

(شما را در پيامبر خدا پيروى كردن است...) (احزاب، آيه ى 21).

زيرا خداى آگاه- با آگاهى از هر راز پنهان در نهادها و پوشيده در سينه ها- پيامبر را در آيه ى زير چنين توصيف مى فرمايد:

(تو بر خويى بسيار نيكو هستى...) (قلم، آيه ى 4) و همچنين خدا پيامبر را- درود بر او- به سخن وامى دارد تا درباره ى خود بگويد:

«من برگزيده شدم تا خوى هاى پسنديده را به كمال خود برسانم...» همچنان كه مى دانيد روزى ميان امپراطور بيزانس و ابوسفيان پسر حرب سخنى رفت كه نزديك بود ايمان را بر زبان ابوسفيان روان كند، اما دريغا كه قلب سنگ وى جز ناسپاسى نمى پذيرفت...

گويند:

ابوسفيان- سرگردان در كوير ناسپاسى خود- براى سوداگرى به سرزمين هاى روم رفت... امپراطور روم دوست داشت چيزى از محمد و حقيقت رسالتى كه خدا او را براى آن برگزيده، بداند. آن بزرگ اموى را نزد خود فراخواند. چون از وى شنيد كه ميان پيامبر و قريشيان اختلاف و جدايى افتاده است، از ابوسفيان خواست تا او را از آن خبر به راستى و درستى آگاهى دهد...

امپراطور روم گفت:

«آيا شما محمد را پيش از آنكه از رسالت خود سخنى بگويد به دروغ متهم كرديد...» بزرگ امويان چاره نداشت جز اينكه پاسخ دهد:

«خير» امپراطور گفت:

«آيا محمد به شما خيانت مى كرد؟...» «خير...» امپراطور روم در شگفت شد كه چگونه قريشيان- و در رأس آنان اين مهتر اموى- با محمد كه برگزيده ى خداى آسمان است ستيزه جويى مى كنند در حالى كه محمد از همان ويژگى هاى ارزنده اى برخوردار است كه ابوسفيان براى او توصيف كرد و ديگران نيز امپراطور را از آن آگاهى داده بودند...

امپراطور گفت:

«اگر محمد با مردم دروغ نمى گويد، آيا مى تواند با خدا دروغ بگويد!...» ابوسفيان ناسپاس از سخن امپراطور بهت زده شد...

همچنان كه زهرا و آنان كه ايمان آوردند با راستى و درستكارى سرور پيامبران زيستند، با نيكوكارى و بخشايندگى او نيز زيستند...

پيامبر يكسره مهربانى و نرمخويى و دلسوزى بود...

به درمانده بخشايش مى كرد...

از بيمار غمگسارى و دلجويى مى كرد...

از يتيم، سرپرستى مى كرد...

به بدبخت بى بهره بخشش مى كرد...

اشك چشم هر غمزده اى را پاك مى كرد...

روزى تهيدست نيازمند را پرداخت مى كرد...

شعارى كه مؤمنان از او گرفته و آيين و روش زندگى خود ساخته بودند، سخن زير بود كه اندكى پس از آمدن به مدينه به آنان فرمود:

«يكديگر را با جانى كه خدا شما را با آن زندگى بخشيده دوست بداريد...» زيرا او فرستاده نشده است (مگر بخشايشى براى جهانيان...) (انبيا، آيه ى 107). و او (با مؤمنان مهربان و بخشاينده است) (توبه، آيه ى 128). و عشق و مهرورزى در راه خدا زندگى راستين است...

محور وحدت انسانيت است... و بخشايش پيامبر همانند بخشايش هاى ديگر نيست، زيرا از بخشايندگى و مهربانى خداى بزرگ مايه مى گيرد...

خداى پاك درباره ى پيامبر مى فرمايد:

(پس به سبب بخشايش از سوى خداوند، چنان نرم خويى با آنها داشتى كه اگر درشت خوى و ستيزه دل مى بودى از گرد تو پراكنده مى شدند...) (آل عمران، آيه ى 159).

آرى خداى بلندمرتبه درشت خويى را از او دور گردانيد و گذشت، نرمخويى و نازك دلى را به او ارزانى كرد تا دل ها به سوى آن كشانيده شود بلكه مهرورزى او چندان گسترده بود كه ستوران و پرندگان و گياهان و درختان را نيز در بر مى گرفت، زيرا آنها نيز همه جان دارند و شايسته است انگيزه هاى زندگى براى آنها آماده شود...

پيامبر با جانوران بسيار نرمى مى كرد و براى همه ى بشر واجب كرده بود كه با جانوران بسته زبان به نرمى رفتار كنند... وى براى مردم زنى را مثال زد كه «به جهنم رفت چون گربه اى را زندانى كرده بود نه خود به او خوراك مى داد و نه رهايش مى كرد تا از حشرات و جانوران كوچك زمين بخورد...» پيامبر هرگز به ستورى سخت گيرى نكرد و بيش از توان بر روى آن بار ننهاد...

يك بار عايشه را ديد كه شترى سركش را به سختى پيش مى راند و آن را آزار مى دهد. او را نهى كرد و فرمود:

«بر توست كه با جانوران نرمى كنى...» پيامبر خود درمان خروسى بيمار را برعهده گرفت تا بهبود يافت...

شبى از خواب برخاست تا در خانه ى خود را بر روى گربه اى كه از او پناه مى خواست بگشايد... و ى از لابلاى آن مهربانى و بخشايندگى فراگيرى كه قلبش را لبريز كرده بود به برادريى پاك و فروتنيى بزرگوارانه راه يافته بود...

روزى مردى نزد پيامبر آمد و از شكوهى كه در او مى ديد براى سخن گفتن با وى دودل بود، پيامبر به او لبخند زد تا به او شجاعت دهد. آنگاه فرمود:

«آيا از من مى هراسى. از من كه فرزند زنى هستم كه در مكه گوشت نمك سود مى خورد!...» اين واژه ها و آن لبخند پيامبر، ترس را از دل آن مرد پاك كرد...

گويند پيامبر با گروهى از يارانش به سفر رفت. وى در اين سفر همانند يكى از آنان بود بى آنكه بر هيچ كدامشان برترى جويد... بلكه در كارهايى كه انجام مى دادند با آنان به روشى همسان هميارى مى كرد...

ياران پيامبر گوسفندى آوردند تا براى خوراك آماده كنند يكى از آنان گفت:

«سر بريدن گوسفند با من...» ديگرى گفت:

«پختنش با من...» پيامبر- درود بر او- گفت:

«گردآورى هيزم نيز با من...» آنان دريغ داشتند كه پيامبر به انجام دشوارترين پاره ى كار برخيزد، پيشنهاد او را نپذيرفتند چون در ميان آنان كسانى بودند كه براى گردآورى هيزم پرتوان تر و آماده تر بودند. بر پيامبر پيشدستى كردند و گفتند:

«اى پيامبر خدا ما به جاى تو اين كار را انجام مى دهيم» ليكن پيامبر راضى نشد آنان او را بر خود برترى دهند... فرمود:

«خدا دوست ندارد بنده اش را متمايز از برادران خود ببيند...» رفت و به گردآورى هيزم پرداخت...

پيامبر همواره مسلمانان را بازمى داشت از اينكه كه براى بزرگداشت و ى به هنگام آمدن يا رفتنش از جاى خود برخيزند. اگر چه مى دانيم آنان اين كار را از روى عشق و محبت به پيامبر انجام مى دادند كه از هرگونه بزرگداشتى برتر بود...

با وجود اين پيامبر آنان را از اين كار بازمى داشت و مى فرمود:

«براى من از جاى برمى خيزيد بدان سان كه عجم ها براى بزرگداشت يكديگر از جاى برمى خيزند...» زيرا اين كار آنان با برابرى ميان مردم منافات داشت و با سرشت اسلام مغاير بود و نمونه اى از رفتار را نمايان مى ساخت كه به كرنش كردن در برابر غير پروردگار جهانيان كشيده مى شد...

پيامبر دوم را از ستودن وى بازمى داشت. چه بسا آنان پيامبر را تا مرز تقديس ستايش مى كردند و همانند گروهى از پيروان مسيح تا به پايگاه خدايى در ستودن او پيش مى رفتند...

پيامبر به آنان مى فرمود:

«در ستايش من زياده روى مكنيد بدان گونه كه ترسايان درباره ى پسر مريم زياده روى كردند... من بنده ى خدا هستم، پس بگوييد: بنده ى خدا و فرستاده ى او...» آيا پيامبر نيازى به ستايش مبالغه آميز بنده اى دارد كه شايد ستايش وى از روى موضع گيريى نادرست يا ترس، يا دورويى و يا ظاهرسازى الهام مى گيرد و گفتن آن ستايش براى او هيچ سودى ندارد و نگفتنش هيچ زيانى؟...

خير او هيچ نيازى به ستايش مردم ندارد...

ستايش خدا براى او بسنده است... و ستايش فرشتگان كروبى... و ستايش مؤمنان در