شكار- ببيند كه چگونه با عواطفى پراكنده و پريشان در جوش و خروشند. عواطفى كه گاه با هم سازگار در مى آيند و گاه ناسازگار، گاه يكديگر را مى رانند و دور مى كنند و گاه به هم مى پيوندند و انبوه مى شوند. فاطمه با اين دلسوزى، پياپى از تاريكى افسوس و اندوه به روشنايى فرخندگى و شگون و از سياه چال نوميدى به اوج اميد و آرزو مى رسيد و بار ديگر به جايگاه نخست خود برمى گشت، به سان روز كه درپى شب فرامى رسد و شب كه به دنبال روز درمى آيد...

از ره گذر عشق- عشق برترى كه روان فاطمه را روشنى داد تا يكسره درخشندگى و پاكى شد و قلب او را توانگرى بخشيد تا سراسر خيرخواهى و وفادارى گشت، و در هستى و روان خود به توانگرى رسيد، و با تن و دل خود در هستى پيامبر ذوب شد به گونه يى كه پيامبر، او و او پيامبر شد- آرى از ره گذر عشقى اين چنينى، تپشهاى قلب فاطمه در سينه پايين مى آمد و بالا مى گرفت، آهسته مى زد و تند مى شد. تپشهايى كه پژواك تپشهاى قلب پدرش بود و پدرى كه فاطمه مى ديد از داستان عايشه و زينب- كه يكى زير نيروى تهمت و بهتان و ديگرى زير فشار بيزارى از همسر خود، خرد شده است- در آشفتگى رنج آورى به سر مى برد و با آن آشفتگى نمى داند پا پيش نهد و كار را يكسره سازد يا شكيبايى ورزد و چشم انتظار بماند تا گذشت روزها خود به سخن آيد و اين دو دشوار را آسان سازد!...

پيامبر اينك بر سر دو راه دور از هم درآمده است...

دو راهى كه با سراسيمگى آغاز مى شود و چه بسا با سراسيمگى نيز پايان پذيرد...

هان پيامبر اكنون، پيرامون سرنوشت شوم زينب در برابر پرده يى ايستاده كه در پس آن پريشانى آزارنده و نگرانى كشنده اى براى ترس از هياهو و شورشى زشت نهفته است. شورشى كه پيامبر با چشم بينش خود آن را مى بيند كه مى خواهد بوى گند خود را در هوا پراكنده كند...

پيامبر با حس تابناك خود به زودى پا پيش مى نهد و كار را يكسره مى كند...

آن دو همسر را كه درگيرى و كشمكش فرسوده و نزار كرده، با خواسته ى خود وامى گذارد...

آن دو را رها مى كند تا هرچه بخواهند انجام دهند...

چاره اى نمانده جز اينكه پيمان زناشويى ميان آنان گسسته شود...

اگر آن دو همسر به خود واگذار شوند براى خود بهتر مى دانند كه شرعا از هم جدا شوند همچنانكه پيش از اين نيز عملا از هم جدا شده اند و دلها و تنها و بسترهايشان از هم دور شده است.

گمان نمى رود براى ما محال باشد يا به محال ماند اگر بخواهيم از لابه لاى انبوه سده هاى گذشته بنگريم وبه نگرانى نگاه كنيم كه در نهاد فاطمه به پچ پچ افتاده مى گويد رنج زينب و زيد ناچار رو به پايان است...

در احساس فاطمه اندوه آن دو همسر به كرانه ى پايانى خود پس نشينى مى كند...

به انتهى مسير خود مى رسد...

فاطمه بى چون و چرا و از روى خيرخواهى و سلامت جويى اين پايان را براى زينب و زيد اميد داشت، و آرزو مى كرد هم زيد از اين زندگى پست و خفت بار رهايى يابد و هم زينب از آن فشار روانى كه نيروى خردش را در دره ى ديوانگى فرومى افكند، آسوده شود...

اين آرزو با سرشت زهرا درخورتر و نزديكتر است. زيرا سرشت زهرا با نرمى و آرامى، مهربانى و دلسوزى سرشته شده است، به خجستگى و آشتى و آرامش گرايش دارد نه به گجستگى و خشم و چالش... و در اميدوارى به آمرزش و مهر خدا همواره در پيش روى آنانى كه از جانهاى پاك و دلهاى روشن برخوردارند گشوده است...

اين آرزو با خوى و سرشت پدر بزرگوار فاطمه نيز نزديكتر و درخورتر است، زيرا او هم يكسره مهر است و گذشت...

ليكن اعتراض و بدگويى مردم پيامبر را پس مى كشيد و از دست به كار شدن باز مى داشت...

زيرا زبان مردم همواره آز مى ورزد تا در سرشت مردم كنكاش كند...

در زشتى هاى آنان افتد...

در بديهايشان كنجكاوى كند...

گاهى به دروغ در آنها موشكافى كند و گاهى به راست...

آيا اگر آن دو همسر از هم جدا شوند، كار به آرامى رو به راه مى شود بى آنكه آن قوم در آن كار بويى از خوارى و پستى دريابند و بى آنكه واژه ى بيدادگرانه يى آنجا بر زبانها روان شود؟ يا برعكس آشوبى نابهنجار رخ خواهد داد؟...

خير!...

بلكه گروهى از آنان مى گويند: محمد را چه شده است كه مى خواهد خانه يى را ويران كند كه خود پايه گذارى كرده، ساختمانش را استوار ساخته، كنگره هايش را بركشيده است!...

گروه دوم مى گويند: چگونه محمد پسرش را- پسر خوانده ى خود را- يارى نمى دهد و تنها مى گذارد!...

گروه سوم مى گويند: براى چه محمد اين عاطفه ى سركش را در زينب نيرو مى بخشد!... و گروه چهارم نيز ياوه هايى ديگر سر مى دهند!...

گروه منافقان نيز از فراسوى همه ى اين گروه ها، آماده اند تا از آن رويداد، فتنه اى ويرانگر و خانمان برانداز شعله ور سازند كه تنها آن ستم پيشگان را در خود نسوزاند. پيامبر مى ترسيد آن فتنه، دامنگير آنانى شود كه اسلامشان بر لبه ى پرتگاه است و هنوز جوهر ايمان در نهاد آنان استوار نشده است...

درست به ماننده ى رويدادى كه چند سال پيش در روز اسرا رخ داد...

آن روز گروه بسيارى از مردم در حقيقت آن سفر معجزه آساى پروردگارى گرفتار دودلى شده بودند...

پيام آن سفر بر گوش كسانى مهر كرى زد كه ملكه ى انديشه آنان فسرده شده بود و آنان نمى دانستند آن سفر را دروغ بشمارند يا راست بدانند، درست همانند كسانى كه زخمهاى سخت آنان را از پاى درآورده و زمين گير ساخته است!...

گروهى بر پيامبر بدگمانى ها بردند...

گروهى با شگفت زدگيى سردرگم و آشفتگيى نادانانه گفتند:

«به خدا سوگند اين كارى است آشكار!... شتر در يك ماه از مكه به شام مى رود و در يك ماه برمى گردد. آيا محمد آن مسافت را يكشبه مى رود و به مكه برمى گردد!...» آن روز برگشتن از دين استوار خدا بر دلهاى گمراهان چنگ افكند و به خفه كردن آنها پرداخت...

آيا آنان در نهاد خود و در كرانه هاى جهان هستى نشانه هاى خدا را نمى ديدند كه همواره خردها را ناتوان مى سازد و ناشدنى را شدنى و آسان مى گرداند!...

هواى مدينه با دود انبوه شايعات تيره شد. نادانان و عيب جويان آبروى زينب را در محرابهاى نماز و نيايش ناآگاهانه ى خود همانند بخور و بوى خوش سوزانيدند!...

دلها به خرده گيرى پرداخت!...

لبها به بدگويى دم زد!...

چشم ها به رمز و ريشخند اشاره كرد...

مردم از ميان دروغهايى ساختگى و گزافه گويى هاى نادرست تاويل ها كردند...

بدگويى ها كردند...

ياوه ها براى هم سراييدند...

آنان را چه پيش آمده كه اين چنين بهتان مى زنند و دروغ مى گويند؟... را ز آن را بايد در بدگمانى دلها پيدا كرد...

يا در هرزه درايى هاى بيهوده...

يا در بى پروايى هاى بيش از اندازه...

يا در وانمودسازى مردم به دانستن چيزهايى كه نمى دانند!...

آنان را با آنچه در آن افتاده اند رها كن...

زيرا اكنون پروردگار دستورى داده تا مشيتهايش روان شود، از جهان پنهان به جهان آشكار و جنبش و كنش بيرون آيد...

خدا در كار زينب و زيد و محمد به آنچه مى خواهد فرمان مى دهد...

خدا مى خواهد زينب و زيد با هم زناشويى كنند...

مشيت خود را بر اين كار استوار مى سازد و همان مى شود كه او مى خواهد...

كسى نمى تواند سخن پروردگار را نپذيرد...

(هيچ مرد و ز