نمايان شد كه او را بترساند و از آهنگ خود برگرداند...

نه تنها زهرا در كنار پدر و مادر خود در فراخى و آسايش زندگى كرد...

بلكه زندگى در خانه ى آن دو همسر براى از راه رسيده اى ديگر- براى على، پسر خوانده گرامى آنان- نيز فراخى و گنجايش داشت...خشنودى و خشم فاطمه خشنودى و خشم خداست

زمين زير پاى اسلام رام شد...

مسلمانان چشم هاى انديشه را به هر كجا كه دوختند، آرامش به پيشواز آنان آمد...

از هيچ آزارى هراس نداشتند...

هيچ آشوبى دامن گيرشان نشد...

اكنون دعوت اسلامى پيشروى را آغاز كرده است...

با سخن دلپسند بر دل ها يورش مى برد...

با پند دادن نيكو بر همه جا حكم فرما مى شود...

پيامبر از گزند و ستم قريشيان بر مسلمانان دل آسوده بود، زيرا ميان آنان و مكيان ستمكار ميل ها و ميل ها از كوه و شن فاصله بود و اين فاصله ى دشوار براى مسلمانان از تير آزار و شكنجه ى قريشيان سپر و سنگر بود...

اينك در آن شهر زره هايى سخت است كه از آنان نگاهدارى مى كند. جنگ افزارهايى تيز است كه دفاع مى كند. آن زره ها و جنگ افزارها در وحدت استوارى كه محمد در اين جامعه ى نوينشان بر پايه ى نيرويى معنوى برپا ساخته، نمودار مى شود. نيرويى كه سستى نمى شناسد و سهل انگارى و دودلى در آن راه نمى يابد، براى اينكه از روح خدا يارى مى جويد...

زيرا آنجا پروايى نيست... و نيرويى نيست مگر نيروى خدا...

هرگاه انگيزه هاى كشش به سوى تباهى و گمراهى، سگ آسا بر آنان يورش مى برد، سر تسليم در برابر خواسته ى نفس و هواى فريبنده فرود نمى آوردند...

دنياى نيرنگ باز آنان را آواز مى داد:

«بياييد بياييد!...» اما فريب دنيا آنان را از راه خود برنمى گردانيد. بلكه بر استوارى و سخت رويى آنان مى افزود. گوش هاى خود را از شنيدن آواز دنيا ناشنوا مى كردند، از آن كناره گيرى مى كردند، به آن پشت مى كردند...

در باور خود راستين بودند...

ايمانشان ژرف و استوار بود...

هر رفتار و كردار آنان را با حرف حرف آيه هاى قرآن دقيقا برابرى داشت...

زيرا اعتقاد، تنها اداى واجبات و برپا سازى آيين ها نيست...

ايمان، تن دردادنى خاموش به فرمان هاى دعوت آسمانى نيست...

حكمت هايى كوتاه نيست...

سخنانى نيست كه تنها گوش ها با شنيدن آنها سيراب شود...

اكنون مرحله ى نظرى اسلام و فراگيرى آن به پايان رسيده است و مسلمانان به مرحله ى عملى اسلام و انجام آيين آن درآمده اند...

سال هايى را كه پيش از امروزشان گذرانيدند، آزمون تلخى بود از كار دشوار و كوششى خسته كننده...

چه بسيار دل ها و اندام هاى خود را در راه بردبارى و پايدارى و مبارزه به خطر انداختند...

چه بسيار راه ها براى جان فشانى، از خودگذشتگى و فداكارى بريدند...

آنان در روند تاريخ انسان، نمونه اى والا بودند در ميان نمونه ها...

گويى آنان از وجود خود ابزارى براى آشكارسازى و نمايش ساختند تا براى آنانى كه از ايشان پيروى كردند، به خوبى آشكار سازند جهاد آنان در راه عقيده ى خويش چگونه بوده است. و چه نيكو توانستند آن را نمايش دهند و آشكار سازند...

فاطمه در ميان اين ابزارى كه نمونه و سرمشق بودن را براى مردم ترسيم مى كرد در سرآغاز ايستاده بود...

همواره گوش هاى وى پر بود از سخنان پدرش كه در روز ابلاغ پيام خدا به او گفت:

«اى فاطمه دختر محمد، چيزى از دست من براى تو نزد خدا برنمى آيد...» پيامبر بهترين نمونه اى بود كه فاطمه از او پيروى مى كرد و همواره با فاطمه نيز همه ى كسانى از او پيروى مى كردند كه مى خواستند مبارزه كنند و بكوشند تا آزادى سخن را- سخنى را كه از سر باور مى جوشد- استوار و پابرجاى سازند...

پيامبر به آنان آموخته بود كه دين، رفتار است...

كوششى است براى خرسندى خدا و خيرخواهى همه ى بشر، نه يك گروه يا يك جنس يا يك فرد كه به مصلحت ويژه ى خود مى نگرد يا براى فريب مردم دورويى و رياكارى مى كند...

اسلام، واگذار كردن دل و احساسات است به پروردگار هستى...

از خودبينى تهى است...

در جهان انسانيت، برادرى است...

گذشت است و دوستى...

هجرت است به سوى خدا...

كوشش و پايدارى محمد با گذشت سال ها براى كاشتن نهال گرامى ترين منش ها، ارزنده ترين ارزش ها و بالاترين نمونه ها در سينه ها بيهوده نبود، نه با سخن دلپسند و عبارات رسا، بلكه با ترجمه و برگردان قرآن به كردارهاى نيكو...

پيامبر- درود بر او- به سان آب گوارا و پاكى بود كه ايمان روشن و تابناك مسلمانان از آن تراوش مى كرد...

آيا كسى شايسته تر از پيامبر هست كه نمونه ى والاى بشريت باشد تا فرزندان جهان آدمى از وى در هر جا و هرگاه، و در هر گفتار و كردار پيروى كنند؟...

براى چه خدا از ميان بهترين همه ى آفريدگانش او را برگزيد؟...

ازيرا كه در خوى و سرشت پسنديده ترين مردم بود... و در نفس پاك ترين...

در تيزهوشى برترين...

در آهنگ، سخت روى ترين...

در شخصيت كامل ترين. در جهان بشريت بى همتاترين. در جنس انسانى نيز، والاترين مردم به پاى شخصيت او نمى رسيد...

هنگامى كه زهرا به اين پايگاه والاى محمد كه در بلندى به اوج آسمان مى رسد، گواهى مى دهد، براى آن نيست كه او پدر وى است و زهرا از پشت او جدا شده است بدانگونه كه حوا از كالبد آدم جدا شده است...

براى آن نيست كه از روى مهر فرزندى بر پدر خود دل مى سوزاند و عشق مى ورزد...

براى آن نيست كه او را با خرد و دل و زندگى خود از راه همنشينى و هم زيستى مى شناسد...

بلكه براى آن است كه او جزئى از كليّت محمد است و با هستى زنده و بيدار خود، با سرشت راستين خود به پايگاه والاى محمد گواهى مى دهد، زيرا او پاره اى از هستى مادى و معنوى محمد است با همان سيما و سرشتى كه خدا او را آفريده است...

هنگامى كه كتاب خدا را با واژه هاى «قرآن كريم» توصيف مى كنى، اين توصيف هر سوره، هر آيه و هر كلمه ى قرآن را در بر مى گيرد.

با اين واژه قران را هم فشرده توصيف مى كنى و هم گسترده، هم در اصل و هم در فرع، بى آنكه بتوانى اين توصيف را- به كم و بيش- به پاره اى از آن ويژه سازى و پاره اى ديگر را بى بهره بگذارى...

زيرا توصيف فرع از توصيف اصل مايه مى گيرد و توصيف جزء از توصيف كل... و فاطمه پاره اى از هستى محمد است... آنچه فاطمه را بيازارد محمد را مى آزارد و آنچه فاطمه را شاد كند محمد را شاد مى كند...

اگر فاطمه خشم گيرد خدا براى خشم او خشمگين مى شود و اگر فاطمه شادمان باشد، خدا شادمان مى شود...

آيا خداى پاك براى كسى خشمگين نخواهد شد كه خود برگزيده است و برترى داده و او نيز از خدا پروا دارد و به نيكوترين وجه از خدا هراس مى ورزد؟...

فاطمه آينه ى تمام نماى خوى ها و سرشت هاى ارزنده ى پدر خود است...

ميان فاطمه و پدرش در ويژگى هاى كمالى هيچ تفاوتى نيست مگر به اندازه ى تفاوت ميان پيامبرى فرستاده از سوى خدا و دوشيزه اى قدسيه و پاكدامن. پيامبر براى تبليغ و فرستادن پيام خداست و فاطمه براى گرفتن و دريافت آن.

از آن پس فاطمه براى پيامبر گواهى مى دهد با گواهى خدا...

با گواهى رويدادها و پيش آمدها...

بلكه با گواهى دشمنان ستيزه جو پيش از گواهى دوستان هواخواه...

آرى پروردگار محمد به بندگان خود مى گويد: