رواريد فام و درخشان چشمان وى از خرسندى بود و شادمانى...

ياوه پردازان گويند:

خاموشى فاطمه از آشفتگى بود و شگفت زدگى زيرا باور نداشت اكنون كه به بيست سالگى نزديك شده، كسى از او خواستگارى كند...

چشمانش نيز از افسوس و اندوه اشكبار شد چون پدرش مى خواست او را با كسى وادار به ازدواج كند كه با او در تنگى و سختى و مستمندى زندگى كند بى آنكه به خواسته ى دخترى بينديشد كه در زندگى آينده ى خود به آشيانه ى زناشويى گرمى چشم دوخته به ماننده ى دباغى پر از ميوه هاى شيرين و گوارا و سايه هاى گسترده و سرشار از آسايش، همراه با زندگانيى آسوده و بزرگوارانه...

آيا دروغ پردازان راست گفتند؟...

شگفتا كه چگونه معانى و اوضاع را دگرگونه وانمود مى سازند...

آنان دوست دارند چيزى را ببينند كه در آن عيب جويى كنند، و دوست ندارند چيزى را ببينند كه هيچ عيبى در آن نيست...

بلكه آنان همواره چيز بى عيب را عيبناك مى بينند...

اگر ازدواج فاطمه تا پس از روزگار هجرت عقب افتاد، براى اين بود كه زندگى فاطمه و مسلمانان در مكه زندگى آسوده و آرامى نبود...

براى اين بود كه دعوت اسلامى در آن هنگام در آغاز كار خود بود و پيامبر بيش از هر كارى به گسترش آن دل گمارده بود...

براى اين بود كه در مكه تنها مردان مسلمان از زنان مسلمان خواستگارى مى كردند و در آن هنگام شمار مسلمانان بسيار اندك بود، انگشت شمار بود و حتى هنوز به شمار دهگانى نرسيده بود!...

اگر زهرا در اين هنگام نتوانست از روان شدن اشكهايش پيش گيرى كند براى بيزارى از على نبود...

براى ترس از تهيدستى در سايه ى مردى تهيدست نبود. زهرا خود در خانه ى بزرگ مردى پرورش يافت كه به دنيا پشت كرد و از سيم و زر اين جهانى روى گردانيد همچنان كه از پادشاهى و فرمانروايى روى گردان شد. و فاطمه شايسته ترين كسى بود كه در خوى و خيم از او پيروى كند و به مال و منال چشم نداشته باشد...

ترس فاطمه از آن بود كه با اين ازدواج از پدر محبوبش جدا شود. پدرى كه توان دورى او را ندارد...

در اين هنگام پيامبر ترس فاطمه را سبك مى كند و مى گويد:

«كوتاهى نكردم تا تو را به همسرى مردى درآوردم كه بهترين خانواده ى من است...» بلكه بهترين همه ى مردمان است!... و ى همچنين مى گويد:

«... او دانشمندترين، بردبارترين، و نخستين مردم در پذيرفتن اسلام است...» گويى پيامبر نشانه هاى خرسندى را در چشمان فاطمه مى نگرد، گويى تپشهاى قلب فاطمه را كه تند و پياپى شده، به ماننده ى سرودى خوش آهنگ با گوش مى شنود. آنگاه پيامبر از پيش فاطمه نزد على برمى گردد و مى گويد:

«آيا چيزى همراه دارى تا با آن فاطمه را به ازدواج تو درآورم؟...» اين پرسش پيامبر، براى على نشانه ى خرسندى بود!...

كارها در انديشه ى على وارونه شد...

اگر پروردگار مى خواست به اندازه ى كوه احد به على طلا مى داد تا در دنياى خود توانگر شود و به عروس خود چنان كابينى سنگين پرداخت كند كه هيچ گنجى به گرانى آن نرسد و هيچ عروسى چنان كابينى شگرف دريافت نكرده باشد...

ليكن خداى پاك روزى على را به اندازه گردانيد...

چكه چكه به او روزى داد...

خدا على را نمونه ى زنده ى رنجبران، مستمندان و تهيدستان ساخت تا براى مردم نمايش دهد چگونه مردى كه چشم به روزى آن سراى دوخته و آرزوى ديدن چهره ى خدا را در سر مى پروراند، در اين جهان زندگى مى كند...

چگونه واجب مى آيد انسان، مال پرستى خود را سركوب كند، به روزى اندك خرسند باشد تا از لغزشگاه هاى تن آسايى و پرتگاه هاى خوشگذرانى- كه جانها در آن سرنگون مى شود- بركنار بماند...

چگونه شايسته خواهد بود كه انسان ستونهاى خانه ى زناشويى خويش را بر زيربنايى از عشق و دوستى و مهرورزى استوار سازد نه بر پايه هايى از سيم و زر و كالاى گرانبها و ابزار ارزشمند زندگى...

گويى كه توانايى برتر و والاى پروردگارت براى بنده ى خود در سايه ى بخشايندگيش چنين خواسته است كه آن بنده ى اميدوار به ريزه ى روزى يزدان، در اوج تنگدستى، پاره اى اندك از بهره ى ناچيز و كوتاه خود را با ديگران بخش كند تا در زندگانى تنگ و سختى همانند زندگانى تنگ خود گشايشى پيش آورد، و چه بسا خود از ديگر برادران رنج ديده و بى بهره ى خود در زندگى تنگتر و دشوارترى به سر برد...

زيرا همچنان كه پيامبر فرمود بهترين بخشش، بخشش تنگدستى به تنگدست ديگر است... و بايد براى هر كس، از روزى و بهره ى ديگرى بهره اى باشد تا احوال روزگار به نيكى و اصلاح روى آورد...

حركت زندگى ناچار است براى پيش روى گام بردارد...

پيشرفت و بالندگى بشريت سرنوشتى است نافذ كه زمين را مى شكافد ، كوه ها را پاره پاره مى كند، ستارگان را ناپديد مى سازد و آسمانها را چاك مى دهد...

اكنون انديشه ى على پر شده است از پرسشى كه پيامبر از او كرده است...

بارها و بارها آن پرسش در گوشهاى على به گونه ى آوا و پژواك آمد و شد مى كند:

«آيا چيزى همراه دارى تا با آن فاطمه را به ازدواج تو درآورم؟...» «آيا چيزى همراه دارى...؟...» «آيا...؟...» على چه چيزى نزد خود داشت اگر دارايى هاى خود را شمارش مى كرد؟...

على مسافرى را مى ماند در بيابانى كه همه ى كالاهايش در ميان دو سبد بر پشت شترى برداشته مى شود...

در سوز و سرما و افروختگى گرما راه ها مى پيمايد و منزلگاه ها درمى نوردد...

از سرماى شب مى گذرد بدان سان كه در گرماى نيمروزى در مى آيد..

همه ى آرزوى او اين است كه به سرزمينى سرسبز، پر ميوه و سايه ور برسد. سرزمينى سرسبز كه از دور بر كرانه اى ناديدنى و ناشناخته خودنمايى مى كند. و آن دو سبد كالا در دو سوى راست و چپ شتر همانند دو كفه ى ترازو آويزان است...

ليكن آن دو سبد با هم يكسان نيستند و برابر نمى ايستند...

يك لنگه از آن دو بارى است از ارزشها و معنويات... و لنگه ى ديگر پاره اى از ماديات...

اما لنگه بار نخست گنجهايى است از ايمان...

نهادى روشن...

هوشى تيز و سرشار...

زبانى گشاده و آشكار بر پايه اى نيرومند از توانايى بيان...

قلبى بى باك كه هراسها از آن در هراسند...

اما لنگه بار دوم خرقه اى است وصله دار و ژنده كه دو زانوى على از زير دامن ريشه ريشه شده ى آن پيداست... و نيرويى بدنى كه كوه ها را درهم مى شكند... و شمشيرى كه چه بسيار در پيكر شيطان زخمهاى كشنده زده است... و زرهى كه آن را به هنگام شعله ور شدن آتش جنگ و برافروخته شدن زبانه ى پيكار ، جان پناه خود مى ساخت تا شايد او را از گزند دشمن دون مايه، يا نيش نيزه ى بى پروا نگاه دارد، اگرچه او- از روى باور- مى داند كه از فرمان سرنوشت ساز خدا هر آنگاه كه فرا رسد هيچ راهى براى رهايى نيست...

ليكن آن زره، گريزگاه مقدرى بود براى على كه با آن از سرنوشتى خدايى و گريزپذير به سوى سرنوشتى خدايى و گريزناپذير مى رفت!...

بلكه على- بى آنكه كوتاهى ورزد- همواره خدا را مى خواند تا مرگ را بهره ى او سازد و او جان خود را سپر بلاى مرگ كند پيش از آنكه سپر خود را در پيش تير مرگ نگاه دارد. و اين خواسته ى على، از دين استوارش برمى خاست تا درفشهاى هدايت خداوند بالا رود و نشانه هاى پروردگاريش به كمال رسد.. آرمان على اين