، زينب و زيد را يار يكديگر ساخت، مهرى نبود كه با آن، دو قلب در يك تن يا يك قلب، در دو تن زندگى كند!...

ليكن به عنانى همانند بود كه دو اسب بدان بسته شود، آنگاه يكى از آن دو اسب را بزنند تا به يك سو دوان شود و اسب ديگر را بزنند تا در سويى مخالف آن بدود!...

زينب چگونه احساسات خود را- كه با همه ى هستيش، در جنبش اندامش، در پهنه ى انديشه اش و در نگاه خيالش آميخته شده است- وادار سازد تا با زيد انس گيرد و به او گرايش پيدا كند؟...

زينب چگونه بر قلب خود چيره آيد تا به زيد عشق ورزد، قلبى كه تنها در دست خداست و خدا هر آن گونه كه بخواهد آن را دگرگون مى كند؟...

هرچه روزها براى فاطمه پيش مى رفت و او از پس آنها به اندوهى مى نگريست كه زينب را رنج مى داد- از روى سرشت زنانگى خود- آسانتر مى توانست به كنه رنج و بلايى پى ببرد كه آن بانوى گرفتار با آن زندگى مى كرد...

رنجى كمرشكن...

عذابى خردكننده...

بلايى بزرگ...

آيا كسى تواناتر از زنى براى درك زنى ديگر يافت مى شود. دو زنى كه در سرشت، ويژگى هاى آشكار زنانگى، زمينه هاى طبيعى و انگيزه هاى ادراكى، همانند و يكسان مى باشند؟...

سخن حق- كه چون و چرا نمى پذيرد- اين است كه زهرا ناگزير نمى تواند با انديشه، دريافت و موقعيت خانوادگى خود، از مسير زينب و زيد بر زمينه ى زندگى زناشوييشان به دور زندگى كند. زندگى زناشويى آن دو همسر كه چند ماهى سخنان مردم پيرامون سراپرده ى آن در گردش بود و هوش و گوش همگان بدان دوخته شده بود...

اگر روايتها براى زهرا در برابر اين رويداد موقعيتى به نمايش نمى گذارند، و از او انديشه اى در اين باره براى ما نقل نمى كنند، از آن است كه راويان در آن روزگار به هر رويدادى از همه ى زوايايش نگرش نداشته اند. بلكه زاويه ى ديد آنان تنها آن بوده است كه هر رويداد، سرگذشتى است زاييده ى رفتار و كردار قهرمانانى كه پايانهاى آن نيز به همان قهرمانان برمى گردد، و راويان هيچگاه روايتهاى خود را- به كم يا زياد- در رابطه با واكنشهايى روانى كه همراه با آن رويداد پديدار مى شد، بررسى نمى كردند و عاطفه هاى مشتركى را كه نهادهاى مردم با آن رويداد از خود نشان مى داد، در نظر نمى گرفتند، مردمانى كه اگر چه بيرون از بطن و متن آن رويداد مى زيستند اما همراه با آن رويداد مى زيستند و از آن بركنار نبودند...

فاطمه نيز در اين هنگام از دنبال كردن رويدادى كه موقعيتهاى ناخواسته براى زينب پيش آورده، گزيرى ندارد، بلكه از درآمدن در لابه لاى آن ناچار است. و اين منطق طبيعى كارها و رويدادهاست...

ناديده گرفتن واكنشهاى مردمى در برابر رويدادها، كوتاهى ناخواسته ى آشكارى است از سوى تاريخ نگاران كه از حقيقت، صورتى تاريك با نشانه هايى ناپيدا، يا پيكره اى بى حركت و تنديسى بى جان نمايان مى سازند...

داستان زينب و زيد رويدادى نبود كه ميان چهار ديواريى خاموش زندان گردد و به گوشها راه نيابد و آفتابى نشود... و پاره ى تن پيامبر- فاطمه- نيز هرگز از حركت جامعه و زندگى مردم بر كنار نبود...

آيا زهرا مى تواند از محيط زندگى ويژه ى خانواده ى خود دور باشد، اگرچه بخواهد از محيط زندگى عمومى جامعه ى خود به دور باشد؟...

به راستى آن سه قهرمانى كه بر سه گوشه ى اين داستان به بازيگرى پرداخته اند، سه ستاره اند كه در يك آسمان راه مى پيمايند، و سزاوار است انديشه ى فاطمه ستارگان آن آسمان را زير نظر داشته باشد و با كوشش به سوى آن كشيده شود، و با احساس خود در آن به گردش درآيد...

بازيگر نخست محمد است. «آن پدر والاجاه»!، كه از همه براى برانگيختن نگرانى زهرا سزاوارتر است. زيرا زهرا او را مى بيند كه ميان خواسته هاى متناقض آن دو همسر از هم رمنده، درشگفت مانده است بدان سان كه گويى دو قطب غيرهمنام كه هرگز به هم نخواهند رسيد او را به سوى خود مى كشانند...

بازيگر دوم زيد است. «آن برادر گرامى»!، كه شايسته است زهرا براى او دل بسوزاند، زيرا همسرش با بى مهرى هاى خود گويى به او غوره ى ترش يا حنظل تلخ مى خوراند!...

بازيگر سوم زينب است. «آن خواهر!» يا آن دختر عمه ى بزرگوار كه شايسته است زهرا در اندوه وى سوگوارى كند، زيرا مى بيند زندگى بر او تنگ آورده و راه گريزى از آن ندارد. وى ناخواسته با همسرى به سر مى برد كه از او دل رميده است و همزيستى با او زينب را به مرگ يا به ديوانگى نزديك مى كند...

حق اين است كه هر زنى اگر با موقعيت زينب زندگى كند و احساسى همانند احساس او داشته باشد، سزاوار است همسرش را به گونه اى برخلاف آنچه مردم مى بينند، به چشم آورد...

زيرا گويى اين چنين مردى، كرى گوش است...

كورى چشم است...

گرفتگى گلوست...

درد بى درمان دل است...

با اين همه اى كاش زينب به زيد تنها احساس بيزارى و بى ميلى داشت، زيرا اميد مى رفت آن بيزارى با گذشت روزها و در نتيجه ى تداوم معاشرت و آميزش، كاسته شود، تندى آن به كندى گرايد، تيزى آن فروكش كند، و سختى آن شكسته شود...

زيرا معاشرت و آميزش تكرار است... و تكرار سامان يافتن خوى است در پيوسته كارى بر روشى شناخته شده در زندگى... و پيوسته كارى، راهى است به سوى عادت... و عادت پيدايش سازگارى است ميان برخى انگيزه هاى روان و گرايشهاى سرشت، و ميان نمودهاى كردارى و رفتارى...

اما عواطف- مانند دوستى و دشمنى، گرايش و بيزارى- امورى هستند غيرارادى كه پيوسته از راه و روشى شناخته و عادت شده پيروى نمى كنند و بر يك شيوه پديدار نمى آيند...

زيرا دگرگون ساختن قلبها در دست توان انسانها نيست بلكه در دست توان خداوندگارى است... و در آن نيكوكار و بدكار، باايمان و ناسپاس يكسان است، خواه پيامبرى پاكدامن باشد و خواه از همپيمانان اهريمن...

روان شدن احساسات و واكنشهاى غيرارادى، در برابر اصول منطقى، و قواعد حساب- همچون جمع و تفريق و مانند آن- سر كرنش فرود نمى آورد!...

روزى كه فرمان پروردگار فرود آمد و دستور داد مردان ميان زنان خود به دادگرى رفتار كنند پيامبر شبهايش را ميان همسرانش به طور يكسان تقسيم كرد اما نتوانست عشق خود را با همان روش يكسان ميان آنان بخش كند...

زيرا قلب وى به يكى از آنان بيشتر گرايش داشت و در عشق ورزى، او را بر ديگران برترى مى نهاد، و بر پيامبر در اين برترى دادن هيچگونه ايرادى نبود...

آيا پيامبر مى توانست خواهشهاى عاطفى و عاشقانه ى خود را نسبت به آن زن مهار كند، يا مى توانست اين گونه عواطف عاشقانه را در نهان خود پنهان سازد و ميان همه ى همسرانش به گونه اى يكسان و هم اندازه بخش كند؟...

هرگز!

اين كار محال ممكن بود...

پيامبر- درود خدا بر او- در ناتوانى سرشت بشرى خود چه راست گفته است:

«خدايا آنچه را من در دست دارم بدين سان بخش مى كنم، و مرا در آنچه به دست تست و در دست من نيست سرزنش مكن!...» و قتى كه پيامبر خدا اين چنين درباره ى عواطف عاشقانه ى خود سخن مى گويد، پس زينب كجا مى تواند دل خود را بدان سان دگرگون سازد كه همسرش از او چشم دارد و آرزو مى كند؟...

برخورد زينب با زيد از درون او مى جوشد...

زاييده ى احساسى است كه زينب توانايى دگرگون 