 على را گداخت، همواره در انديشه ى على جاى گير شده بود...

آن موقعيت آكنده از شرم پيوسته با على زيست، درست به اندازه ى ساعتهاى روزهاى على، به اندازه ى گامهايى كه براى آمدن نزد پيامبر مى پيمود و نيت استوار كرده بود كه از فاطمه خواستگارى كند...

على بارها آهنگ خواستگارى كرد، بارها به سوى پيامبر شتافت، اما نيروى قلب وى تسليم دودلى شد...

آن موقعيت در اين بار پايانى كه على آهنگ خود را براى ديدارى سرنوشت ساز و قطعى بسيج كرده بود، به گونه ى پاره اى زنده از آزرمى هوش ربا در پيش روى او مجسم شد...

هنگامى كه على با پيامبر ديدار كرد، حقيقت را كمرشكن تر و گرانبهاتر از آن خيالهاى رنگارنگى ديد كه در انديشه ى او راه مى يافت... و اقعيت برتر از گمانهايى بود كه در ذهنش درمى آمد...

سركش تر از چيزى بود كه تصور مى كرد...

سخنش را بيش از هميشه بند مى آورد...

زبانش را بيشتر كند مى ساخت...

آنگاه كه به پيامبر زيرچشمى مى نگريست، شكوه پيامبر او را در خود سرگردان مى كرد...

ترس از جاه پيامبر او را فراگرفت...

درخشندگى چهره و بلندى پايگاه پيامبر او را خيره مى ساخت، بدان سان كه پرتو تابناك، چشم را خيره مى كند و چشم خود را از گزش آن در پرده ى پلكها و پوشش مژگان نگاه مى دارد.

على به حالت نخست خود برنگشت. آن حالتى كه در آغاز براى رفتن به سوى پيامبر يافته بود. وى در گوشه ى دل سخنى آماده و پنهان ساخته بود تا با آن، اميد شيرين و ارزنده و آرزوى سوزان و دلخواه خود را پيش پيامبر از درون دل بيرون ريزد...

اما به زودى دگرگونه شد!...

خطوط چهره اش بى حركت، برجاى ماند...

مژگانش بر هم نهاده شد...

چشمانش فروخفت...

اندامهايش به لرزه درآمد...

آن چنان مى نمود كه گويى نمادى است از آرامش ميان تهى، جز خاموشى آوايى از او شنيده نمى شد، خاموشى سردى كه يخ زدگى نفسهايش را بر روى لبانش به نمايش مى گذاشت!...

نه سخنى سربسته و نه پچ پچى آهسته...

نه آهنگى و نه آوازى...

نه پرشى و نه جنبشى...

همه ى آنچه از على در آن هنگام مانده بود اعصابش بود و بس...

احساساتش يكسره پنهان مانده بود...

آرامشى تنك مايه، اخم هراس آميز او را فرو مى پوشانيد...

لبخندى بر لب داشت كه ترشرويى او را پنهان نمى كرد...

پيامبر آن چيزى را كه على مى كوشيد پنهان نگاه دارد از آشفتگى و پريشانى وى احساس كرد. مى خواست به حقيقت آن راز پنهان برسد كه على از آن رنج مى برد. نگاهى كاونده به سان ميل جراحى بر على افكند كه تا تاريكترين ژرفاى هستى او فرو نشست...

آنگاه همه ى قفل هاى درون على براى او گشوده شد...

انديشه هاى نهفته ى او براى پيامبر به سخن درآمد... را ز رازهايش آشكار شد..

پيامبر لبخندى زد...

آخر پريشانى و آشفتگى براى چيست؟...

براى چه على اين درخواست را پنهان مى كند؟...

پيامبر خواست پاره اى از فشار آن آشفتگى گرانبار را از روى سينه ى آن جوان بكاهد. با نگاهى مهرآميز و دلسوزانه بر چهره ى اخم گرفته ى على دست كشيد، شايد قلبش را كه به گونه ى پرتوهايى پراكنده در لابه لاى شرم و آزرم وى پخش شده بود، به او برگرداند...

پيامبر از او پرسيد:

«چه چيزى تو را به اينجا كشانيده... آيا درخواستى دارى؟...» دهان على يك لحظه جنبشى كرد. اما ديرى نپاييد كه بسته شد تا سخنى را كه اميد مى رفت از احساس پنهانش پرده بردارد، در خود حبس كند...

على هيچ سخنى بر لب نياورد...

گفتار رسايش در آن دم با او همراهى نكرد...

خاموشى تنها پاسخ او بود...

حتى سخنانى كه زير لب زمزمه مى كرد در گوشه ى لبانش گرد آمد و بسته شد...

با اين حال پيامبر بار ديگر سخن گفتن را با او از سرگرفت...

اين بار قلب بزرگ پيامبر با على به سخن درآمد...

سخنى كه واژه هايش از مهربانى ساخته شده بود...

با طنينى گواراتر...

آهنگى نرمتر...

آوايى شيرين تر...

بر گستره اى دوستى برانگيزتر، نويددهنده تر، اميدواركننده تر...

سخنى شايسته كه بتواند احساس نهفته و شرمگينانه ى درونى على را برانگيزد و به او نيرويى بخشد تا جان خود را كه از بسيارى شرم به بيهوشى افتاده، بيدار كند و از پراكندگى و پريشانى به درآورد...

پيامبر به او گفت:

«شايد آمده اى از فاطمه خواستگارى كنى!...» هنگامى كه اين سخن بر لبان پيامبر روان شد، خون در رگهاى آن جوان به جوش آمد. قطره هاى آن بر چهره ى او پيش تاخت تا آنجا كه نزديك بود از ميان سوراخهاى روى پوستش بيرون جهد...

گونه هايش گلگون شد...

چشمانش برق زد...

قلبش در سينه به تپش افتاد به سان پرنده اى كه پروبال مى زند...

آهنگ تپيدنهاى قلبش تند شد. پرشهاى قلبش با اينكه در سينه پنهان بود از چشم پوشيده نمى ماند همچنان كه كوبشهاى آن نيز از گوش پنهان نمى شد!...

آنگاه كه اندكى به آرامش خود برگشت و قلبش لختى آرام گرفت، كوبشهاى بلند بانگ قلبش آوايى افسون كننده و دلنشين- بدان سان كه گويى داوود در نى مى دمد- سرداد. آوايى در جامه اى از واژه اى كه سه حرف بيش نداشت...

ليكن آن سه حرف گرانبهاترين آرزوهاى دور و دراز على را دربرداشت...

على با آوازى نرم و پايين، آهسته و كوتاه پاسخ داد:

«آرى...» پيامبر لبخندى شيرين در ديدگان على ريخت و پاسخ فرمود:

«خوش آمدى و صفا آوردى!...» پيامبر خاموش شد و سخن بيش نگفت..

على اندكى ماند، سر فروافكنده بود، پلكهايش را فرو خوابانيده بود، گويى به خاموشيى كه بر آنجا چيره آمده بود گوش فرا داده بود...

چون احساس كرد درنگش در آنجا به درازا كشيده- اگرچه به درازا نكشيده بود- از نزد پيامبر بيرون آمد. در آن لحظات آشفتگى و سراسيمگى پيشواى راهش شده بود...

برخى از خانواده و يارانش تا در خانه ى پيامبر به پيشواز او آمده بودند...

از او پرسيدند:

«با پيامبر سخن گفتى؟...» «آرى...» «چه پيش آمد؟...» گويى كه واژه هاى على بر آب خيزى بلند از نگرانى و آشفتگى به سوى آنان شناور مى شد...

پاسخ داد:

«به خدا چيزى نمى دانم!... درباره ى اين كار با پيامبرى سخن گفتم، او چيزى جز اين نگفت:

خوش آمدى و صفا آوردى...» آنان خنديدند و به على مژده دادند كه:

«يكى از اين دو جمله ى پيامبر براى پذيرفتن درخواست تو بسنده است!...» در اين هنگام مژده آسمان تحقق يافت!...

روياهاى على راست از آب درآمد...

به آنچه مى خواست رسيد...

اين آرزوى آرزوهاى گرانسنگ وى همواره به گونه ى ستاره اى درخشان در كرانه ى آسمان هستيش، از پگاه جوانى پرتوافشانى مى كرد. خواهش على به سوى آن به پرواز درمى آمد و اوج مى گرفت، اما دستانش از رسيدن به آن تهى مى ماند...

سالها و سالها بر اين خواهش دل خود براى رسيدن به آن آرزوى بزرگ چيره مى آمد ، زبان نمى گشود، راز درون خود را آشكار نمى ساخت، ميل سوزان قلبى خود را با جرعه هايى از شربت شكيبايى درمان مى كرد!...

اين آرزوى هميشه ى سبز على مى رفت تا در نهاد وى تازه، نو، شاداب و سرسبز بماند و با گذشت روزها پژمرده نشود و به زردى نگرايد...

سالها و سالها على گداخته ى جان خود را به فاطمه پيشكش مى كرد و آرزوى دست نايافتنى خود را در دل پنهان مى ساخت بدان سان كه مرواريدهاى گرانبها و اندوخته ى گنجها پنهان مى شود و از هوس بازيهاى اندي