اى جنگ و طوفانى نيز همچون يك مرد شجاع در شعاعى كه مأموريت داشت، از پيامبر(ص) دفاع مى‏كرد.

هنگامى كه جنگ «احد» پايان گرفت و تازه لشگر دشمن صحنه را ترك گفته بود و پيامبر(ص) با دندان شكسته و پيشانى مجروح هنوز در ميدان احد بود فاطمه سلام اللّه عليها با سرعت به «احد» آمد و با اينكه هنوز نوجوان كم سن و سالى بود فاصله ميان «مدينه» و «احد» را با پاى پياده و با شوق زياد طى كرد، صورت پدر را با آب شستشو داد، خون را از چهره‏اش زدود، اما زخم پيشانى همچنان خونريزى مى‏كرد.

قطعه حصيرى را سوزاند، و خاكستر آن را برجاى زخم ريخت و مانع خونريزى شد، و عجيبتر اينكه براى جنگى كه در روز بعد اتفاق مى‏افتاد. اسلحه براى پدر فراهم مى‏كرد.

در جنگ احزاب كه از پررنجترين غزوات اسلامى بود، و در ماجراى فتح مكه در آن روز كه سپاه پيروزمند اسلام با احتياطهاى لازم آخرين سنگر شرك را از دست مشركان گرفت و خانه را از لوث وجود بتها پاك كرد، باز مى‏بينيم فاطمه سلام اللّه عليها در كنار پيامبر قرار گرفته، و به كنار خندق مى‏آيد و براى پيامبر(ص) كه چند روز گرسنه مانده، غذاى ساده‏اى كه از قرض نانى تجاوز نمى كرد، تهيه مى‏كند، و به هنگام فتح مكه براى او خميه مى‏زند، آب براى شستشو و غسل آماده مى‏كند، تا گردو غبار را از تنش بشويد و لباس پاكيزه‏اى بپوشد و رهسپار مسجد الحرام شود.

1. اين حديث را «كلينى» در «كافى» و جمعى از اهل سنت در كتب خود مانند «كنز العمال» و «ميزان اعتدال» و غير آن نقل كرده‏اند.
2. سيره، ابن هشام، جلد 1، صفحه .416
3. مناقب، جلد 1، صفحه .71
4. صحيح، بخارى، جلد 5، صفحه .8
5. اين غزوه «حمراء الاسد» بود كه مشركان از نيمه راه به سوى مدينه بازگشتند تا ضربه‏اى را كه در «احد» زده بودند تكميل كنند، اما خدا مى‏خواست مأيوس و نوميد بازگردند، لذا وقتى خود را با مسلمانان شجاع و حتى كسانى كه در «احد» مجروح شده بودند، مواجه ديدند، ترسيدند و بازگشتند.
برترين بانوى جهان فاطمه زهرا(س) ،آيت الله مكارم شيرازىبخش ششم

جبرائيل گفت...

كسى كه گويد آن دو همزادند سخنى بيهوده نگفته است...

همانند دو خرمابن بودند شكوفه برآورده، با يك ريشه و دو تنه...

زيستگاه، همان زيستگاه...

رستنگاه، همان رستنگاه...

نژاد، همان نژاد...

ميوه ها، همان ميوه ها...

ميراث فكرى در حوزه ى زندگى بشرى همان ميراث فكرى...

خدا كوچكترين آن دو را با پذيرفتن اسلام ارج بخشيد. وى در برهه ى كوتاهى پس از راهنمايى شدن همتاى بزرگتر خود به راه راست، دين خدا را پذيرا شد. از آن پس هر دو به يكديگر همانند شدند، يا نزديك بود كه همانند شوند. تفاوت آن دو با يكديگر تفاوتى بود ناچيز در سن، كالبد، سيما و سرشت، بدان سان كه دو شاخه يا دو خوشه ى خرما- در درازا و پهنا- با هم تفاوت دارند...

نخستين آن دو ابوبكر است... و دومين آنان پسر خطاب...

آنان در همان راهى كه برگزيده بودند...

برادران دينى شدند...

براى فراخواندن به سوى خدا دست به كار شدند...

در نبرد زندگى و پيكار مسلحانه همرزم شدند...

براى پيامبر يارانى نزديك شدند تا آنجا كه اگر پيامبر مى خواست براى خود وزيرانى برگزيند، اين دو براى وزير شدن از همه به او نزديكتر بودند...

ابوبكر بر عمر در افتخار خويشاوندى با پيامبر پيشى جست زيرا دخترش عايشه با سرفرازى، همسر پيامبر و مادر مومنان شده، به خانه ى پيامبر رفته بود...

عمر نيز از همين راه با ابوبكر همسان شد، زيرا وى با به زنى دادن دخترش، حفصه، به پيامبر، همان افتخار خويشاوندى را به دست آورد...

گويى كه آن دو مرد، دو اسب مسابقه اند!

هرگاه يكى از آنان گامى پيش مى نهاد، دومى نيز گامى به اندازه ى گام برادرش برمى داشت...

يا گويى كه آن دو همزاد يكديگرند...

گاهى همزادى با همزاد خود در خوى و سرشت همانند مى شود بدان سان كه در نهاد و آفرينش همانند مى شود. ليكن اين همانندى در نتيجه ها و پايانها، از مغايرتى نسبى- ميان پديده هاى واكنشى روانى و روشهاى رفتارى- تهى نمى باشد، مغايرتى نسبى به باريكى موى و به نازكى دانه ى ژاله اى بامدادى بر شكوفه ى ياسمين...

آرى... گاهى آن دو در جنبش و حركت احساسات از هم جدا مى شوند.

گاهى در روشهاى انديشه...

گاهى در ابزار ارزيابى...

گاهى در راهكار و در باورها...

گاهى در گونه هاى وفاى به عهد و نگاه داشت پيمان... و اينها همه پوسته هايى است بيرونى...

تفاوتى است سطحى و نمايان. اگر چه نشانه هاى اين تفاوت بر پهنه ى نقش و نگارها و خطوط چهره، در احساس برخى از مردم آشكارا بالا مى گيرد و به چشم درمى آيد، ليكن در نهان برخى ديگر فرومى رود و ديده نمى شود.

اما سنجش در گوهر است و سرشت...

در گوهر آن دو همتا هيچ اختلافى نيست...

هر دو با هم سازگارند و در خور...

اگر هم اكنون سازگار و يكسان نباشند، به كمال سازگارى خواهند رسيد...

به راستى اكنون احساس آن دو يار، هماهنگى يافته...

روش انديشه ى آن دو همسان شده...

آنگاه پس از اندكى، سبك گفتارى و كردارى آنان نيز يكسان گرديده است...

ابئوبكر مى خواهد ميان خود و پيشواى بزرگوارش پيوند تازه اى افزون كند...

پيوندى كه گرامى ترين پيوندهاست...

براى خواستگارى از فاطمه پا پيش مى نهد...

اگر او در اين كار پيروز شود در يك آن به دو افتخار بزرگ دست مى يابد:

دامادى پيامبر و خويشاوندى سببى با او...

هم از همسر شدن با بهترين زنان برخوردار مى شود... و هم پيامبر براى او بهترين پدرزن خواهد بود... و چه بسا براى درخت گشن سار دودمان نبوى از اين زناشويى ميوه اى بار آيد كه نام ابوبكر را در نسلهاى آينده گرامى نگاه دارد...

ابوبكر آهنگ خود را استوار ساخت...

روزى كه آرزوى ازدواج با فاطمه در خيال او راه يافته بود و جو انديشه ى او از بوى اطمينان، عطرآگين شده بود، به سوى پيامبر شتافت تا از آن آرزو كه روز و شب در روياهايش پديدار مى آمد، پرده بردارد...

او- كه نيمى اميد بود و نيمى آزرم- گفت:

«اى فرستاده ى خدا...» شايد به ابوبكر- پيش از آنكه راز درونش را آشكار سازد- اندكى دودلى راه يافت «اى فرستاده خدا براى خواستگارى فاطمه آمده ام...» سخن كوتاه كرد و منتظر جواب ماند...

در دل اميدوار بود پيامبر اين پيشنهاد را بپذيرد. گمان مى كرد به زودى پاسخى همراه با رضامندى بر لبان پيامبر روان خواهد شد...

يا پيامبر نگاه خرسندانه اى دال بر پذيرفتن اين پيشنهاد، به او خواهد افكند.

ليكن جوابى كه دريافت كرد اين بود:

«اى ابوبكر... براى فاطمه منتظر فرمان خدا هستم!...» چه چيزى محمد را وادار كرد تا در برابر يار غار خود اين چنين موضع گيرى بكند؟..

پس از اين همدلى و همسانى ميان آن دو همزاد به كمال خود رسيد...

چه در آهنك چه در پا پيش نهادن... و چه در واژه هاى گفتارى...

زيرا پس از روزگارى نامعلوم...

شايد پس از چند روز... و به گمان قوى پيش از آنكه يكى از آن دو، ديگرى را از انديشه اى كه در سر داشت و از رفتنش نزد پيامبر، آگاهى دهد...

عمر نيز به اميد ازدواج با فاطمه نزد پيامبر رفت... و ى با همان واژه هاى ابوبكر گفت:

«اى پيامبر خدا براى خواستگا