ر منطق همسانى موقعيت ها- آرزويى راستين است و به جا، و شايسته نيست كه در جولانگاه خيال موهوم و فريبنده فروافتد...

آرى هيچ سرزنشى بر زينب نيست زيرا مى بيند او به خانه ى محمد از همه ى زنانى كه در آن جاى گرفته اند سزاوارتر است!... و چرا كه نه؟...

مگر آن ديگر زنان پيامبر كيستند؟...

حفصه كيست؟...

سوده كيست؟...

آن همانندان ديگرشان كيستند؟...

گويى كه زينب با خود سخن مى گويد: نخستين و بهترين زنان پيامبر عايشه دختر ابوبكر است. او اگرچه نزد پيامبر نسبت به همسران ديگرش جايگاه ويژه ترى دارد اما هنوز دختر بچه اى است ناپخته كه اگر قامت خود را كشيده سازد و بر روى پنجه ى پاهاى كودكانه اش بايستد شايد بتواند سرانگشت خود را به آستانه ى زنانگى برساند!...

حقيقتهاى موجود بهترين دليل بر راستى اين گفتار است!...

زيرا آن دخترك فريبا نزديك به شش سال داشت كه پيامبر از او خواستگارى كرد... و روزى كه پيامبر با او زناشويى كرد ده يا كمى بيشتر از ده سال داشت... و اين هر دو مرز سنى بيانگر آن است كه عايشه تازه با گامهايى كوتاه به راه افتاده تا بر راه كمال و پختگى پيش رود...

گويى كه زينب براى بار دوم با خود سخن مى گويد: دومين همسر پيامبر حفصه دختر عمر است. بيوه زنى جوان كه اگرچه از جوانى بهره اى آشكار دارد اما بهره اش از زيبايى ناچيز است...

حقيقتهاى موجود بهترين دليل بر راستى اين گفتار است!...

بنابر اخبارى كه به دست ما رسيده عمر خود بر درستى اين سخن گواهى مى دهد...

آيا كسى آگاهتر از او مى تواند ما را درباره ى دختر خود آگاهى دهد؟...

گويند:

پسر خطاب يكبار از همسرش شنيد كه دخترش حفصه در هم چشمى كردن و رقابت ورزيدن با عايشه، كار را به آنجا كشانيده كه با پيامبر به مشاجره برخاسته است و پيامبر در سرتاسر روز از او در خشم بوده است... عمر شتابان نزد دختر خود رفت و او را براى رفتار ناروايش با پيامبر، سخت گوشمالى داد و سرزنش كرد...

عمر دختر خود را ترسانيد و گفت اگر از اين گونه رفتار دست برندارد و تكرار كند و پيامبر را به خشم آورد، خدا از او در خشم خواهد شد...

سپس گفت:

«دختركم مبادا فريب اين زن را بخورى كه زيباييش او را خودپسند گردانيده و عشق پيامبر او را در خود گم كرده است. به خدا سوگند مى دانم پيامبر تو را دوست ندارد و اگر من نبودم تو را طلاق مى داد!...» آن روز عمر به حفصه درسى داد كه اى كاش حفصه درس او را با جان و دل فرامى گرفت...

گويى كه زينب براى بار سوم با خود سخن مى گويد: سومين همسر پيامبر سوده دختر زمعه است. پيره زنى سالخورده، تن لخت، در راه رفتن لرزان و از زيبايى بى بهره. گذشت عمر، او را شتابان به پيرى برده بود ليكن او پيرانه سر، جامه ى عروسى پوشيده، با پيامبر ازدواج كرده بود!...

حقيقتهاى موجود بهترين دليل بر راستى اين گفتار است!...

سوده خود نياز خويش را انكار نمى كند و خواسته ى خود را پنهان نمى سازد...

او مى داند هيچ مردى را در او ميل و نيازى نيست، او نيز به هيچ مردى ميل و نيازى ندارد...

او مى داند كمبود زيبايى دارد..

او مى داند در ژرفاى سالخوردگى فرورفته و به دورترين مرزهاى پيرى رسيده است...

او مى داند ديگر در عشق ورزى سرد شده است...

او مى داند سرشت زنانگى وى كاستى يافته و غريزه ى جنسى او پاسخگو نيست...

از همين روى ترجيح مى دهد از گذرانيدن شب خود با پيامبر به سود عايشه- هووى زيبايش- صرف نظر كند...

چه بسيار همسر بزرگوارش- پيامبر- غمين مى شد كه مى ديد اين بانوى پاك نهاد در كنار زنان ديگرش با غرورى جريحه دار زندگى مى كند...

چه بسيار غمين مى شد كه مى ديد اين بانو با خرسندى، احساسات زنانگيش را زير پا مى افكند، و در اين راه درد دل مى كشد و شكيبايى مى ورزد...

چه بسيار غمين مى شد كه مى ديد اين بانو همزيستى با چنو همسرى را در برابر خوار كشيدن نزد ديگر زنان وى و سبك كردن خود، به جان خريدارى مى كند...

اگر مهربانى پيامبر نبود...

اگر قلب بزرگ پيامبر- با گنجايشى براى دردهاى همه ى مردمان- نبود...

دلسوزى پيامبر بر آن بانو باعث مى شد او را به گونه اى بايسته رها كند تا از احساس خوارى و سبكيى كه ميان زنان وى داشت، بركنار سازد...

ليكن پيامبر مى ديد آن زن سخت به او دل بستگى دارد...

تيره بختى درونى خود را پرده پوشى مى كند...

از راه همزيستى با پيامبر به خواسته اى برتر از پيوند زناشويى و نزديكى جسمانى مى رسد...

به راستى كه جسم چيست؟...

خواهش هاى جسمانى چيست؟...

نياز آن بانو به غرور زنانگى براى چيست؟...

او به پيامبر مى گفت:

«اى پيامبر مرا نگاه دار!... به خدا سوگند كه من هيچ آز و نيازى به همسر ندارم... ليكن دوست دارم خدا روز رستاخيز مرا به عنوان همسر تو از خاك برانگيزد...» پيامبر نيز او را با همين انگيزه نگاه مى داشت...

سوده در پهنه ى فراخ و پرمهر و سرشار از خشنودى و نوازش پيامبر، با جانى خرسند و آرميده و انديشه اى آسوده، زيست و به همين بهره از همزيستى با پيامبر قانع بود... همانند زنان ديگرش بر او گردنكشى نكرد، و هرگز نكوشيد خود را به كارى وادار كند كه سرشت وى در انجام آن با او همكارى نمى كرد و با طبيعت او سازگارى نداشت...

براى او همين بس كه از مزيت همزيستى در كنار پيامبر برخوردار باشد!...

براى او همين بس كه از پيامبر نگاهدارى كند به ماننده ى مادرى كه از يگانه فرزندش نگاهدارى مى كند!...جدا شدن زينب از زيد

زينب اگر كه مى بيند جرعه هاى غم را اندك اندك سر مى كشد و اندوهگين است كه عشق ورزى با محمد- پسر دايى خود- را از دست داده است، و از زناشويى با او- به ماننده ى هر يك از زنان وى- بى بهره مانده است، اندوه او اندوهى است معقول و قابل پذيرش...

زيرا زينب با سنجه هاى احساس، و از آن پس با سنجه هاى واقعيت موجود، شايسته است همانند زنان ديگر جامعه ى خود به مردى برتر و نمونه چشم داشته باشد كه بر ستيغ كمال بالا رود تا او پس از رسيدن به چنين مردى آرزوهاى گمشده ى خود را در هيچ مردى ديگر جويا نشود...

زينب اگر كه از دردهاى درونى خود بر بسترى از خار درخت يا شعله ى آتش مى غلتد، و دلتنگ است كه زيد پسر حارثه بهره ى او شده است، باز دلتنگى او معقول است و قابل پذيرش...

زيرا زينب با سنجه هاى احساس، و از آن پس با سنجه هاى واقعيت موجود، خود را از زيد رمنده و بيزار مى بيند، چنان كه اگر جهان از مردان تهى شود و جز زيد مردى بر روى زمين نماند، باز زينب به او گرايش پيدا نمى كند و همچنين اگر زيد زمين را زير پاهاى زينب با ستارگان آسمان فرش كند و- همچنان كه در اسطوره ها و خرافه هاى پيشين آمده، براى او شيرمرغ و جان آدمى زاد فراهم آورد، باز زينب به او دلبستگى نمى يابد!...

در اينجا زبان زينب در پذيرفتن زناشويى با زيد برخواسته ى راستين دل او پيشى جسته، او را به شتابزدگى واداشته بود، و اين شتابزدگى چيزى نبود جز يك لغزش زبانى!...

بلكه يك آواى ميان تهى زبانى!..

در آن هنگام اگر زينب ازدواج با زيد را پذيرفت، پذيرش او از روى رضامندى و اختيار نبود بلكه پذيرشى گزيرناپذير و ناخواسته بود...

آن انگيزه اى كه با پيمان ازدوا