 كوتاه ديرين عرب است:

«دوست داشتنى ترين دامادها نزد من گور است!...» و خدا آنان را با اين رفتار نفرت انگيزشان در اين آيات رسوا فرمود كه:

(و آنگاه كه يكى از ايشان به دخترى مژده داده شود، روى او سياه مى گردد و در خود اندوه مى خورد. از رنج و شرم آن خبر از چشم مردم پنهان مى شود كه آيا او را به خوارى نگهدارد يا در خاك پنهان كند. هان چه بد حكمى است كه آنان مى كنند) (نحل، آيه هاى 59- 58) در اين هنگام براى ما جاى شگفتى نيست كه مردمانى نزديك به دوران جاهليت، به دير كرد ازدواج فاطمه از لابلاى عوامل محيط زندگى و آيين تقليدى خود بنگرند و آن را مغاير با آيين عمومى اجتماعى و مخالف با رسوم معمول خود بدانند...

زيرا آنان به واقعيت دسترسى نيافته بودند...

اوضاع را به درستى بررسى نكرده بودند...

ديد آنان همه ى جوانب را در بر نگرفته بود، بلكه سطحى و وابسته به گذشته ى تاريك آنان بود و از همين روى رهايى يافتن از قيد و بند انديشه ى كهن جاهلى را براى آنان دشوار ساخته بود...

شگفت واقعى براى ما از كتاب ها و نوشته هاى بسيارى از مستشرقان دست مى دهد. مستشرقانى كه با قلم هاى خود آن دوران تازه از دولت اسلامى را به باد انتقاد گرفتند، و از روى تعصب و داورى يك طرفه، همچون سگان با زبان ناپاك خود به ليس زدن پيرامون سيرت و سرشت زهرا پرداختند، دست آويزهاى دروغينى ساختند تا با آنها جايگاه والاى آن بانو را پايين آورند و چهره ى روحانى و جسمانى او را در برابر خردها و چشم ها زشت كنند...

چه چيزى جز بدانديشى و نيت زشت مى تواند آنان را به اين دروغ پردازى ها و ياوه داريى ها برانگيزد؟...

براى آنان از گرايش يافتن به دروغ پردازى و بهتان سازى راه گريز بود. زيرا از ديرباز ابزار كاوش و پژوهش را به فراوانى در دست داشتند. دقت دريافت حقايق براى آنان با گسترش كرانه هاى بررسى انديشه بر پايه هاى علمى و موضوعى فراهم شده بود البته احاطه يافتن بر دقت دريافت به همانگونه كه بر نص صحيح مستند است، بر عوامل نقلى و عقلى نهفته در پس آن نيز مستند است و با فراهم آوردن آن عوامل پراكنده، زمينه براى ارزيابى و برآوردى استوار و درست گسترش مى يابد...

ليكن خواهش نفس، چيره گر است... و كسى كه زير نفوذ انديشه اى خاص باشد، نيروى تمييز از او گرفته مى شود...

به آن شوق شناسان بنگر كه چگونه علت ها را بيدادگرانه به كار مى گيرند!...

زهرا- در انديشه ى آنان- چند سالى مورد پسند خواستگاران نبود، زيرا از چيزهايى بى بهره بود كه هر مرد عربى نمى توانست با كمبود آنها زهرا را به عنوان شريك زندگى خود برگزيند...

زهرا لاغر و تكيده بود، و مردان عرب در آن روزگار زن فربه و شاداب و پراندام را برترى مى دادند...

زهرا به غمگين بودن شهرت يافته بود و سرشتى اندوهگين داشت، و در باور آنان هر خانه اى كه چهره ى بانويش لبخند نمى شناسد، شومى و بدفالى بر سر آن خانه به پرواز درمى آيد...

زهرا از تيزهوشى و نكته سنجى و وسعت ديد و چاره سازى برخوردار نبود...

زهرا برتر از همه ى اينها بهره اى از خوبرويى نداشت كه بتوان از او به زيبايى توصيف كرد...

حال اگر همه ى اين ويژگى ها با آن زندگى تنگ كه فاطمه دارد دست به دست هم دهد، پس چه ارزشى براى او مى ماند كه خواستگاران را به سوى وى بكشاند؟...

آنان كه مى خواهند فاطمه را از داشتن آن ويژگى هايى بى بهره نشان دهند كه دختران را آراسته مى سازد، به كمى ويژگى هاى او كه در كتابهاى كهن سيره آمده استناد مى كنند. ويژگى هايى هوشى و جسمانى كه با همه ى كم بودنشان از تيزهوشى وى سخن مى گويد و به زيبايى وى اشاره مى كند و شأن و شكوه او را بالا مى برد...

آنگاه آنان از سخن پردازى پيرامون ويژگى هاى فاطمه بيرون مى آيند و به ازدواج وى با على مى پردازند. على كه در تهيدستى به او همانندتر و در بدسيمايى به او نزديكتر، و در پذيرفتن او به عنوان همسر مناسب تر است. شايد على فاطمه را تحت تأثير پدر وى كه سرپرست و پدر خوانده ى او بود به همسرى پذيرفت و شايد على نيز زنى جز فاطمه نمى يافت كه به ازدواج با وى تن دردهد...

آنان چه بسيار از اينگونه علتهاى نادرست آوردند!...

اگر آنان از هواى نفس سر باز مى زدند و انصاف پيشه مى ساختند، همان ويژگى هاى اندك- كه در كتب و اسناد آمده و بر بيهوده بودن توهماتشان دلالت دارد- براى آنان بسنده بود... و قوانين وراثت، آنان را به انديشه اى رهنمونى مى كرد كه از ياوه گويى بركنار مى گردانيد... و نمونه هاى والاى اخلاق و رفتار اجتماعى آن بزرگوار آنان را از هرزه درايى بى نياز مى كرد... و آنان از تفسيرهايى كه از برآورد و ارزيابى درست به دور بود، بازمى ماندند...

زن فربه در آن روزگار به مجرد فربه بودنش مورد پسند نبود، بلكه فربهى نشانه ى بزرگوارى نژاد و ريشه دار بودن تبار و والايى سرشت بود. و اين ويژگى ها همه ناگزير به زندگى فراخ و بسيارى مال بستگى دارد... و خاستگاه زهرا از اين جنبه در مقام مقايسه با خاستگاه هم سالان و همزادان وى چندان برترى دارد كه وى نمى تواند با آنان همگام و هم تراز باشد...

زيرا پدرش در ميان مردم يكى از بزرگواران و پدر اندر پدر تا اسماعيل از والامنشان است... ستايش ستايشگران بر ارزش او نمى افزايد. نكوهش نكوهشگران از ارزش او نمى كاهد. در ميان جهانيان هيچ كس نيست كه در بزرگوارى ها با او هم چشمى كند. بزرگوارى هايى كه او را به اوج فضيلت و برترى رسانيد و در اين باور دشمنان و دوستان، چه آنان كه پيامبريش را نپذيرفتند و چه آنان كه به او ايمان آوردند و از رسالتش پيروى كردند، همه هم رأى مى باشند...

مادرش نيز همانى است كه خرد و كلان به نژادگى و بزرگ منشى او در والاتبارى و بزرگوارى و توانگرى زبان به اقرار مى گشايند...

اگر از خديجه در زمينه ى برجستگى هاى اخلاقى و نيكويى هاى فطرى سخن به ميان مى آمد، نزد همه از هوشيارى و برترى ويژه اى برخوردار بود... جان وى سرشار از ارزنده ترين عواطف زنانه بود...

خديجه در جاهليت «طاهره» و بانوى زنان قريش ناميده مى شد، زيرا افزون بر نژادگى و والاتبارى، خوى هايى پسنديده و ثروتى كلان براى خود فراهم آورد تا آنجا كه بسيارى از سال ها كاروان او به تنهايى به اندازه ى همه ى كاروان هاى قريش بود كه براى تجارت به شام مى رفتند...

همه ى خاندان خديجه تا آنجا كه تاريخ به خاطر دارد در انديشه و دانش و دليرى و سرافرازى، سرشناس بودند...

آن بانو بر خداپرستى سرشته شده بود...

پدرش خويلد همانى است كه با آخرين تبع يمن به ستيزه برخاست. تبع مى خواست حجراسود را با خود به يمن ببرد. خويلد از غيرتى كه نسبت به اين نماد دينى داشت در برابر تبع ايستاد و از شكوه و قدرت او هراس به خود راه نداد...

گويند:

تبع در خواب خود سخت ترسانيده شد تا آنجا كه آن سنگ را رها كرد و از آن دست برداشت...

بعيد نيست شكوه و هيأت شگفت انگيز خويلد در حالى كه وى آن تبع را از خشم خداوند مى ترسانيد و او را از اقدام به آن كار ناپسند بيم مى داد، قلب تبع را به خود مشغول ساخته باشد تا براى او در خواب به چهره ى آفريده اى 