ش مى كند و مى فرمايد:

(و در دل چيزى را نهان مى داشتى كه خداوند آشكار كننده ى آن است... و تو از مردم مى ترسيدى در حالى كه خداوند سزاوارتر است كه از بترسى...) آنگاه خدا مشيت خود را به انجام رسانيد و آن را براى مومنان نمونه و آيين گردانيد:

(پس چون زيد از زن خود كام خويش برآورد ما او را به زنى تو داديم... تا بر مومنان در به زنى گرفتن زنان پسرخوانده ى خود تنگى نباشد آنگاه كه از آنان كام خويش برآوردند... و فرمان خدا هميشه كاركردنى است...) (احزاب، 37) از آن پس تنگى برداشته شد...

انديشه و عاطفه ى پيامبر شادمانه و آسوده شد...

خدا براى زينب در گستره ى بخشش خود جا گشود، به او از نزد خود برتريى بزرگ و دست نايافتنى داد و تا والاترين آرزوهايش بالا برد...

خدا سرنوشت زينب را چنين نوشته بود كه همسر پيامبر باشد...

بارى زينب با پيامبر عروسى كرد و به خانه ى او رفت...

يكى از مادران مومنان شد و روزها و شبها با پيامبر زيست...

گويند:

روزى پيامبر با عايشه سخن مى گفت. ناگهان بيهوش شد... چون به هوش آمد لبخند زد و گفت:

«چه كسى نزد زينب مى رود تا به او مژدگانى دهد و بگويد كه خدا او را به همسرى من درآورده است؟...» در آن هنگام پيامبر فرمان خدا را تلاوت فرمود...

آنگاه پيشكار خود سلمى را فرستاد تا شيرين ترين خبرها را به زينب برساند...

عايشه گويد:

«اندوه از دور و نزديك، هستى مرا فرامى گرفت هنگامى كه سخن از زيبايى زينب به ما مى رسيد... و از آن اندوه بزرگتر و گرانبارتر اينكه خدا به او بزرگوارى كرد و خود، او را به همسرى پيامبر درآورد تا وى همواره از اين راه بر ما فخرفروشى كند!...» آيا عايشه به زينب رشك ورزيد؟...

چگونه رشك نورزد؟...

رشك و غيرت از ويژگيهاى نهادين و سرسخت عايشه بود، به سان شمشير برنده با لبه يى تيز و نيزه يى راست با نوكى آبديده...

زينب از نژادگى و جوانى و زيبايى در اوجى بود كه گردن زنان غيرتمند و رشك ورزنده در برابر او از موى نازكتر مى شد!... و چرا كه چنين نباشد در حالى كه پروردگارش بر او مزيتى والاجاه ارزانى داشت، زيرا خود با سخنى قدسى او را به همسرى پيامبرش درآورد. سخنى قدسى كه جبرئيل بر قلب وى فرود آورد؟...

يك روز آن تازه عروس در چهره ى زنان ديگر پيامبر، نسبت به خود نشانه هايى از رشك و غيرت ديد. رفتار آنان بر وى گران آمد درصدد برآمد تا رفتار آنان را با فخرفروشى پاسخ دهد. فخرفروشى و نازشى كه همواره از برخورد با آن پرهيز داشتند و آن را نمى ستودند و به حساب خودپسندى زينب مى گذاشتند!...

كينه جويانه بر آنان پرخاش كرد:

«سرپرست و واسطه ى من در ازدواج با پيامبر از سرپرست و واسطه ى شما گرامى تر است. خانواده ى شما، شما را به همسرى پيامبر درآورده اند... اما مرا خدا از بالاى هفت آسمان به همسرى او درآورده است!...» زينب با اين زناشويى مى نازيد چه نازشى...

در باليدن هيچ كوتاهى نمى كرد، مى باليد چه بالشى...

به همسر بزرگوارش به گونه يى كه گويى زمزمه مى كند و سرود مى خواند، مى گفت:

«اى فرستاده ى خدا!...

من همانند ديگر همسرانت نيستم...

هر يك از آنان را پدر يا برادر يا خانواده اش به همسرى تو درآورده اند به جز من كه خدا از آسمان مرا به همسرى تو درآورده است!...» آرى اين چنين سخنان پروردگار راست شد...

مركب خشك شد...

قلم از كاغذ برگرفته شد... و اين نامه با مشك مهر شد...خدايا اين دو از منند و من از اين دو

هيچ اجبارى نيست!...

داستان زينب تصويرى بود از تصويرهاى گوناگون آزادى كه خدا آن را براى بندگانش مباح گردانيد پيش از اين كه زينب و زيد و يا هر انسانى در جهان هستى پيدا آيد و در رگهايش گرماى زندگى روان شود...

در برابر سرنوشتهاى گزيرناپذيرى- همچون زندگى، رويش و پرورش و مرگ- كه آفريده چاره اى براى دور كردن يا برگردانيدن آنها ندارد، سرنوشتهاى اراديى نيز براى بشر مقدر شده است... هر كس مى تواند با الهام از نهاد و راهنمايى از انديشه ى خود آنها را به كار گيرد... آنگاه با آنها- از روى خواست و خرسندى- هرگاه، هر آن گونه و به هر كجا كه بخواهد... رهسپار شود...

اگر نيكى كرد به سود اوست...

اگر بدى كرد به زيان اوست...

اين آزادى خواسته هاست آزادى انتخاب است از ميان عوضها و نمونه ها...

آزادى نهالى است كاشته شده در سرنوشتهاى آدميزادگان كه از درخت سرشت پدر بزرگوارشان- آدم- برگرفته شده است...

پروردگار تخم آزادى را در سرشتهاى آدميان نهاد بدان سان كه شناخت ذات خود و اقرار به پروردگاريش را در دلهايشان گذاشت در حالى كه آنان در جهان غيب و نيستى به سر مى بردند و هنوز نطفه نشده بودند، نطفه هايى از آبى بى ارزش كه پشتها آنها را تراوش كرده تا رحمها آنها را در جايگاهى استوار پنهان سازد...

پروردگار به آدم پس از آن كه او را بشرى راست اندام ساخت و حوا را از او آفريد گفت:

(تو و همسرت در بهشت آرام گيريد... و هرچه بخواهيد فراوان بخوريد... و به اين درخت نزديك مشويد...) (بقره، 35) پس حلال بى حد و مرز است...

اما حرام محدود...

زير آزادى اصل است... و محدودسازى فرع...

اين چنين خواسته ى انسان بر پهنه ى مكان و زمان امتداد يافت...

اين چنين زندگى انسان ميان درجه هاى آسايش و راحتى گاه به فراخى رسيد و گاه به تنگى. در حوزه ى پيش تازى و فضاى رهسپارى خود براى دست يافتن به خواسته هاى ناچيز اوليه و براى پاسخ گويى به آرزوهاى بزرگ خويش، پياپى در فراخى افتاد و در تنگى...

آرى... هيچ اجبارى نيست...

اين انديشه در نهاد «على» به گونه ى باورى راستين درآمد...

اين انديشه هنگامى در خاطر على راه يافت كه پيش روى محمد نشسته بود و از وى منتظر شنيدن سختى قطعى و فرمانى سرنوشت ساز بود...

آيا مى پندارى محمد بى اجازه ى زهرا به خواست و فرمان خود كار را يكسره خواهد كرد؟ آيا سخن پيامبر گوياى پذيرفتن على است يا گوياى نپذيرفتن وى؟...

پاسخ پيامبر آرى است يا خير؟...

بلكه پاسخ پايانى را بايد از زبان زهرا شنيد...

عملكرد پيامبر در چنين هنگامى شايسته است با رواديد دختر خود همراه باشد نه با خودرأيى...

پيامبر به سراپرده ى دختر خود درمى آيد... تا با او درباره ى خواستگارى على سخن گويد...

«على پسر ابوطالب از كسانى است كه نزديكى خانوادگى، برترى دلش و ديرينگى اسلامش را شناخته اى... او در كار تو با من سخنى گفته است... اكنون چه مى انديشى؟...» پيامبر لختى درنگ مى كند...

آنگاه فاطمه را به پيامى مژدگانى مى دهد كه مى داند چهره ى فرشتگان آسمان، پيرامون عرش خدا از شادمانى آن مى درخشد... و اژه هاى پيامبر يكسره نرمى بود و گذشت...

خطوط چهره اش سازش بود و آرامش...

نگاه هايش مژدگانى بود و لبخندها...

اما فاطمه غرق خاموشى شد...

در چهره اش گلگونى شامگاهى پديدار شد...

چشمانش فرو خفت...

مژگانش بر روى گونه هايش آرميد...

زبانش در پس لبهايش آرام گرفت...

اندامش از جنبش باز ماند...

هه ى هستيش در شرم گداخته شد...

دو چشمش با دو قطره اشك مرواريد فام به پاكى شبنم تازه در بوستانهاى بامدادى برق زد: مرواريدى از اين چشم و مرواريدى از آن چشم...

گويند:

خاموشى فاطمه از شرم بود...

آن دو دانه ى 