويژگى هايى هوشى و جسمانى كه با همه ى كم بودنشان از تيزهوشى وى سخن مى گويد و به زيبايى وى اشاره مى كند و شأن و شكوه او را بالا مى برد...

آنگاه آنان از سخن پردازى پيرامون ويژگى هاى فاطمه بيرون مى آيند و به ازدواج وى با على مى پردازند. على كه در تهيدستى به او همانندتر و در بدسيمايى به او نزديكتر، و در پذيرفتن او به عنوان همسر مناسب تر است. شايد على فاطمه را تحت تأثير پدر وى كه سرپرست و پدر خوانده ى او بود به همسرى پذيرفت و شايد على نيز زنى جز فاطمه نمى يافت كه به ازدواج با وى تن دردهد...

آنان چه بسيار از اينگونه علتهاى نادرست آوردند!...

اگر آنان از هواى نفس سر باز مى زدند و انصاف پيشه مى ساختند، همان ويژگى هاى اندك- كه در كتب و اسناد آمده و بر بيهوده بودن توهماتشان دلالت دارد- براى آنان بسنده بود... و قوانين وراثت، آنان را به انديشه اى رهنمونى مى كرد كه از ياوه گويى بركنار مى گردانيد... و نمونه هاى والاى اخلاق و رفتار اجتماعى آن بزرگوار آنان را از هرزه درايى بى نياز مى كرد... و آنان از تفسيرهايى كه از برآورد و ارزيابى درست به دور بود، بازمى ماندند...

زن فربه در آن روزگار به مجرد فربه بودنش مورد پسند نبود، بلكه فربهى نشانه ى بزرگوارى نژاد و ريشه دار بودن تبار و والايى سرشت بود. و اين ويژگى ها همه ناگزير به زندگى فراخ و بسيارى مال بستگى دارد... و خاستگاه زهرا از اين جنبه در مقام مقايسه با خاستگاه هم سالان و همزادان وى چندان برترى دارد كه وى نمى تواند با آنان همگام و هم تراز باشد...

زيرا پدرش در ميان مردم يكى از بزرگواران و پدر اندر پدر تا اسماعيل از والامنشان است... ستايش ستايشگران بر ارزش او نمى افزايد. نكوهش نكوهشگران از ارزش او نمى كاهد. در ميان جهانيان هيچ كس نيست كه در بزرگوارى ها با او هم چشمى كند. بزرگوارى هايى كه او را به اوج فضيلت و برترى رسانيد و در اين باور دشمنان و دوستان، چه آنان كه پيامبريش را نپذيرفتند و چه آنان كه به او ايمان آوردند و از رسالتش پيروى كردند، همه هم رأى مى باشند...

مادرش نيز همانى است كه خرد و كلان به نژادگى و بزرگ منشى او در والاتبارى و بزرگوارى و توانگرى زبان به اقرار مى گشايند...

اگر از خديجه در زمينه ى برجستگى هاى اخلاقى و نيكويى هاى فطرى سخن به ميان مى آمد، نزد همه از هوشيارى و برترى ويژه اى برخوردار بود... جان وى سرشار از ارزنده ترين عواطف زنانه بود...

خديجه در جاهليت «طاهره» و بانوى زنان قريش ناميده مى شد، زيرا افزون بر نژادگى و والاتبارى، خوى هايى پسنديده و ثروتى كلان براى خود فراهم آورد تا آنجا كه بسيارى از سال ها كاروان او به تنهايى به اندازه ى همه ى كاروان هاى قريش بود كه براى تجارت به شام مى رفتند...

همه ى خاندان خديجه تا آنجا كه تاريخ به خاطر دارد در انديشه و دانش و دليرى و سرافرازى، سرشناس بودند...

آن بانو بر خداپرستى سرشته شده بود...

پدرش خويلد همانى است كه با آخرين تبع يمن به ستيزه برخاست. تبع مى خواست حجراسود را با خود به يمن ببرد. خويلد از غيرتى كه نسبت به اين نماد دينى داشت در برابر تبع ايستاد و از شكوه و قدرت او هراس به خود راه نداد...

گويند:

تبع در خواب خود سخت ترسانيده شد تا آنجا كه آن سنگ را رها كرد و از آن دست برداشت...

بعيد نيست شكوه و هيأت شگفت انگيز خويلد در حالى كه وى آن تبع را از خشم خداوند مى ترسانيد و او را از اقدام به آن كار ناپسند بيم مى داد، قلب تبع را به خود مشغول ساخته باشد تا براى او در خواب به چهره ى آفريده اى نمايان شد كه او را بترساند و از آهنگ خود برگرداند...

نه تنها زهرا در كنار پدر و مادر خود در فراخى و آسايش زندگى كرد...

بلكه زندگى در خانه ى آن دو همسر براى از راه رسيده اى ديگر- براى على، پسر خوانده گرامى آنان- نيز فراخى و گنجايش داشت...
فاطمه و كمال

فاطمه اكنون در زندگى خجسته ى اين جهانى خود از نيمه ى دهه ى دوم در گذشته است...

كمى از نيمه ى آن درگذشته است...

شايد يك سال...

شايد دو يا سه سال...

جوان شده و رشد كرده است...

با شادابى شكوفا شده است...

به پختگى جوانى رسيده است...

در جوانى و زيبايى كمال يافته و در حلقه ى تكامل به اوج فزونى خود ره يافته است...

آنان كه مى ديدند فاطمه همانند شكوفه اى شكوفا شده، بلند و كمر باريك، روشن رخسار و خوشبوى گرديده است، ناگزير اين پرسش شگفت انگيز در خاطر آنان درمى آمد كه آيا اين دختر سياه چشم با خود قرار گذاشته است راه تجرد را در پيش گيرد، و آيا دوشيزه ماندن را بر شوى گرفتن برترى مى نهد؟...

شگفت نيست اگر آنان اين پرسش را از هم داشته باشند...

زيرا فاطمه در رويش، پرورش و كمال روند و پيشرفتى تند و روحانى داشت... و سرزمين عرب طبيعتى دارد كه دختر را زود به پختگى زنانگى مى رساند، چنانكه گويى پرتو گرم خورشيد در آن سرزمين، دختر را بر روى آتش پخته مى كند!...

آنگاه آيين هاى تقليدى و سنت هاى حاكم بر جامعه دختر را وادار به ازدواج مى كند در حالى كه نخستين دهه ى عمرش را سپرى كرده يا در آستانه ى دهه ى دوم عمر خويش درآمده است، گاهى چند ماه يا چند روز از ده سال كمتر و گاهى چند ماه يا در نهايت يكسال بيشتر!...

همواره انديشه هاى دوران جاهليت در خردها و روان ها رسوبى پنهان دارد كه پدر را در شوى دادن دخترش- كه هنوز پوست كودكى از تن نيفكنده- مى شتاباند. براى اين كه پدر از همان خطراتى بيم دارد كه قوم وى و پدران و نياكانشان آنها را بهانه قرار مى دادند و با استدلال به آنها دختران را زنده به گور مى كردند...

زيرا دختردار شدن در آن جامعه ى عربى ناپسند و بلايى آشكار بود... و كشته شدن دختران به دست پدران براى رهايى يافتن از ترس ننگ، زشت و نكوهيده نبود... و گاهى نيز پسنديده به شمار مى آمد...

شاعر عرب از ديرباز گفته است:

«هر پدرى دخترى دارد كه چون نام داماد برده شود، براى ماندن آن دختر از سه داماد اميد دارد: خانه اى كه او را بپوشاند، شوهرى كه از او نگهدارى كند و گورى كه او را در خود پنهان سازد، و بهترين آنان همان گور است...» و اين يكى از سخنان