ى فاطمه آمده ام...» پاسخ پيامبر همانى بود كه به ابوبكر فرمود:

«براى فاطمه منتظر فرمان خدا هستم!...» پاسخى نرم، بى نكه احساس را خدشه دار كند، و بزرگ منشى را جريحه دار سازد...

ليكن به هر حال آن پاسخ سرباز زدنى بود از آن پيشنهادها!...

چهارتن از بزرگان مسلمانان: ابن عوف، عثمان، ابوبكر و عمر...

از راستين ترين و نزديكترن همنشينان پيامبر، و باايمان ترين، نژاده ترين، والاجاه ترين آنان به خواستگارى فاطمه آمدند، اما پدر از دادن دختر خود به آنان سرباز زد...

آيا سرباز زدن پيامبر براى كاستى در برترى و بزرگ منشى آنان است؟...

به راستى زود باشد كه يكى از آنان بر گروه ياران و همنشينان پيامبر برترى يابد...

آيا بر اى بدگمانى در دوستى و يكرنگى آنان است؟...

به راستى كه آنان براى پيروزى رسالت پيامبر و پاك گردانيدن دوستى خود با وى كوششى گسترده دارند و با دست و دلبازيهاى هرچه بيشتر از جان و مال و خون و توان خويش مى گذرند و اندكى فرومايگى نشان نمى دهند...

آيا پيامبر مى خواهد براى زهرا ديگرى را برگزيند كه نزد وى از همه ى اينان بهتر است؟...

پيامبر نه، كه خداى پاك چنين مى خواهد...

گويند:

«پيامبر خدا فرمود:

«به راستى كه خداى خجسته و بلندمرتبه به من فرمود فاطمه را به همسرى على درآورم...» گويند:

«از پيامبر روايت كرده اند كه فرمود جبرئيل نزد من آمد و گفت:

«خدا به تو دستور مى دهد كه فاطمه را به همسرى على درآورى...» بلكه گويند:

«... يك روز پيامبر خدا نزد ياران خود آمد. چهره اش به سان قرص ماه مى درخشيد... يكى از آنان پرسيد: اى پيامبر راز شادمانى شما چيست؟ «پيامبر پاسخ داد:

«از سوى پروردگارم درباره ى برادر و پسر عم، و دخترم به من مژده رسيد كه خدا، فاطمه را به همسرى على درآورده است...» آيا اين سخن پيامبر، همواره دانش پنهانى بود در دل غيب كه خدا هيچ يك از آفريدگانش را به آن آگاهى نداد، و پيامبر نيز آن را آشكار نكرد تا آنگاه كه خواستگارى ميان آن دو يار دوران كودكى تمام شود، و يا تا روزى كه ميان فاطمه و على عقد زناشويى بسته شود؟...

هيچ كس در آن روز و پيش از آن روز نبود كه شك داشته باشد شايسته ترين مرد براى اين دامادى فرخنده على پسر ابوطالب است. على كه در دامن محمد پرورش يافت، با فاطمه از آنگاه كه هر دو كودك بودند زندگى كرد، و از آنگاه كه آن دو روز به روز بر نردبان شادابى و جوانى پيش مى رفتند، جان على در آرزوى فاطمه بود...

حتى آن دو يار بزرگ، ابوبكر و عمر- كه يكى پس از ديگرى براى خواستگارى فاطمه نزد پيامبر رفتند- احساس مى كردند بهتر است آن دختر براى آن جوان نگاه داشته شود و آن جوان نيز براى آن دختر نذر شده باشد...

اين حقيقتى است كه ما آن را در آن روزها در پوششى ستبر از پوشيدگى، پنهان نمى بينيم...

گويى كه يار غار پيامبر چون مى بيند روزگار مى گذرد و پاره ى تن پيامبر همچنان در مرحله ى دوشيزگى مانده است، اين آرزو در دل او راه مى يابد كه همسرى با فاطمه بهره ى او شود!...

سپس گويى كه پسر خطاب در پى ابوبكر روان مى شود با اين اميد كه در چيزى پيروزى يابد كه ديگر خواستگاران پيروز نشده اند»!...

آرى آرزو عادتى است سمج و سرسخت...

ستورى است سركش و توسن. سركشى خود را به كسى كه بر آن سوار مى شود سرايت مى دهد سوار در چسبيدن بر پشت آن سخت پافشارى مى كند تا شايد آن ستور را دست كش و رام خود سازد، اگرچه ستور از وى سركشى مى كند و مى رمد و تا پا دارد مى گريزد، و اگرچه سوار نيز مى داند كه آن ستور پيش از وى چه بسيار بر سواركاران دلاور سركشى كرده و آنان را يكى پس از ديگرى از پشت خود بر زمين ميدان اسب دوانى افكنده است!...

اما اينك سخن ازدواج على و فاطمه از زبان كسى به گوش آنان رسيده كه هرگز دروغ نمى گويد و به همان حقيقت پنهان و پوشيده اى برمى گردد كه پيامبر از سوى خدا اجازه ى آشكارسازى آن را نداشته است. ابوبكر و عمر دانستند فاطمه- به فرمان خداى آسمان- بهره ى كسى شده كه از آن دو و از همه ى مسلمانان بهتر است...

چه كسى در رده هاى مومنان از على بهتر است؟...

اينك روز روشن شده!...

نور درخشيدن گرفته!...

حقيقت بى پرده و برهنه آشكار گرديده!...

گويى كه سخنان پيرامون اين ازدواج زير دندانها و زبانها جويده و مزه مزه شده ...

گويى كه اين آگهى به همه جا پخش شده و گوشها را پر كرده...

گويى كه اين پيام پاك كه از زبان پيامبر به گوش مردم رسيده، به ابوبكر و عمر نيز رسيده و از آن آگاهى يافته اند...

آنان در اين هنگام دريافته اند كه زهرا برتر و بالاتر از آن است كه بر سر همسرى با او ميان همتايان و همالان هم چشمى افتد...

باور كرده اند فاطمه امانتى است كه واجب است پيامبر آن را به صاحبش بسپارد آيا فرمانى براى انجام دادن سزاوارتر از فرمان آسمان يافت مى شود؟...

ابوبكر و عمر با گروهى از ياران ويژه پيامبر گرد آمدند...

ميان آنان سخن ها گفته شد...

آنگاه از سخن بازايستادند و آرام گرفتند...

آهنگ آنان بر اين استوار شد كه در پى آن جوان ياد شده روانه شوند...

زنان نيز اينجا و آنجا در پى او پراكنده شدند...

در پايان او را يافتند كه نخلستان يكى از انصار را آبيارى مى كردند...

خرقه اى بر تن داشت بى آستين، با دامنى كوتاه كه به زانوانش نمى رسيد، با ريسمانى از ليف خرما كمرگاه آن را بر ميان خود بسته بود...

از خطوط چهره اش فرسودگى و خستگى مى باريد، رنجورى از سر تا پايش نمايان بود. از بسيارى زحمت و سختى گرما عرق مى ريخت. گرمايى كه خورشيد از لابه لاى پرتوهاى خود پراكنده مى ساخت و به سان سيمهايى داغ برافروخته بود...

او را بانگ زدند... به بانگ آنان پاسخ داد...

خبرى را كه آورده بودند براى او آشكار كردند و گفتند:

«اى على... بزرگواران و پيشينه داران در اسلام، نزد پيامبر خدا رفتند تا از پاره ى تنش- فاطمه- خواستگارى كنند... ليكن پيامبر به آنان جواب رد داد. اگر تو خود را پيش كشانى مى پذيرد!...

آنگاه گوش فراداشتند تا على چه خواهد گفت:

على نگاه هاى كوتاهى بر چهره ى آنان افكند و در انديشه فرورفت...

آنان از راز درونى على با وى سخن مى گفتند...

از آرزوى پنهانش گزارش مى دادند و پرده برمى داشتند...

به آن زهى دست مى سودند كه از ديرباز در قلب وى با روياهايش به آواز درآمده بود. اكنون خيالاتى كه على در خواب و بيدارى داشت پيش چشمش نمايان شده بود...

على فاطمه را همواره با جان و وجود خود همراه داشت...

احساس مى كرد پيوند او با فاطمه تنها از روى خويشاوندى و پيوند خانوادگى و هم تبارى نيست...

همانند پيوند دو شاخه از يك درخت تنومند و بزرگ، با ميوه هاى پاكيزه و سايه هاى بلند و كشيده نيست...

هرگز، پيوند ميان آن دو پيوند بشرى نيست!...

بلكه پيوندى است برتر از پيوند بشرى!...

پيوندى است قدسى!...

سازش جانى است با جانى ديگر...

على احساس مى كرد فاطمه- با دريافت تيز و روان تابناكش- از اين احساسى كه در نهاد وى راه مى جويد، آگاهى دارد...

اينك تصويرى از احساسات على در ميان چشمانش پديدار است...

در پس لبانش واژه هايى بكر و شرمگنانه نهفته است. وى دوست دارد آن واژه 