ه ها و سركشى هاى گمانها و- افزون بر آنها- از دسترس و چشم رس بيگانگان، دور نگاهدارى مى شود...

از آن پس على تصميم نهايى و قاطع خود را گرفت!...

خدا براى او خواست كه تصميم نهايى را بگيرد، زيرا در آن هنگام فاطمه- آن شكوفه ى سفيد- شكوفه اى شده بود تر و تازه بر روى شاخه اى شاداب كه چيدن آن در دسترس بود و نزديك...

على به چه بزرگواريى دست يافت!...

بر چه پايگاه بلندى بالا رفت... پايگاهى كه براى هيچ يك از والاجاهان، پايگاهى برتر از آن فراهم نيامد!.. تا ريكى هاى دنيايش روشنايى يافت...

جان او از شادمانى لبريز شد و بر خرد و قلبش چيره آمد. احساس كرد آن شادمانى همراه با خون در سرخرگها و سياهرگهاى وى روان مى شود به ماننده ى روان شدن بهبود و تندرستى در كالبدى بيمار تا همه ى ذرات آن را با گرماى زندگى در خود فروبرد..

آيا پيامبر به على خوش آمد نگفت؟...

آيا او را بر همه ى ياران خود برترى نداد؟...

با اين حال در نهاد على ته مانده اى از آشفتگى و نگرانى مانده است كه همانند مى زده اى بدمستى مى كند و عربده مى كشد. مى زده اى كه با نخستين جام، خودآگاهى را از دست داده و تندى مى بر او شورش كرده است تا آنجا كه رنگها و آواها و دريافتهاى حسى و- افزون بر آنها- دريافتهاى معقول و معنوى را از يكديگر تمييز نمى دهد...

انديشه، على را در خود غرقه ساخت...

مى پندارى فاطمه على را به همسرى مى پذيرد؟...

على باورى تمام دارد كه فاطمه با او مانوس است و الفت دارد...

زيرا ساليان درازى كه آن دو با هم زير سايه ى محمد سپرى كردند، فاطمه را به على و على را به فاطمه با رشته اى استوار وابسته ساخته است...

آيا انس و الفت به تنهايى براى ازدواج دو تن با هم بسنده است؟...

يا در اينجا ناگزير بايد براى شريك زندگى يكديگر شدن پيوند ديگرى باشد سرشار از مهر و عشق؟... و عشق و مهر كارى است كه به دل برمى گردد و تنها خداى پاك از راز دلها آگاهى دارد و بس...

اگرچه پيامبر آمدن على را براى خواستگارى تبريك گفت... و گرامى ترين خوش آمدها را براى او به زبان آورد...

اما خوش آمدگويى، پذيرفتن خواستگارى نيست، اگرچه گامى است فراخ به سوى پذيرش...

به راستى كه محمد ناگزير است نظر دختر خود را درباره ى على جويا شود و بداند فاطمه على را مى پذيرد يا رد مى كند...

آيا مى توان انديشيد پيامبر فاطمه را به چيزى وادار كند كه دوست ندارد؟...

زيرا اگر دختر را- هر دخترى را- وادار به ازدواج با كسى كنند كه دلش از او به تنگ مى آيد، موجب بيزارى او از زندگى خواهد شد... و اگر زن از همسر خود بيزار شود خانه ى زناشويى آنان از خانه ى كارتنك سست تر خواهد بود و شايسته است كه فروريزد، زيرا اين چنين خانه اى اگر برپا شود بر پايه هايى از ريگ روان يا بر لبه هايى درهم شكسته از پرتگاهى ژرف برپا مى شود...

پس چگونه پيامبر مى تواند فاطمه را وادار به اين ازدواج كند. فاطمه اى كه محبوب ترين و شايسته ترين دختران اوست. فاطمه اى كه سزاوار است پيامبر از هر چيزى كه او را به خشم مى آورد پرهيز كند و ابزارى فراهم سازد كه مايه ى خرسندى دل و آسودگى انديشه ى وى شود و لبخند را بر لبانش روان گرداند و براى او آينده اى همراه با كاميابى و خوشبختى تضمين كند...

بلكه هيچ اجبارى در اين كار نيست!...

آيا پيامبر پيش از فاطمه، زينب را به زور وادار به ازدواج كرد؟...

آيا رقيه را وادار به ازدواج كرد؟...

آيا ام كلثوم را وادار به ازدواج كرد؟...

پيامبر بلند نظرتر از آن است كه فاطمه را به كارى كه دوست ندارد وادار كند...

او در روش رفتارى خود استوارتر از اين سخنان است... و در دانش بلند پايه تر... و در خوى و سرشت بخشنده تر و آسان گيرتر...

درگذشت و مردانگى فراخ سينه تر...

پس اگر مى شنويم كه دختران پيامبر از پذيرفتن خواستگارانى كه به آنان پيشنهاد مى شود خوددارى نمى كنند...

بدان معنا نيست كه پيامبر آن خواستگاران را بر دخترانش تحميل كرده و پذيرفتنشان را بر آنان واجب گردانيده است...

بلكه براى اين است كه پيامبر- دريافت تابناك و گمان راستين خود- خرسندى هر يك از آنان را براى ازدواج دريافته و پيشاپيش، از يكى بودن خواسته ى آنان با خواسته ى خويش آگاهى پيدا كرده است...

آيا پيامبر مى تواند از دخترانش درباره ى ازدواج بپرسد مگر آنگاه كه از ته دل باور داشته باشد پاسخ آنان مثبت است؟...

بلكه خداى پاك خود را از هر گونه اجبار در هر كارى خوددارى مى فرمايد...

از اجبار خوددارى مى فرمايد حتى اگر ابزارى باشد براى گسترش دين اسلام، زيرا اجبار، آزادى انديشه را تباه مى سازد- و افزون بر اين- جايگاه ايمان قلب است نه سر زبان...

خداى بلند مرتبه در اين باره مى فرمايد:

(اكراه و اجبارى در دين نيست...) (بقره، 256) از اجبار خوددارى مى فرمايد حتى اگر درباره ى كنيزكى برده باشد كه در مالكيت ويژه ى اربابش درآيد و اربابش بتواند با او هرگونه رفتارى انجام دهد و به ماننده ى هر كالايى كه در دست دارد به معرض خريد و فروش گذارد، زيرا در چنين هنگامى اجبار از مرزهاى ترخص بيرون مى رود و منش انسان را به خوارى مى كشاند...

خداى پاك در اين باره مى فرمايد:

(كنيزان خود را به زنا وامداريد اگر عفت ورزيدن را بخواهند تا كالاى دنيا را به دست آوريد...) (نور، 33) با اين همه خدا اجبار و اكراه را اگر بر سر مؤمنى فرو آورده شود، خواهد بخشيد، مومنى كه گردنش زير شمشير تهديد باشد و ناچار شود براى پرهيز از كشته شدن، كفر خود را نمايان كند...

خداى سخن آفرين در اين باره مى فرمايد:

(هركس به خدا كافر شود پس از ايمان آوردن، مگر كسى كه مجبور شود سخن بر ناپسند دل بر زبان آرد، ليكن كاسنى كه دل به كفر فراداده، بر ايشان خشمى از خداوند، و عذابى است دردناك...) (نحل، 106) اگر روزگار، اندكى رفتن على را نزد پيامبر براى خواستگارى از زهرا به تاخير افكند، شايد براى اين بود كه رفتن وى همزمان شده بود با رويدادى كه از آيين اجتماعى مهمى پرده برمى داشت و حق زن را براى جدايى از همسرش- آنگاه كه انگيزه هاى سازگارى ميانشان بريده شود- تضمين مى كرد. اسلام كه حق زن را پس از ازدواج براى جدايى از همسر رعايت مى كند پس چگونه حق انتخاب را پيش از ازدواج از او مى گيرد؟...

آن رويداد، داستان زينب دختر جحش- دختر عمه ى پيامبر- و زيد پسر حارثه- بنده ى آزاد شده ى پيامبر- بود...

گويند:

زيد اندكى پيش از اسلام به دست گروهى افتاد كه بر قوم او غارت وارد آورده بودند. آنان زيد را فروختند. خديجه او را خريد و به همسر گراميش بخشيد...

36 آن جوان در سايه ى محمد زيست چه زيستنى...

حارثه- پدر زيد- از حال وى آگاهى يافت. به سوى مكه عنان برتافت تا زيد را از اسارت آزاد كند و به آزادى برگرداند...

چون سير و سفر حارثه به پايان رسيد و به مكه آمد، محمد را از چيزى كه براى آن آمده بود آگاه ساخت. آن پسر نوجوان از رفتن با پدر سرباز زد و خواست تا همچنان نزد سرور خود بماند. وى محمد را بر خانواده و شهر خود برگزيد...

پدر از كار پسر خويش درشگفت شد و گفت:

«اى زيد!... بردگى را بر پدر و مادر و شهر و خويشاوندانت برمى گزينى؟...» آ