ندوه و گرفتگى پيش آيد ناگزير فردايى- دور يا نزديك- با شادمانى و درخشندگى فرامى رسد...

در اين سوى شب، تاريكى است و در سوى ديگرش سپيده دمان...

شب آرام است وليكن پاى برجا و بى حركت نيست، شب روان مى شود تا روز در پى آن درآيد...

هان اين خانواده ى گرامى پيامبر است كه توده اى از اندوه و غم پيرامون آن مى گردد و از مكه- سرزمين بارش و بالش وحى- تا مدينه- هجرتگاه و فرودگاه ياورى و پيروزيى كه در آن جايگزين شدند- آنان را دنبال كرده است...

اين خانواده در جايگاه ديرين خود از دست مشركان، زشت رفتاريهاى تلخ چشيدند و از مرگ قاسم و عبداللَّه و خديجه سوز جگر و رنج دل كشيدند، و در اينجا نيز پس از اندى سال رقيه را از دست دادند... اما گويى اكنون روزگار با آنان از در مهر درآمده است. به آنان روى آورده و در خانه ى آنان را مى كوبد و با شاخه اى زيتون نمايان مى شود...

روزها با اين خانواده، خوش رفتار شده است...

مژدگانى بى همانندى به آنان رسانيده است...

در موكب عروسى و زناشويى به سوى آنان روى آورده است...

زيرا آنگاه كه دختر به اوج جوانى رسيده و شكوفا مى شود... و به مرز پختگى ديگر دختران حوا مى رسد... و در عشق پدر گرانمايه به او، همسرى جوان و دوشيزه شريك مى شود...

بى گمان براى كسانى كه به وابستگى هاى بشرى با چشم واقع بين مى نگرند به خوبى آشكار مى شود كه هنگام آن فرارسيده تا آن دختر به خانه ى تازه ى خود رود و از پدر مستقل گردد...

امسال سال زندگى است...

هان عايشه به خانه ى محمد آمده تا در آن بر جاى كدبانوى خانه به كار پردازد...

هان زهرا نيز پخته و رسيده شده است. دخترى جوان و زيبا، شاداب بالان، سياه چشم و ماه سيماى و ماهتابى رنگ...

زيبايى براى او پوشش است... و نژادگى، پايه و مايه... و كمال، خوى و خيم... و برترى، سرشت... و سرفرازى، ميراث...

پس در اين هنگام كدام مرد است كه آرزوى چنين همسرى نداشته باشد اگر چه آن مرد در بلندپروازى و علو همت بر جايگاهى باشد كه چون بر روى انگشتان پاى خود بلند شود بتواند با سر انگشتانش ستارگان آسمان را لمس كند؟...

بلكه داشتن چنين همسرى براى آن مرد آرزويى است سراب آسا!...

چه بسيار آرزوها كه براى زناشويى با فاطمه به دل ها هجوم برد و چه بسيار چشم ها كه به سوى او نظر افكند و چه بسيار خردها كه به او كشش يافت!...

ليكن خبرها در اين باره به زودى براى ما فراخواهد رسيد...

گويند:

عبدالرحمن پسر عوف نزد پيامبر رفت تا فاطمه را از او خواستگارى كند. عبدالرحمن اندوخته ى كلانى از خوى هاى پسنديده و بزرگ منشى ها داشت كه گام هايش را در اين راه استوار مى ساخت. در اسلام پيشينه اى ديرين، و در ميان قوم خود جايگاهى برين داشت. از دارايى هنگفتى به اندازه ى گنج هاى قارون برخوردار بود. دارايى كه آتش از بلعيدن آن تخمه مى شد!...

آن صحابى بزرگ گفت:

«اى پيامبر خدا... آيا دخترت فاطمه را به همسرى من درمى آورى؟...» آنگاه درنگى كرد و به دنبال سخن افزود:

«... من براى او يكصد شتر سياه كبود چشم، بار شده از پارچه هاى قباطى مصر، كابين كرده ام...» سپس افزود:

«... و ده هزار دينار.» عثمان پسر عفان نيز با پيشنهادهايى همسان با پيشنهادهاى عبدالرحمن فاطمه را از پيامبر خواستگارى كرد. با اين تفاوت كه عثمان از عبدالرحمن پيشتر اسلام آورده بود و امتيازى بيشتر داشت...

اين دو تن در آن لحظه ها گويى دو اسب مسابقه اند!...

بلكه شايد آن دو براى كسانى كه از اين كارشان آگاهى مى يافتند، به گونه ى دو سوداگر نمايان مى شدند كه تنها سخن گفتن به زبان بازارى را به خوبى مى دانستند!...

به راستى مال چيست؟...

جهان با همه ى زيب و زيور و شكوه و جاه گسترده اى كه در بر دارد، چيست؟...

پيامبر مى توانست مشتى سنگ و ريگ بردارد و بر آنها دست بمالد تا به دانه هاى مرواريد و گوهرهايى درآيند كه هر دانه ى آنها با همه ى گنج هاى عبدالرحمن و عثمان برابر باشد!...

محمد از پذيرفتن آن همه كالاى كلان- كه با سنجه هاى دنيايى بسيار مى نمود- پهلو تهى كرد، زيرا براى او ميزان و معيار چيز ديگرى بود...

پيامبر آنچه را كه عبدالرحمن و عثمان پيش كش كردند نپذيرفت...

اگر چه پسر عوف از اين كه پيامبر افتخار دامادى را از او گرفت، در دل احساس افسوس و اندوه مى كرد، ليكن بى گمان عثمان از او بيشتر احساس اندوه و زيان مى كرد، زيرا ميان او و درخواستى كه به پذيرش آن از سوى پيامبر سخت اميدوار بود جدايى افتاد...

چرا كه عثمان تا چند ماه پيش داماد پيامبر و همسر دختر در گذشته ى وى رقيه بوده است... و فاطمه نيز خواهر رقيه است...

در نتيجه عثمان از همه شايسته تر است كه براى زهرا برگزيده شود...

شايد كسى كه بتواند اندكى بر زمان پيشى جويد و آنچه را كه پيش خواهد آمد با اميدى كه اكنون عثمان در دل دارد، مقايسه كند براى او روشن گردد اميد بلند پروازانه ى اين يار گران مقدار، بر پوچى، استوار نبوده بلكه بر پايه اى استوار بوده است كه روزگار به زودى از آن پرده برخواهد داشت...

در اسناد آمده است:

هنگامى كه خنيس پسر حذافه، همسر حفصه درگذشت عمر افسوس خورد، زيرا ديد بيوگى بر جوانى دخترش تاختن گرفته در حالى كه او هنوز به پگاه جوانى نرسيده است...

آن پدر دردمند به انديشه فرورفت...

به آنجا راه يافت كه همسرى دخترش را به دوست نزديك و همدل خويش ابوبكر صديق پيشنهاد دهد...

زيرا نزد وى ابوبكر بهترين همسر بود... و حفصه بهترين يار زندگى...

ليكن ابوبكر از گفتن آرى يا نه خودارى كرد...

با خاموشى پيشنهاد عمر را نپذيرفت...

عمر از پيشنهادى كه داده بود غمگين شد...

دست و پاى خود را از اندوه جمع كرد...

گمان كرد عثمان مى تواند براى او در اين گرفتارى ياريگر باشد. نزد او رفت و به او پيشنهاد داد دختر بيوه ى جوانش را به همسرى بپذيرد، همسرى كه همانند او در ميان همسران كم يافت مى شود...

مى پندارى پاسخ عثمان چه بود؟...

عثمان گفت:

«اكنون قصد ازدواج ندارم!...» چه آسيب سختى است كه پسر خطاب با آن برخورد مى كند!...

آسيبى كه دل او را مى شكند، غرورش را شرحه شرحه مى كند و آن پدر دردمند را بر كويرى از سرگردانى، و بيابانى از احساس زيان و تباهى فرومى افكند. عمر راهى براى رهايى از اين رنج نمى يابد مگر اينكه كه راز دلش را نزد پيامبر خدا آشكار سازد...

پيامبر لبخندى مى زند و با آرامش به دوست اندوهگين خود مى گويد:

«حفصه با كسى بهتر از عثمان و عثمان با كسى بهتر از حفصه ازدواج مى كند...» و در اينجا بود كه پيامبرى پيامبر تحقق يافت...

آيا اين سخن پيامبر از روى پيش بينى بود؟...

آيا از آنچه در هواى انديشه ى او مى گرديد و دوست داشت آن را از عالم خيال به جهان واقعيت در حال برگرداند، تعبير كرد؟...

بارى چند ماهى گذشت...

در اين هنگام پروردگار سرنوشت خود را كه رقم زده بود، روان ساخت...

پيامبر با حفصه ازدواج كرد... و ام كلثوم با عثمان...

اين رويدادها هنگامى به پايان آمد كه دست غيب از چهره ى كسى كه آسمان براى زهرا برگزيده بود پرده برداشت...<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:2079.txt">معرفی کتاب</a><a class="text" href="w:text:2080.txt