نگنايى دشوار...

سرگردانيى نابكار كه انديشه را مى شكافد و نيروى آهنگ را براى دست به كار شدن يا خوددارى كردن از هم مى گسلد...

اين رنج روانى و جانكاه پيامبر از انديشه ى فاطمه پنهان نمانده است، رنجى كه اكنون پدرش دست اندركار دشواريهاى آن دارد. نگرانى فاطمه براى پدر تنها از آن جهت نيست كه او پيامبر است بلكه از آن جهت است كه او نيز انسان است...

شگفت نيست كه ميان هر دو پدر و دختر همسانى و مشاركت عاطفى و احساسى و غيرعاطفى و احساسى باشد!...

به ويژه كه آن پدر و دختر، محمد و زهرا باشند!...

محمد كه اصل است و فاطمه پاره ى آن!...

محمد كه درختى است گشن و فاطمه شاخه ى گرانبار آن!...

 

 

 

چه بسيار فاطمه همراه با پدر در بحبوحه ى بحرانها ايستادگى مى كرد و پدر با آواز آهسته ى جان خود با او سخن مى گفت و دختر با اندوهى دلخراش به او پاسخ مى داد. پاسخى كه واژه هاى غم بارش قطره هاى اشك بود...

افك ليكن فاطمه- همچنان كه مى بينيم و همچنان كه شايسته ى شأن اوست- هيچگاه بدان اندازه در احساسات تلخ پدر شركت نجست، و همچون اندوه او اندوه نخورد، و براى آشفتگى او آشفته نشد، و از دردهاى جانگداز او رنج نكشيد، كه در روز پليد «افك» با وى در احساس، اندوه، آشفتگى و رنج شريك شد. رويدادى كه يك سال پس از پيشامد ناگوار زينب فرا رسيد...

گويند:

پيامبر عادت داشت به هر جنگى كه مى رفت يكى از همسرانش را با قيد قرعه همراه خود مى برد. وى آن روز مى خواست به سوى قبيله ى بنى مصطلق روانه شود. قرعه به نام عايشه افتاد. عايشه با پيامبر در آن سفر همراه شد...

پيامبر از كارى كه براى آن بدان قبيله رفته بود رهايى يافت...

همراه با كسانى كه با او بودند آهنگ برگشتن كرد. در منزلگاهى نزديك مدينه فرود آمدند تا پاره اى از شب را آنجا بگذرانند...

عايشه گويد:

«... براى قضاى حاجت از كجاوه ى خود بيرون رفتم. در گردنم گردنبندى بود. بى آنكه بدانم ناپديد شد... به همان جايى كه رفته بودم برگشتم و گردنبند را در آنجا پيدا كردم...» لحظه اى كه عايشه به سوى لشگر پيامبر برگشت، آنان با اين گمان كه عايشه در كجاوه ى خود نشسته است، كجاوه را برداشته و به راه افتاده بودند...

در اين هنگام عايشه جامه اش را به دور خود پيچيد و همانجا نشست. او مى دانست كه به زودى در جستجوى او مى افتند و كسى مى آيد و او را نزد آنان مى برد...

نزديك به يك ساعت گذشت. صفوان پسر معطل از نزد عايشه گذر كرد. او را شناخت. از شتر خود فرود آمد و عايشه را بر آن نشاند. او را شتابان پيش راند تا شايد به آن مردمانى كه با پيامبر بودند برسد...

اما آنان پيش از رسيدن وى رفته بودند...

صفوان هنگامى به آنان رسيد كه روز روشن شده بود...

در اين هنگام شيطان زبان خود را بيرون كشيده، به ياوه پراكنى پرداخت...

دروغ پردازان گفتند:

«براى عايشه چه پيش آمده كه از لشكر عقب مانده است؟...» هرزه درايى رو به فزونى نهاد...

اما از آن شايعات زشتى كه پيرامون نام عايشه پراكنده مى شد چيزى به گوش او ره نيافت...

عايشه هنگامى كه به مدينه رسيد در چنگال بيمارى سختى گرفتار آمد و بيست و اندى روز بسترى شد...

ليكن از همسر خود بيزاريى مى ديد كه پيش از اين هرگز چنان خويى در او نمى شناخت...

او در سرتاسر بيمارى عايشه از وى عيادت مى كرد بى آنكه يك كلمه با او سخن بگويد يا نام او را بر زبان براند يا چشم بر او افكند. از كسانى كه پيرامون او بودند خيلى كوتاه و با بى ميلى مى پرسيد:

«دخترتان چگونه است؟...» آنگاه برمى گشت و سخنى بيش از اين نمى گفت...

عايشه اندوه خاموش و نگرانى ژرف پيامبر را از رفتار تند و خشمگنانه ى او برداشت مى كرد...

زيرا براى چه بايد پيامبر از خود تندخويى و ترشرويى نشان دهد؟...

چه چيزى او را اين چنين دگرگون كرده است؟...

خودخواهى نمى گذاشت عايشه راز اين رفتار را از پيامبر بپرسد...

اما به زودى از رازى كه در همه ى آن روزهاى دراز از وى پنهان مانده بود، آگاهى يافت...

زبان يكى از زنان مهاجر نزد عايشه لغزيد و آن راز را آشكار ساخت...

در اين هنگام عايشه از آنچه شنيد به هراس افتاد...

چه هراسى!...

آن خبر او را از هوش برد...

احساس كرد قلبش در سينه منفجر مى شود...

اشك مى راند و خشم مى گرفت و مادرش را براى آن خبر كه از وى پنهان داشته بود سرزنش مى كرد:

«اى مادر! خدا بر تو ببخشد... مردم درباره ى من سخنها گفته اند و تو چيزى از آنها به من نمى گويى؟...» مادر به او مهلت نداد تا سخن خود ادامه دهد، بر عايشه در سخن پيشى جست در حالى كه آن خبر را براى او ناچيز و آسان وانمود مى كرد گفت:

«دختركم!... اين پيش آمد را بر خود سبك و آسان گير. به خدا سوگند كم پيدا مى شود زنى زيبا باشد و همسرش به او عشق بورزد و چندين هوو با او در يك خانه زندگى كنند آنگاه آن هووها و مردم درباره ى او چيزها نگويند...» اما محمد در اندوهى هميشگى و دردى پيوسته به سر مى برد زيرا دروغگويان همچنان ياوه سرايى مى كردند و منافقان با زبان خود به هر جا كه پا مى گذاشتند از روى دشمنى و كينه اى كه با محمد داشتند- بارانى از گزافه فرو مى باريدند...

آشفتگى، محمد را از درون پاره مى كرد...

غيرت به سان افعى او را نيش مى زد...

اگر فاطمه همه ى رنجهايى را كه به پدرش رسيده بود بررسى و آزمايش مى كرد، در ميان آنها به رنجى دسترسى نمى يافت كه از اين رنج ناخوش آيندتر و زشت تر باشد...

اگر فاطمه همه ى خاطراتش با پدر را بررسى مى كرد درمى يافت كه هيچگاه قلبش از روى دلسوزى و افسوس به اندازه ى اين بار چاك نشده است...

دلسوزى فاطمه براى عايشه بود كه آبروى او مورد طعن و تهمت بدگويان درآمده بود و او نمى دانست با كدام نبردافزار آن افترا را از خود دور كند و چگونه خود را از آن طعنه ها و هرزه گويى ها برى سازد...

افسوس فاطمه براى پدرش بود كه جانور درنده ى بدگمانى او را مى دريد و او از چنگال آن براى خود راه گريز و پناهگاهى نمى يافت...

گويى كه حس تابناك زهراست كه اكنون سخن مى گويد آنگاه حكم صادر مى كند...

گويى كه روان روشن زهراست كه ارزيابى مى كند و راى صادر مى كند.... و تابناكى حس و روشنى روان فاطمه شايسته است كه حقيقت را نمايان سازد...

ناگوارترين موقعيت براى فاطمه آن بود كه مى ديد آشفتگى پدر به جايى رسيده كه با برخى از ياران خود براى خصوصى ترين ويژگيهاى زندگيش راى زنى مى كند و درباره ى كار همسرش از آنان پرسش مى نمايد. پدرى كه همواره براى قومش- پيش از رسالت و پس از آن- طرف مشورت و راى زنى بوده است...

پيامبر از يار جوان خود- اسامه پسر زيد- درباره ى خبرهاى تكاندهنده اى كه دروغگويان پراكنده بودند پرسيد و از وى نظرخواهى كرد. اسامه گفت:

«اى فرستاده ى خدا اينان خانواده ى تواند... و ما جز نيكى چيزى از آنان نمى دانيم... اين سخنان دروغ است و گزافه...» پيامبر از برادر خود- على پسر ابوطالب- نيز در اين باره پرسيد. على پاسخ داد:

«اى فرستاده ى خدا زنان بسيارند، و شما مى توانيد به جاى عايشه زن ديگرى بگيريد. درباره ى او از كنيزك وى- بريره- بپرس، او به شما راست خواهد گفت...» كنيزك را آوردند...

على كه