 برخاسته بود تا كنيزك را بزند و بترساند كه دروغ نگويد، بدو گفت:

«بريره! با پيامبر راست سخن بگو...» بريره گواهى داد:

«به خدا جز خوبى درباره ى عايشه نمى دانم... تنها بديى كه از او ديدم اين بود كه خميرم را سرشته بودم. از او خواستم از خمير نگاهدارى كند. اما او خوابيد و مرغان خانگى آمدند و خمير را خوردند!...» اگر اسامه سخن گفت، سخن وى گفتار مردى بود كه هم با خود راست گفت، هم با ديگران و هم درباره ى واقعيت حال، بى آنكه بخواهد خود را در چيزى كه نديده است و نمى داند بيفكند...

آيا على به راستى بايد درباره ى چيزى كه ناشناخته ى اوست و نمى داند رايى قاطع و فيصله دهنده ابراز كند؟...

آيا على بايد براى چيزى كه نمى داند و مى خواهد به زور تفسير كند آبروى آن بانو را زير پا نهد...

خير، سخن على نه براى آن بود و نه براى اين!...

زيرا گواهى دادن، باور است، علم يقينى است به چيزى، ديدن آشكاراى چيزى است با چشم...

اگرچه عشق على به پيامبر شايسته ى آن بود كه على با گفتن سخنى پر مهر و لطف آميز فشار آن رنج درونى را از دوش پيامبر كاهش دهد و سبك كند، ليكن نزد على گفتن سخن حق شايسته تر بود...

در اين هنگام بهترين كار همين بود كه على تصميم نهايى را براى خود پيامبر- پيامبرى كه قضاوت و حكم، تنها از آن اوست- بگذارد تا وى از دريافت و احساس آگاه خود الهام گيرد و خود براى خويش چاره اى برگزيند...

اين رايى بود كه على پيشنهاد كرد...

بلكه داورى همه ى داورى هايى بود كه نهاد دادگر و پاك على بر او املا كرد، على همچنانكه از گفتار تعارف آميز و چاپلوسانه پرهيز مى جست از سخنان رشك آميز و گمان آلود نيز خوددارى كرد...

على از آن بانو كينه و خشمى در دل نداشت. او براى على به ماننده ى مادر بود، چون همسر پيامبر بود. بر گردن على حق احترام و عزت داشت...

على عايشه را گرامى مى داشت چون جايگاه برتر و ويژه اى در دل پيامبر داشت...

عايشه نيز على را گرانقدر مى دانست چون جايگاه برگزيده اى نزد پيامبر داشت...

بدين گونه رفتار هر يك از آنان در برابر ديگرى با روشى يكسان سر بر مى زند...

از عايشه يك بار پرسيدند محبوبترين مردم نزد همسر بزرگوارت كيست؟ گفت: «از ميان مردان على و از ميان زنان زهرا...» حتى آنگاه كه عايشه در روزگار خلافت مشروع على، بر او خروج كرد و همراه با لشكرى از دشمنان على با نبردافزار و ساز و برگ جنگى به سوى او روانه شد تا فرمانروايى او را از ريشه بركند، و على به خواست خدا بر او پيروزى يافت، باز هم على هر رفتار زشتى را كه در ميدان جنگ به دشمن شكست خورده مى رسد، از عايشه بازداشت و او را با احترام و بزرگداشتى هر چه بيشتر به خانه ى خود برگردانيد...

آيا آن موضعگيرى عايشه در برابر على نمايشى بود از كينه اى كه سينه ى عايشه را بر على پر كرده بود؟...

گفته اند: خير. كينه نبود!... و اگر عايشه در مخالفت كردن با على زياده روى كرد، افسوس خورد و پشيمان شد و پس از دو سال تاكيد داشت كه آنچه ميان او و على گذشته هرگز بيش از آن چيزى نبوده است كه- بر حسب عادت- ميان زن و خانواده ى همسرش، يا ميان پاره اى از خويشاوندان با خويشاوندان ديگرشان، پيش مى آيد...

اما على احساسات خود را با لكه ى زشت كينه نسبت به عايشه آلوده نساخت...

ساعتى كه على به پيامبر گفت: «زنان بسيارند» براى اين بود كه مى ديد پيامبر از كار عايشه در بدگمانى شك برانگيزى به سر مى برد و از سرنوشت نوميدكننده اش در آشفتگى و سراسيمگى افتاده است. نمى داند او را نگاه دارد يا رها كند پيامبر در اين دو حالت از سياه بختى روحى خود رنجى مى كشيد كه پشت كوه ها را زير بار گران خود خم مى كرد...

آيا با اين حال فاطمه از آن سياه بختى فرساينده ى پدر ناآگاه بود، يا با آن زيست مى كرد و از آن سخت متأثر بود؟...

بلكه اين راويان بودند كه از به تصوير كشيدن احساسات حقيقى فاطمه ناآگاه مانده بودند!...

بى گمان فاطمه با پدر خود در آن دردهاى عاطفى مشاركت كامل داشت و جام آن آزمون تلخ را با او جرعه جرعه، لخت لخت و قطره قطره بخش كرد...

فاطمه با رنج روانى پدر دو بار رنج كشيد...

يك بار چون به ماننده ى مادر او بود و يك بار چون دختر او بود...

هيچ قلبى همانند قلب مادرى مهربان و دلسوز، از اندوه درد و رنج پسر چاك چاك نمى شود. پسرى كه لبخند عشق است بر لب و دندان زندگى...

خاستگاه روشنايى است.

سرچشمه ى شكيبايى است براى پيش آمدهاى ناگوار روزگار...

بركه ى جوشان غمگسارى است به هنگام روى آوردن بدبختى ها...

هيچ قلبى همانند قلب دخترى وفادار از سوزش نگون بختى و بلاى پدرى پاره پاره نمى شود. پدرى كه بهترين پدر است و در ميان پدران يگانه است و نمونه...

پيامبر براى فاطمه اميد زندگى است... همه ى اميد...

جز او اميدى نيست....

اگر او نبود زندگى نبود...

زيرا او خود، همين زندگى است...

ديرى نپاييد كه رهايى از رنج و درد فرارسيد...

مشيت پروردگار براى بهبود بخشيدن از بيماريهاى شك و دردهاى آشفتگى پيش آمد...

ابر اندوه از دل زهرا پراكنده شد چون ابر رنج و درد از دل پيامبر پراكنده شد...

بارانى پاك از آسمان فرو باريد. چرك تهمت و ريم افترا را كه بر دامن جامه ى آن بانوى ستمديده چسبيده بود شستشو داد...

آن باران به شايستگى فروباريد...

با حكمت و دانش فرو باريد...

با آمرزش و مهربانى فرو باريد... و حى آسمانى محمد را در خود فرو پوشانيد...

آنگاه كه پيك وحى از محمد جدا شد- و عرق همانند دانه هاى مرواريد از چهره ى او سرازير بود- روى به آن همسر اندوه زده كرد و گفت: «اى عايشه! مژدگانى باد تو را... خدا بى گناهى تو را فرو فرستاده است...» شادى باد عايشه را، شادى باد مومنان را!...

گويى كه فاطمه در پوست زندگى انسانى خود هرگز به اندازه ى آن روز از نيك بختى پر نشده بود. زيرا آن خبر شادى آور به او رسيده بود، وى همسر گرامى پدرش را مى ديد كه چهره اش مى درخشد، قلبش به رقص درآمده، نفسهايش سرودخوانان از سينه بيرون مى آيد، زيرا پروردگارش او را بى گناه شمرده و براى برگشتن به خانه ى پيامبر مبارك باد گفته است تا همچنان در آنجا عروس عزت و سرفرازى باشد...

پيامبر پس از دريافت وحى از خانه به مسجد آمد و پيام آسمانى را براى مردم چنين تلاوت فرمود:

(همانا آن گروه كه بهتان بستند گروهى هستند از شما...

آن را براى خود بد مى پنداريد بلكه آن براى شما خوب است...

براى هر مردى از ايشان است آنچه از گناه به دست آورده است... و آن كه سر منشاء اين بهتان بزرگ گشت عذابى سخت دارد...) (نور، 11) در اينجا داستان فدك به سر رسيد... و نويسنده آن طومار را درنورديد...

 پسران نه پسرخواندگان

احساس فاطمه در هنگام گرفتارى عايشه- مادر خردسال مومنان- به ماننده ى احساسى بود كه نزديك به يك سال پيش، در هنگام پيش آمد غم انگيز زينب به او دست داد. زينبى كه در آن روزگار بر كناره ى زندگى زناشويى، بلكه بر كناره ى زندگى به سر مى برد!.

از ره گذر دلسوزى و مهرورزى، دو سال پياپى، احساسات انسانى و لطيف فاطمه بر پرتوى روشنگر شناور شد تا در ژرفاى هستى زينب و عايشه نفوذ كند و آن دو را- پنهان و 