 جوان گفت:

«آرى!... من در اين مرد چيزى ديده ام كه هرگز از او جدا نخواهم شد...» در اين هنگام محمد زيد را گرامى داشت...

او را به پسرى پذيرفت...

او را «زيد پسر محمد» ناميد...

در ميان مردم- بنابر آيين آن روز مردم عرب- اعلام كرد براى اين پسر همان حقوقى را بر گردن دارد كه يك پسر راست نسب بر گردن پدر خود دارد...

چون اسلام آمد، زيد يكى از آن دو جوانى بود كه پيش از ديگران آن آيين را پذيرا شد...

زيد دومين جوان بود... و على نخستين...

آنگاه بيشترين بهره هاى زندگى خود را همراه با رهبران رزمندگان و در صدر جهادگران در راه گسترش دين خدا سپرى كرد...

آن پسر نوجوان، بزرگ شد...

سرشار از جوانى شد...

در جوانى و شادابى سرآمد شد...

زيد، همچنان كه براى جوانان همانند او پيش مى آيد- جوانانى كه بر نردبان مرحله ى مردى بالا مى روند- به داشتن همسرى آرزومند شد تا با او انس گيرد و پيش او آرامش يابد و ميان او و همسرش عشق و مهر برپا شود...

در اين هنگام پيامبر زينب- دختر عمه خود را- براى او خواستگارى كرد...

پيامبر نه، بلكه خدا اين دو را براى هم برگزيد...

خداى پاك و بلند مرتبه با حكمتى كه در دانش نهفته ى خود داشت به اين كار خير فرمان داد...

خواستگارى از زينب همانند هر خواستگارى ديگرى انجام گرفت...

زينب از همسرى با زيد خوددارى كرد...

عبدالله- برادر زينب- او را در اين خوددارى يارى داد...

زينب- اين دختر قريشى، زيور زنان هاشمى، نوه ى عبدالمطلب- چگونه اين خواستگارى را بپذيرد و با زيد به زناشويى تن در دهد، زيدى كه همواره به بردگى شناخته مى شود، اگرچه اكنون آزاد است؟...

چه ننگ بزرگى!...

ليكن پيامبر همواره زينب را در پذيرفتن پيشنهاد خود برمى انگيخت تا آنگاه كه اندكى به خواسته ى پيامبر ميل پيدا كرد. زينب احساس مى كرد گزيرى جز پذيرفتن فرمان پيامبر ندارد ورنه خشم پيامبر را برمى انگيزد و خشمگين كردن پيامبر كارى آسان و خوار نيست بلكه بارى كمرشكن و اندوهى گرانبار است...

در اين گيرودار بود كه خدا بر پيامبر نازل فرمود:

(هيچ مرد و زن باايمان را نمى رسد كه چون خدا و فرستاده اش فرمان دهد، آنها در پذيرفتن آن اختيار داشته باشند (و بتوانند نپذيرند) و هركس خدا و رسولش را نافرمانى كند با گمراهى آشكارى گمراه شده است...) (احزاب، 36) در اين هنگام زينب سر به اطاعت از فرمان خدا و پيامبر فرود آورد...

خود را به دست آزمونى سپرد كه فرمان آسمان بر او واجب ساخته بود...

خواستگارى آشكارا انجام شد...

پيوند زناشويى بسته شد...

آن عروس و داماد زفاف كردند...

خواسته ى پيامبر انجام پذيرفت...

پيامبر مى خواست با اين ازدواج سرآغاز برابرى ميان مردم را به گونه اى كاربردى به نمايش گذارد، مردمى كه پروردگارشان همه را يكسان و برابر آفريده است. پيامبر مى خواست ديوارهاى ستبر روانيى را كه نادانيشان ميان فرزندان جامعه ى انسانى آنان برپا ساخته بود درهم فروشكند. ديوارهايى كه افراد، طبقات، گروه ها و دوره ها را از هم دور ساخته، فرد را از فرد، طبقه را از طبقه، گروه را از گروه، دوده را از دوده جدا كرده است...

چه كسى در يارى رسانيدن به او براى ويران سازى آن ديوارهاى جدايى انداز شايسته تر از دو تن كه در عين تضاد و تناقض به سازش و الفت رسيده باشند؟...

نخستين آن دو تن، مردى است كه- آن روز در ديده ى آن مردمان- ارزشمند و بلند پايگاه به شمار نمى آيد، زيرا او برده اى است آزاد شده...

دومين آن دو تن، بانويى است از بزرگترين خانواده هاى عرب، او به ماننده ى دختر يا خواهر محمد است... با نژادى برتر، دودمانى گرامى، تبارى ريشه دار و همتى بر فراز فرازهايى كه چشمها به اوج آن نمى رسد و گردنها از كشيده شدن به سوى آن درمانده مى شود...

پيامبر آرزو دارد زينب نمونه اى باشد كه- پس از وى- پيروى كردن از او براى ديگران دشوار نباشد...

ليكن روزگار آنچنان كه پيامبر اميد داشت پيش نرفت...

آن بانو- اگرچه از دستور پيامبر فرمانبردارى كرد- اما نتوانست بر تلخكامى و دل تنگى نهفته در سينه ى خود از همزيستى با همسرى كه سرنوشت او شده بود و به ناخواست به زناشويى با او پاسخ مثبت داده بود، چيره آيد و زير فرمان مردى زندگى كند كه- افزون بر فرودينگى ارزش اجتماعى او در نزد آن قوم- بر گستره ى عاطفه ى زنانگى وى نيز هيچ جايگاهى از مهر و عشق ندارد...

در حالى كه مى داند خود از رستنگاهى پاك، نژادى ريشه دار، درخششى شاداب و زيبايى افسون كننده اى برخوردار است كه با آنها بر همزادان و همسالان خود برترى مى يابد...

كسى چه مى داند!...

شايد روزى كه پيامبر نزد زينب رفت تا از او براى زيد خواستگارى كند، آن بانو مى پنداشت پيامبر آمده براى خود خواستگارى كند، تا او براى پيامبر همسرى شود كه يك خانه بر سر آن دو سايه افكند..

شايد در دل خود از روى آرزو و اميد، و خودبينى و خودپسندى به پيامبر چشم آز دوخته بود و با تمام هستيش احساس مى كرد از همه ى زنان به او نزديكتر، وابسته تر، و براى او شايسته تر است...

اين بلندپروازى براى او چه زيانى دارد؟...

براى چه روزگار درازى با آرزوى رسيدن به پيامبر به سر نبرد؟...

مگر نه اين است كه آرزو زندگى است؟...

به راستى هر زنى در ميان جهانيان شايسته است به محمد عشق ورزد، به سان گمشده اى كه در كويرى بى سر و سامان و با هوايى از سنگينى گرما سوزان، درمانده باشد و به درختستانى عشق ورزد تا در آن سايه گيرد و در كنار آب و سبزه و هواى نمناكش پناه جويد...

زيرا محمد با سنجه هاى كمال بشرى، بزرگترين بشر است. بزرگترين از آنگاه كه آدم از همسرش حوا، پسران و دختران پيدا كرده و تا آنگاه كه زمين درهم كوبيده و آسمانها شكافته شود...

زيرا محمد با سنجه هاى كمال اخلاقى، نمونه ى والاى خويها و سرشتهاى پسنديده و ارزنده است...

زيرا محمد با سنجه هاى كمال روحى، نزديكترين آفريدگان به خدا و سرور و سالار همه ى پيامبران و فرستادگانى است كه پيام خدا را به مردم رسانيدند، كتاب آسمانى آوردند و به زبان وحى سخن گفتند...

چرا چنين نباشد در حالى كه او جامع جميع كمالات است؟...

چرا چنين نباشد در حالى كه او با همه ى سنجه هاى والا، يكتايى است بى همتا؟...

به راستى كه اگر بانويى به محمد براى همسرى با خود اميد بندد و آرزومند شود، بى گمان محمد براى او آرزويى بلند و دست نايافتنى است كه در انديشه ى او پرتوافشانى مى كند به سان سرابى در بيابانى خشك كه براى بانوى تشنه اى رنجور، مى درخشد. آنگاه آن بانو با چشم و انديشه و قلب خود پرتو آن گوراب را دنبال مى كند و پيوسته در ناخودآگاهى و بى هوشى خود بدان مى رسد، اگر چه آن سراب از او همواره در جهان وهم و تصور دورتر و دورتر مى شود. زيرا آن بانو با همه ى هستى خود به سوى محمد كشيده مى شود و در جريان سيل دو عشق بزرگ و بنيان كن درمى آيد كه او را گرفتار و اسير خود مى سازند: عشقى به او از آن روى كه پيامبر است، و عشقى به او از آن روى كه انسان است...

به راستى كه اگر زينب به محمد براى همسرى با او اميد بندد، آن آرزو به حكم پيوندهاى خويشاوندى و ريشه اى، و بناب