ا كلماتى آهنگين گردد كه ناقوس آنها همراه با تپش هاى پى درپى قلب تپنده اش، به كوبش درآيد...

على در ميان دورزدنهاى پياپى خود پيرامون پدر فاطمه- در كنار عشق كاملش به پيامبر خدا- تفت مهر دلنشين ديگرى مى ديد كه او را به جنب و جوش درمى آورد.

به راستى كه فاطمه على را مى ديد...

او را در آشكار و پنهان مى ديد...

آيا فاطمه همچون رگ گردن به على نزديك نيست؟...

آيا از كنه هستى وى- همچون خود وى- آگاه نيست؟...

آيا او تداوم زندگى على نيست؟...

آيا به سان ايمان على در نهاد على جايگزين نيست؟...

اين ياران پيامبر نخستين و آخرين كسانى نبودند كه كار زهرا را براى على آشكار كردند...

غير از آنان بسيار بودند...

گروهى از خانواده ى على او را برانگيختند تا در اين كار پيشى جويد...

ليكن على به سبب شكوهى كه در پيامبر مى ديد خوددارى مى كرد...

او آزرم داشت درباره ى كار خود و فاطمه با پدر او سخن گويد. همواره براى سخن گفتن در اين باره دچار زبان گرفتگى مى شد و زبانش بند مى آمد...

على چگونه بايد پا پيش نهد؟... را ه چاره چيست... در حالى كه ميان على و فاطمه دو ديوار بلند كشيده شده كه گذشتن از آنها دشوار است و دشوار...

ديوار از شرم... و ديوارى از تهيدستى...

على با اينكه همه وقت به ماننده ى سايه با پيامبر همراه بود، به جز ساعتهايى كه به كار و كوشش مى پرداخت يا به ستايش و گوشه نشينى سپرى مى كرد... و با اينكه على و پيامبر بسيار به يكديگر عشق مى ورزيدند و الفت آنان با هم به گونه ى الفت پدر به پسر و پسر به پدر بود...

با همه ى اينها آزرم على از پيامبر بر استوارى و آرامش قلبش چيره مى آمد. على چشم خود را از روى پيامبر بر مى گردانيد بدان سان كه چشم خسته و مانده ى خود را از پرتو خورشيد درخشان و تابش برق چشم رباى برمى گردانيد...

شرم همواره پيرامون وى را از سر تا پا همانند رنگين كمان بر كرانه ى آسمان فراگرفته بود. هر آنگاه كه با پيامبر برخورد مى كرد، اگر نيازى نمى ديد كه درباره ى چيزى با او سخن بگويد- يا اينكه در چشم رس پيامبر بود- ترجيح مى داد چهره به چهره با او ديدار نكند...

از روى بزرگداشت و فروتنى در برابر پيامبر، هرگز چشمانش از چهره ى او پر نشد!...

اكنون اين مرد شرمگين چگونه مى خواهد درباره ى زهرا با پيامبر سر سخن خود را بگشايد؟...

اين آزرم على بود!...

اما تهيدستى على يار، دوست و همتاى او بود...

بهترين يار...

على و تهيدستى هيچگاه از هم جدا نمى شدند...

تهيدستى گنج گرانبهاى على بود. گنجى كه على در نگاهداشت آن حرص مى ورزيد، سرشت وى با آن به توانگرى رسيده بود، گويى كه در تهيدستى براى او بى نيازى است و بى نيازى...

به راستى كه سيم و زر چيست؟...

دارايى چيست؟...

مال چيست؟...

او در زندگى به خود زندگى بسنده مى كرد. آيا مى توان على را ديد كه- كم يا بيش- به كالا و سيم و زر گرايش داشته باشد؟...

ثروت از ديد او با خاك يكسان و هم ارزش بود!...

همه ى مال دنيا را ذرات ناچيز پراكنده در هوا مى ديد...

او به همين خرسند بود كه براى ديگرى در برابر يك دانگ يا يك درهم كار كند تا آنجا كه دستانش تاول زند و زخم شود!...

گاهى دستمزدش را به نيازمندان صدقه مى داد و خود با نوشيدن آبى شب را گرسنه به روز مى آورد...

على نان خشك و سخت مى خورد بى نان خورش، يا نان خود را در سركه فرو مى برد و يا با نمك همراه مى كرد. با اينكه بهره ى او از خوراك همين بود، وى در سرتاسر روز يك بار غذا مى خورد و دو بار ديگر گرسنه مى ماند...

على جامه هاى زبر و ستبر و وصله دار مى پوشيد. جامه هايى كه اندامها در آن آرامش نمى يافت و پهلوها آسايش نمى گرفت...

در اين هنگام على چه در دست دارد تا همانند ديگر خواستگاران پيش كش كند؟...

حتى دوستان و هواداران نيز با چشم احساس مى ديدند كه على براى فاطمه و فاطمه براى على شايسته تر است اگرچه بسيارى از اين پيوند ناخرسند بودند...

آن چنان كه نمايان مى شود، آن هواداران، دريغ مى ورزيدند كه فاطمه در خانه ى ديگرى از برگزيدگان به جز على شب را به روز آورد، و خرسند نبودند براى فاطمه به جاى على همسرى ديگر برگزيده شود، هر چند آن ديگران از پايگاهى بلند و توانگرى بسيار برخوردار باشند...

آرزوى همه ى آرزوهاى آنان اين بود كه گردش روزگار على و فاطمه را به آشيانه اى برساند كه در آن پيوند زناشويى باشد و خوشبختى...

آيا آنچه آنان را به آن دريغ ورزيدنشان وامى داشت اين بود كه- در روند سالها- عادت كرده بودند فاطمه و على را زير سايه ى پيامبر بزرگوار همواره با هم ببيند، بى آنكه از هم جدا شوند؟...

آيا مهر و كشش آنان به فاطمه و على از آنجا بود كه شادابى جوانى و تازگى عشق و بالندگى در آن دو فراهم آمده بود بدان سان كه زيبايى و خوشبويى در گل سرخ فراهم مى آيد...

به راستى كه جوانى افسونى دارد كه دلها را به خود فرامى خواند و آرزومند مى كند. آيا آن احساسى كه در آن لحظه ها در دلهايشان ره يافته بود همان احساس اشراقى و تابناك الهام بخش نبود كه گاه گاه انسان را با خود پيش مى برد و از ديدگاه هاى اوضاع و احوال موجود و صورتهاى واقعى و نمايان به ديدگاه هايى پنهان و ناشناخته مى كشاند. ديدگاه هاى پنهانى كه به زودى پديدار خواهند شد اگر چه اكنون در پس پرده ى غيب نهفته اند و برآورد گمانها و روانى انديشه ها نمى تواند چيزى- افزون بر ديد چشمها- از آنها دريابد؟...

اگرچه برخى از افراد خانواده و گروهى از ياران ويژه ى پيامبر، با على از اين خواسته ى درونيش سخن گفته بودند و او را در كنار گذاشتن شرم و آزرم خود و بازكردن سر سخن با پيامبر براى خواستگارى از فاطمه برانگيخته بودند، اما بى گمان هوادارانش پيشتر از آنان او را وادار كرده بودند كه گام خود را بر آغاز اين راه گذارد تا دربرآورده ساختن روياى زندگى خود پيروز شود. رويايى كه آرزوى بزرگ او شده بود و آرزويى جز آن نداشت...

على گويد:

«بانويى از هواداران من گفت:

«آيا مى دانى كه فاطمه را از پيامبر خواستگارى كرده اند؟...» «گفتم:

«خير...» «گفت:

«خواستگارى كرده اند!...» شگفتا! آيا على خبر رفتن دوستانش را نزد پيامبر براى خواستگارى فاطمه نشنيده است؟...

يا شنيده است و مى داند كه پيامبر به آن دو پاسخ رد داده و رفتن آنان نزد پيامبر بى اثر بوده است و اكنون على هيچ هراسى از آن ندارد، چنان كه گويى هيچ خواستگاريى پيش نيامده است؟...

يا در نهاد او افتاده است كه فاطمه از اوست اگرچه بسيارى به خواستگارى او روند و خواستگارانش گروهى انبوه باشند؟...

سخن خود را دنبال مى كند...

آن بانو گفت:

«... چه چيزى تو را از رفتن نزد پيامبر بازمى دارد؟...» «گفتم:

«آيا چيزى دارم كه با آن ازدواج كنم؟...» «گفت:

«اگر نزد پيامبر بروى بى گمان فاطمه را به همسرى تو درمى آورد...» على گويد:

«آن بانو پيوسته مرا اميدوارى مى داد تا نزد پيامبر خدا رفتم...

«پيامبر از شكوه و فره ى ويژه اى برخوردار بود...

«چون پيش روى او نشستم زبانم بند آمد... به خدا سوگند توان سخن گفتن از من گرفته شد!...»
خواستگارى على از زهرا

آن موقعيتى كه در پرتو آزرم خود آهنگ استوار