ستكار سخن مالك جهان خلق و جهان او درباره ى او بس كه فرمود:

(خدا و فرشتگان خدا بر پيامبر درود مى فرستند. اى كسانى كه ايمان آورديد بر پيامبر درود بفرستيد و سلام كنيد سلام كردنى...) (احزاب، آيه ى 56) ستايش راستين اين است و بس و جز آن همه بادپيمايى است!...
پيامبر بسيار فروتن بود. خود را از خرد و كلان بالاتر نمى دانست. بر مهتران و فرودستان برترى نمى جست...

در سلام كردن بر هر كسى كه مى ديد پيشى مى گرفت...

با يارانش شوخى مى كرد...

با كودكانشان بازى مى كرد...

از مهمان خود پذيرايى مى كرد...

با خدمتكار خود غذا مى خورد...

با افراد خانواده ى خود در كارهاى خانه همكارى مى كرد...

با دستاس گندم آرد مى كرد...

با دلو از چاه آب مى كشيد...

گوسفند مى دوشيد...

بر دست شتر عقال مى بست...

خود به كارهاى شخصى خويش مى پرداخت...

جامه هايش را مى شست و پاك مى كرد...

پيراهنش را وصله مى زد...

كفشش را پينه مى كرد...

از هر كار سنگين يا آن سر بازنمى زد...

زيرا كار، عبادت است...

پيامبر در كنار اينها گشاده دست بود و بخشنده...

مى بخشيد و از دستانش باران بخشش مى باريد...

ديگران را بر خود و خانواده اش برترى مى داد...

هيچ نياز به زرق و برق و كالا و سيم و زر دنيا نداشت...

چيزى براى فرداى خود نگاه نمى داشت...

چگونه چيزى نگاه دارد در حالى كه مى داند اگر دارايى هايش در دست خدا باشد بسيار مطمئن تر از اين است كه در دستان خودش باشد...

مردم مى گفتند:

«به راستى محمد آنچنان مى بخشد كه گويى از تهيدستى بيم ندارد...» عايشه گويد:

«تا روزگارى كه پيامبر خدا زنده بود فرزندانش دو روز پياپى از نان جو سير نشدند...» عايشه يكبار به عرون پسر زبير- پسر خواهرش اسماء- گفت:

«اى خواهرزاده من! سوگند به خدا گاهى در خلال دو ماه، سه بار پياپى هلال ماه نو مى شد و ما به هلال ماه مى نگريستيم بى آنكه در خانه هاى پيامبر آتشى براى پختن خوراك افروخته شود...» عروه از وى پرسيد:

«پس با چه چيزى زندگى مى كرديد؟...» عايشه گفت:

«بيشتر خوراك ما خرما بود و آب» اگر برخى از خوى ها و سرشت هاى محمد اين باشد، چه كسى از پاره ى تنش زهرا شايسته تر كه در خوى و سرشت به او همانند شود؟...دل ها به فاطمه كشش يافت

در مدينه صلح است... و در دل ها آرامش... و مسلمانان در تن آسانى به سر مى برند تا بهره اى از اين زندگى نوين خود بگيرند. بهره اى كه ميان خواسته هاى اين جهان و حق موعود آن جهانيشان توازن و برابرى ايجاد كند. جز اين كه در روش هاى زندگى كه مسلمانان به كار مى گيرند بدگمانيى نهفته است كه در آيين آنان زيان مى آورد و آنان را به فريب مى افكند يا به پرتگاه گمراهى نزديك مى كند...

مهاجران آرزوى شهر خود- آن شهر آباد خدا- و خانواده و اسباب زندگيشان را در سر مى پرورند. خانواده اى كه امروز در دست ستم قريشيان اسيرند و اسبابى كه قريشيان به يغما بردند و اين كار را در هنگامى انجام دادند كه مهاجران را از خانه و زندگيشان بيرون راندند و مهاجران نيز از كاشانه ى خود به سوى خدا گريختند...

انصار نيز همچنان بر پيمانى كه با پيامبر در روز شكوهمند عقبه بستند، پابرجاى مانده اند. انصار با پيامبر بر اين بيعت كرده بودند كه اگر پيامبر به شهر آنان هجرت كند، آنان از او حمايت كنند بدان سان كه از زنان و فرزندان خود حمايت مى كنند...

اين دو گروه جامعه ى اسلامى مى كوشيدند كار را همچنان تا روزگارى ميان خود و قريشيان به نرمى و مدارا پيش برند. آنان به سازشى اميد بسته بودند كه قريشيان ورافتاده ى ستمگر از روى خود و انديشه به آن راه جويند تا شمشيرهاى بى امان فروكش كرد، براى دعوت آزادانه به دين فطرت آمادگى پيش آيد، و ميان آنان و قريشيان حسن هم جوارى برقرار گردد...

مسلمانان كسى را با بيزارى به پذيرفتن آيين خويش وادار نمى كردند...

زيرا مى دانستند آيين ها و باورها احساس هايى هستند معنوى و روانى...

با ترس و فشار نيروهاى مادى پذيرفته نمى شوند...

همانند كالا نيستند تا به روش پاياپاى- درهمى به سكه اى يا قنطارى به دينارى- داد و ستد شوند... را ه و روش خداوند آن است كه خود مى فرمايد:

(اكراه و اجبارى در پذيرفتن دين نيست...) (بقره، آيه ى 256).

خداوند جنگ را بر مسلمانان واجب نكرد مگر آنگاه كه بخواهند خود را از بلا و آشوب نگاه دارند يا ستم و تجاوزى را از خود دور كنند، چنانكه فرمود:

(و در راه خدا با آنان كارزار كنيد كه با شما كارزار مى كنند، و از حد در مگذريد، به راستى كه خدا از حد گذرندگان را دوست ندارد...) (بقره، آيه ى 190).

ليكن كارها برخلاف اين سازش و ملايمتى كه انتظارش مى رفت، روان شد...

هنوز ماه رمضان از سال دوم هجرى فرانرسيده بود كه قريشيان همراه با برترين مهتران خويش از مدينه براى جنگ با مسلمانان به آوردگاه بيرون شدند و به اندرزهاى يار خود عتبه پسر ربيعه گوش فراندادند و از او فرمانبردارى نكردند. عتبه مى خواست قريشيان را از اين برخورد مسلحانه بازدارد. برخوردى كه اگر قريشيان پيروز مى شدند فرزندان و برادرانشان كشته مى شدند و اگر محمد پيروز مى شد بهترين سروران و بزرگان قريش زيانكار مى شدند...

عتبه قريشيان را سوگند داد و گفت:

«اى مردم قريش!...

سوگند به خدا كه برخورد كردن با محمد و يارانش كار درستى نيست...

سوگند به خدا كه اگر بر او پيروز شويد از آن پس همواره هر مردى از شما به چهره ى مردى ديگر مى نگرد كه پسر عم يا پسر خاله يا مردى از قبيله ى او را كشته است...

برگرديد... و محمد را به ديگر قبيله هاى عرب واگذار كنيد...

اگر آنان بر محمد پيروز شدند، اين همان چيزى است كه شما خواسته ايد... و اگر اين چنين نشد ما خود را با او درگير نكرده ايم و در معرض چيزى كه دوست نداريد نيفكنده ايم...» قريشيان عتبه را به ترس متهم ساختند و سرزنش كردند...

كفه ى ترازوى آراء قريشيان فرود آمد و كفه ى پيشنهاد عتبه بالا گرفت...

در اين هنگام بوى جنگ پراكنده شد و جو صلح و آرامشى كه آرزوى مسلمانان بود از ميان رفت...

مسلمانان در ميدان نبرد از جهت افراد و ابزار ناچيز بودند... و سپاه قريش بسيار بودند و تا سه برابر سپاه مسلمانان مى رسيدند...

خدا در آن روز حزب خود را با دشوارترين آزمون ها آزمود...

محمد با تمامى دل و اندام و ايمانش در ميانه ى آوردگاه روى به سوى خدا كرد و با پروردگارش به راز و نياز پرداخت و از او پيروزى موعود را درخواست مى كرد و مى گفت:

«بار خدايا اينان قريشيانند كه با همه ى خودپسنديشان آمده اند تا فرستاده ى تو را تكذيب كنند...

بار خدايا پيروزيى را كه وعده دادى بر ما ارزانى فرما...

بار خدايا اگر اين گروه مؤمنان را امروز نابود كنى ديگر كسى نيست كه تو را ستايش كند...» آنگاه پيامبر رفت تا مؤمنان را به پيكار برانگيزد. وى به آنان مى گفت:

«سوگند به آنكه جان محمد در دست اوست هر مردى از شما كه امروز با قريشيان پيكار كند و بردبار و خرسند روى به ميدان آورد و پشت ننمايد آنگاه كشته شود، خدا او را به بهشت مى برد...» پيكار درگرفت...

پيكارى كه گويى داسى است براى درو كردن انسان ها...

پيكارى كه گويى آسيابى است گر