ردن آن را ندارد... و آنگاه كه احساسات به سخن درآيد، خردها گنگ مى شود!...

آرى... زينب محال ممكن است احساسى جز اين احساس داشته باشد، يا بتواند چيزى را كه دگرگونى پذير نيست، دگرگون سازد... و ى بيزارى مى جست...

آنگاه به خشم مى آمد... و از آن پس دشمنى مى كرد... و در پايان، زيد براى او مايه پستى بود و سرافكندگى زيرا با شناختى كه زينب از نيك نژادى خود داشت همواره در والاتبارى بر زيد مى باليد... و آنگاه كه احترام مرد نزد همسرش فروريزد، درد سخت و رنج آورى خواهد بود كه درمان نمى پذيرد و اميد بهبود آن نيست...

همچنان كه زينب- از لابه لاى نگاه عاطفى تيره ى خود- با زيد در رنج و عذاب مى زيست، از لابه لاى نگاه اجتماعى بلند پايه ى خود نيز با منشى جريحه دار زندگى مى كرد...

بر بسترى از ننگ غلت مى زد!...

زيرا او از نژادى والا برخوردار بود... و از شكوهى ريشه دار... و از گرانمايگيى استوار...

او نژاده زنى بود از نژادگان...

براى نژادگى او رنج آورتر و خوارى برانگيزتر از اين نبود كه زير فرمان برده اى آزاد شده به سر برد...

آيا براى نژاده، احساسى كوبنده تر از اين هست كه خوار گردد و ستم بيند؟...

از آسمان بلند پايگاهى خود به پست ترين نشيبها فرو آورده شود؟... و سنتهاى تقليدى قومش با چشم خشم و ننگ و بيزارى بر او يورش آورد؟..

در اينجا هيچ شگفت نيست كه چنين احساسى به آدمى نرسد يا برسد و زودگذر باشد، بلكه شگفت در اين خواهد بود كه آن احساس در نهادش بماند، لانه كند... تخم گذارد و جوجه برآورد... فزونى يابد تا آنجا كه هر تپش قلب، جنبش جان و جريان خون را پر سازد... درست بدان سان كه سوزش تب سرتاسر كالبدى تب دار را فرامى گيرد...

زيد در انديشه ى زينب، فرزند خوانده اى است وابسته به پيامبر....

او اگرچه آزادى خود را به دست آورده اما بنده ى آزاد شده اى است كه داغ بردگى بر بينى او نهاده شده است؟...

او از مردم بر كناره ايستاده است!...

بيرون از چارچوب همگان مردم جاى دارد...

به چيزهاى بى جان نزديكتر است تا به جان داران و زندگان...

اگر زينب بخواهد زيد را با ترازوى حس عاطفى و عاشقانه ى خود بسنجد، سبك وزن است و كم ارزش. بهتر است دور افكنده شود، يا با ديدى مهرورزانه تر- بهتر است همانند كالايى بنجل فروخته شود، جوالى به دانگى نه به درهمى، و قنطارى به درهمى نه به دينارى!...

زيد چه بسيار دوست داشت از آزارهاى زينب- كه همواره با برترى جويى او را خوار مى ساخت- رهايى يابد و از او جدا شود تا زينب به راه خود رود و او به راه خود...

ليكن پيامبر پيوسته آن دشوار را براى زيد آسان وانمود مى كرد و او را پند مى داد كه زندگى زناشوييش را با زينب نگاه دارد تا آنجا كه بر قله هاى آرامش جاى گيرد...

پيامبر همواره او را از انديشه ى جدايى بازمى داشت و مى فرمود: «همسرت را براى خود نگاه دار و از خشم خدا بپرهيز...» با اين همه زينب از خواسته ى خود هيچ دست بردار نبود...

بلكه در بزرگ گردانيدن آن تا دورترين مرزها پيش مى رفت...

پسر محمد بودن براى زيد، نزد زينب هيچ كمكى نمى كرد، زيرا زينب مى دانست پدر فرزندى زيد با محمد، پيوندى است مجازى، زاييده ى آيينى بى خردانه كه عربها از روزگاران ديرين آن را پديد آورده اند و تا به امروز از پس مانده هاى فرسوده ى آن دست بردار نيستند...

عربها اين آيين را با دو ديد بنيان نهاده اند: نخست شكيبايى. دوم وابستگى پدر فرزندى...

شكيبايى براى كسى كه از فرزند بى بهره است... و ابستگى پدرفرزندى براى كسى كه مى خواهد- از راه فرزندخواندگى- گروهش را با فرزندخواندگانى كه پيرامون خود گرد مى آورد بسيار گرداند، در حالى كه او پدر آنان نيست و آنان نيز پسران وى نيستند.

آيا پسر خواندگى، پدر فرزندى راستين مى آفريند؟...

آيا محمد به راستى پدر زيد يا ديگر مردان جامعه ى آن روزگار است؟...

كوشش پيامبر براى آشتى ميان زيد و همسر ناخرسندش هيچ سودى نداشت. كوششى كه شايد آن بانو را بر خود چيره سازد تا دست از خفت و خوارى دادن به زيد بردارد و از خودپسندى و بلندپروازى او بكاهد...

كوشش بزرگوارانه ى پيامبر بر دل آن بانو فرو مى باريد بدان سان كه بارانى درشت قطره و تند بر تخته سنگى فروبارد و آن تخته سنگ بارانهاى فروريخته بر روى خود را نپذيرد و در خود فرو نبرد، و همچنان سخت و بى جنبش بر جاى بماند، نه ستاكى از آن رويد و نه گياهى سر برزند، نه سبز شود و نه به نرمى گرايد...

پاك است يزدان يكتا!...

پاك است آفريدگارى كه اگر بخواهد تخته سنگ سخت را نرم مى كند و دل نرم را سنگ. دلى كه پاره گوشتى است نرم و لطيف آن چنان سخت مى شود كه سنگتر از سنگ و استوارتر از آهن مى گردد!...

ليكن مشيتهاى پروردگار ناگزير انجام پذير است...

ناچار روينده از چهره ى آنها برداشته مى شود تا به صورت پيش آمدهايى آشكار و رويدادهايى زنده نمايان شوند و در زمينه ى حواس و ادراكات درآيند و پوششهاى شك و پرده هاى گمان نتواند آنها را فرو پوشاند...

زيرا همچنان كه خدا از آدمى زادگان از نسلهاى آينده و پشت هاشان عهد گرفت و آنان را گواه خود گردانيد و آنان به بندگى خود براى او اقرار كردند، به همانگونه نيز مشيتهاى خود را در نهادهاى آنان سپرد تا سرنوشت خود را بر آنان واجب گرداند...

پس مشيتهاى خدا حتمى است و راه گريزى از آنها نيست و نمى توان خود را از آنها بركنار داشت...

سرنوشتهايى است رقم زده و پنهان در پرده ى غيب...

آن مشيتها با گردش روزگار از جهان پنهان به جهان آشكار بيرون مى آيد و پياپى بر آدميزادگان فرامى رسد، هر فرمانى از آنها انگيزه اى دارد و هر سرنوشتى روزگارى...

درست بدان سان كه قرآن پروردگار بخش بخش فرود آمد...

پاره پاره و اندك اندك...

هر آيه اى براى حكمتى و هر حكمتى براى روزگارى...

آيا مردم گمان كردند آن خدايى كه- اگر بخواهد- غيبهايش را از آنان پنهان و پوشيده نگاه مى دارد، نخواست آنها را از پيامبر گراميش پنهان و پوشيده نگاه دارد؟...

هان! بلكه در همه ى كارها فرمان و حكم تنها از آن خداست و بس...

(هيچ كس بر عالم غيب او آگاه نيست. جز آن كس كه از رسولان خود برگزيده است...» (سوره جن، 26- 27) چون خدا خواست، راز آن رويداد را براى پيامبرش آشكار ساخت...

فرمان داد تا مشيتى را كه براى محمد، زينب و زيد سرنوشت گردانيده، از جهان نهان و پنهان به جهان ديد و آشكار، بيرون آيد...

آيا پيامبر در فرمان آسمانى درنگ مى ورزد، فرمانى كه بر پهنه ى بينش پاك و زدوده اش هويدا گشته و پيامبر بدان ره برده است؟...

آيا مى پندارى پيامبر از روى سبك سرى شتابزدگى مى كند و فرمان خدا را براى مردم آشكار مى سازد؟...

اگر پيامبر درنگ ورزد و فرمان آسمانى را به تاخير اندازد، ناگزير پس از درنگ و تاخير ساعتى فرامى رسد كه راه گريزى براى او نمى ماند و بايد آن را آشكار سازد... و اگر شتاب كند و فرمان آسمانى را آشكار سازد، در پس آن شتابزدگى براى آشكار سازى، خطرى كژدم آسا با دو چنگك خود نهفته است كه مى خواهد اسلام را نيش بزند و زهر كشنده ى خود را در آن فرو ريزد...

آزمونى تلخ است كه پيامبر پشت سر مى گذارد...

ت