دان...

داس مرگ وجين مى كرد و آسياب آوردگاه آرد مى كرد تا آنگاه كه قريشيان مشرك شرحه شرحه و پاره پاره بر زمين افتادند مگر آنانى كه با درماندگى و خوارى تن به اسارت دادند يا با زبونى و پستى به دم اسب گريز درآويختند...

خبر پيروزى جنگ بدر يك روز پيش از برگشتن پيامبر به مدينه رسيد...

مژده ى پيروزى را زيد پسر ثابت و عبداللَّه پسر رواحه آوردند...

زيد بر پشت شتر خود و عبداللَّه بر پشت «قَضواء» شتر پيامبر...

بانگ شادى و تكبير از همه جا برخاست...

دل ها از سرمستى مى رقصيد...

چشم ها با لبخند مى درخشيد...

چهره ها از شادمانى پرتو مى افكند...

ليكن در آنجا قلبى بود كه به سان مرغى سربريده در خون خود دست و پا مى زد...

آن قلب، قلب زهرا بود...

آن قلب مى كوشيد اندوه خود را پنهان كند. اندوهى كه آن را سخت به لرزه درآورده بود چنانكه گويى آتش فشانى در آن منفجر شده است...

آن قلب با خون خود گلوگير مى شد بدان گونه كه راه گلو با اشك گرفته مى شود...

آن قلب اينك همراه با اندوه ناگهانى خود خاطرات غمبار سالهاى پيش را نشخوار مى كند، گذشته هايى را كه تا لبه از رنج و درد مالامال بود...

زيرا امروز رقيه خواهر محبوب فاطمه در گذشته است...

آرى او در روز فرقان- روز پيروزى جنگ بدر- به سراى جاويدان رهسپار شد...

همراه به مژده ى پيروزى روز بدر، جغد مرگ ناله برآورد تا اندوه تازه اى بر دل رنج ديده ى فاطمه بيفزايد...

هنگامى كه پدر از جنگ بدر برگشت، آن دختر درگذشته راه پايانى خود را به سوى خاك در پيش مى گرفت، و دير شده بود كه پدر از او به ديدار وداع بهره مند شود...

درد، سينه ى پيامبر را فشرد و اشك چشمانش روان شد...

بانوان هاشمى و انصار كه براى غمگسارى و همدردى گرد آمده بودند، پيرامون پيامبر به گريه و زارى پرداختند...

عمر در ميان حاضران بود...

شايد عمر در آن هنگام ترسيد كه مبادا نوحه سرايى زنان، دل شكستگى پيامبر را بيشتر كند. بر زنان فرياد كشيد، آنان را با تندى و خشونت از پيرامون پيامبر دور مى راند تا دست از بى تابى و زارى بردارند...

ليكن پيامبر با نرمى و مهربانى عمر را از زنان دور كرد و فرمود:

«اشك و آهى كه در سوگوارى از ديده و دل برآيد از سوى خدا و از سر دلسوزى است، و خودزنى و ناسزاگويى كه از دست و زبان سرزند از سوى شيطان...» عمر با اين سخن پيامبر از سرزنش زنان دست كشيد... و اشك ها سرازير شد به اميد اين كه سوزش اندوه و درد جدايى را فرونشاند...

خورشيد همواره پنهان مى شود تا برزند و سرمى زند تا پنهان شود...

زمين همواره در مدار خود مى گردد و مى گردد...

سپاه روزگار همواره ره مى نوردد...

حركت زندگى با مردن انسانى كند نمى شود و بازنمى ماند...

با به دنيا آمدن انسانى نيز تند نمى شود و شتاب نمى يابد...

اندى سال پس از پيروزى بدر پيامبر پسر خود ابراهيم را از دست داد...

با مرگ پسر پرتو لبخند شيرينى كه بر دندان روزگار پروانه وار پر و بال مى زد، فرونشست...

خاك چهره ى آن كودك خردسال را در خود پنهان ساخت. كودكى كه مايه ى انس و آرامش دل پدر بود. آرى خاك پيش از او چهره ى همه ى خواهران و برادران ديگرش- به جز زهرا- را نيز در خود فروپوشانيده بود...

در آن روز نشانه اى از نشانه هاى خدا پديدار آمد كه نزديك بود مردم با آن فريفته و گمراه شوند...

مرگ ابراهيم با گرفتگى خورشيد و بريده شدن نور آن از جهان هستى همراه شده بود...

در اين هنگام گروهى از مسلمانان گمان مى كردند خورشيد گرفتگى تصويرى است از اندوه پيامبرشان در فرزند از دست رفته ى محبوبش كه بر پهنه ى آسمان منعكس شده است...

آنان پياپى اين سخن را ميان خود تكرار مى كردند كه:

«خورشيد براى مرگ ابراهيم گرفت...» محمد اشكهايش را سترد و بر اندوه خود از مرگ فرزند چيره آمد... آنگاه در ميان يارانش ايستاد و گفت:

«خورشيد و ماه دو نشانه از نشانه هاى خدايند. براى مرگ يا زندگى كسى نمى گيرند... و شما هنگامى كه اين پديده را مى بينيد به نماز پناه ببريد...» آنگاه خاموش گشت و چشمانش اشكبار شد. از لابلاى پرده ى اشك هاى خود نگاهى بر پيكر عزيزش افكند كه از اين جهان به جوار پروردگار مهربانش رخت بربسته بود... با آن پيكر به راز و نياز ايستاد كه:

«اى ابراهيم... اگر مرگ امرى حق و وعده اى راستين نبود و به زودى پسين ما به نخستين ما نمى پيوست، بر تو بسيار سخت تر از اين اندوهگين مى شديم...» پيامبر لختى خاموش ماند سپس گفت:

«چشم اشك مى بارد، و قلب اندوه مى خورد، و ما سخنى نمى گوييم مگر آنچه پروردگار خشنود باشد... اى ابراهيم به راستى كه ما بر مرگ تو غم زده ايم...» هرگز... چهره ى هستى براى مرگ رقيه گرفته نشد... و پيامبر روش روزانه ى خود را دگرگونه نساخت...

زيرا او وحى را دريافت مى كند...

دعوت اسلامى را گسترش مى دهد...

جان ها را آراسته مى سازد...

او در زندگى همگان مردم مشاركت دارد. در شادمانى با ياران همسفر خود شادمان مى شود، و در اندوه با آنان غمخوارگى مى كند...

مانند همه ى مردم زندگى مى كند...

اگر چه پيامبر خداست، بشر است، انسان است...

براى چه خارستان هاى دردهاى درونيش را چراگاهى آزاد سازد كه همه در آن درآيند و از خارهاى رنج ها و دردهاى آن بخورند تا گلوهايشان با آن گرفته و زخم شود و اندرونه هايشان خونبار...

بلكه مهربانى او ايجاب مى كند كه مردم را از همدرد كردن با غم هاى ويژه ى خود بازدارد، و آن غم ها را در لابلاى دل خود پنهان سازد، زيرا او براى كشيدن بار غم هاى خود از همه سزاوارتر است...

پيامبر با چهره اى تازه، همراه مردم به پيشواز زندگى مى رود...

با سخنى شيرين...

با خنده اى نرم...

با شگونى كه بتواند پاره اى از بار رنج ها را از دوش آنان برگيرد...

آيا پيامبر از مهر و آمرزش خدا نااميد مى شود؟...

دور بادا از او...

بلكه او در شوال همان سال- يك ماه پس از جنگ بدر- با عايشه ازدواج كرد... پيامبر دو يا سه سال پيش از هجرت به مدينه، از عايشه در مكه خواستگارى كرده بود...

شايد پيامبر با اين ازدواج مى خواست براى مردم نمونه و سرمشقى نمودار سازد تا در آن براى آنان وجوب تداوم حركت زندگى را پس از هر رويداد اندوهبارى تأكيد كند...

عايشه گويد:

«پيامبر خدا به خانه ى ما آمد. گروهى از مردان و زنان انصار پيرامون او گرد آمدند...

«مادرم نزد من آمد. من بر تابى در ميان دو شاخه ى درخت، تاب بازى مى كردم. مادرم مرا از تاب فرود آورد، موهايم را درست كرد...

آنگاه مرا نزد پيامبر خدا برد... و گفت:

اينان خانواده ى تواند. خدا آنان را براى تو و تو را براى آنان مبارك گرداناد...» سپس آن گروه از خانه ما بيرون رفتند...

عايشه گويد:

«پيامبر با من در خانه ى خودم ازدواج كرد نه شترى برايم سر بريد و نه گوسفندى!...» از آن پس عروس كم سال به خانه ى نوين خود رفت. خانه ى وى يكى از همان اطاق هايى بود كه پيرامون مسجد مدينه از خشت و شاخه هاى درخت خرما برپا شده بود...

اين چنين شادى هاى و غم ها در پى هم درمى آيند...

زيرا سپهر، گردان است... و روزگار روان... و روزها در گردش... بامداد مى كنند و شامگاه، بيدار مى شوند و مى خوابند!...

اگر يك روز، با ا