 بود كه چهره ى جهان را با شادابى و نيكوكارى، آشتى و آرامش فروپوشاند...

اما با اين همه اسلام ناب همواره تا به امروز به ماننده ى نقطه ى تابناكى است در ميان تيرگيهاى مه...

به سان خط بلندى است كه از نور كه از پشت انبوه ابرها و تاريكى ها خودنمايى مى كند...

هلال ماه نو را ماند!...

آرى على چه بسيار پروردگارش را مى خواند تا شهادت را روزى او گرداند...

زيرا شهادت آرزوى على بود...

على پس از چند لحظه، از سردرگمى، با آوازى جان پرور و تيمارخوارانه به خود آمد:

«زره ى حطمى تو كجاست...؟...» پاسخ داد:

«اى پيامبر خدا نزد خود من است...» پيامبر فرمود:

«آن را به فاطمه كابين ده...» على به دستور پيامبر زره را به بهايى ناچيز فروخت...

چه كابين ارزانى بود و چه كابين گرانى!...

در گستره ى خريد و فروش چه ارزان بود...

در پهنه ى جهاد و فداكارى چه گران بود...

آيا چيزى براى انسان گرانبهاتر از ابزارى هست كه او را از مرگها نگاهدارى مى كند؟...

آيا زره ى على نماد چيزى نيست كه جان را از يورش مرگ پناه مى دهد؟...

ليكن على هرگز به هنگام جنگ در انديشه ى نگاهداشت جان خود نبود...

پس زره چيست تا او را نگاه دارى كند؟...

سپر چيست تا آسيب را از او دور كند؟...

سپر چرمين چيست تا او را از گزند دشمنان پناه دهد. او كه در ميدان نبرد، از خود با هستى خود نگاهدارى مى كند... على نه تنها بلاى جان مرگ است بلكه بلاى جان ستم نيز هست...

سينه اش سپر است...

دستش زره است...

بازوانش سپرهاى چرمى اوست...

درست به سان نره شيرى است كه از هستى و كنام خود با چنگ و دندان نگاهدارى مى كند...

دو سال بعد آنگاه كه پيامبر على را فرستاد تا دژهاى خيبر را بگشايد دژهايى كه همه ى سران اسلام از گشودن آنها سرباز زدند- باز زره ى على پس از آنكه زير ضربه هاى جنگ افروز يهوديان تكه تكه شد، نتوانست براى او كارساز باشد...

على در آن هنگام زره را زير پاهاى خود افكند...

بى زره رو به سوى دشمنان نهاد...

در ميان آنان تاخت و تاز مى كرد و دارات مى نمود تا آنگاه كه توانست در يكى از دژها را بركند و آن را با دست چپ بردارد و سپر خود سازد...

سپس آن را به ماننده ى پلى بر روى خندق قلعه ى خيبر افكند تا خود و مردانش از روى آن به نهانگاه دشمنان خدا روانه شوند!...

على جوانمرد، زره ى خود را كابين داد...

«ام سلمه» رفت و با دو درهم براى عروس جهاز خريد...

چه جهازى؟...

نه اسباب و اثاثيه اى گرانبها!...

نه ابزارى زينتى و تجملى!...

نه لوازمى بسنده!...

بلكه كالايى اندك و ارزان. بدان اندازه كه نمى توانست دو همسر را از گرماى تابستان و سرماى زمستان نگاهدارى كند:

بسترى با لايه اى از پشم وانزده...

بالشى پوستين با لايه اى از ليف...

يك تخته بوريا...

چند ظرف براى آب خوردن، شستشو كردن و خوراك پختن...

يك مشك آب...

يك دستاس براى آرد كردن دانه هاى خوراكى...

چند پياله ى سفالين... و پيش از همه ى اينها پاره اى مواد خوشبوى...

هنگامى كه گاه بستن پيوند زناشويى فرارسيد، پيامبر به بلال- آن دعوتگر آسمان- فرمود تا در ميان مردم بانگ اذان سر دهد...

چون مسلمانان به بانگ بلال پاسخ دادند و گرد آمدند محمد براى آنان سخنرانى كرد و فرمود:

«سپاس خدايى را كه براى روزيهايش ستايش مى شود...

«براى تواناييش نيايش مى شود...

«براى نيرومنديش فرمانبردارى و پرستش مى شود...

«براى شكنجه و چيرگيش از او بيم است و هراس...

«خجسته باد نامش...

«فرازمند بادا بزرگيش...

«دامادى را انگيزه ى پيوند گردانيد و فرمانى بايستنى...

«زهدانها با آن باردار شدند...

«مردمان با آن سامان يافتند...

«و او كه خود سترگ گوينده است، فرمود:

(و اوست آن كه انسان را از آب آفريد آنگاه او را نژادى و پيوندى گردانيد، و پروردگارت تواناست...) (فرقان، 54).

از آن پس پيامبر مردم را از پيوند زناشويى ميان على و فاطمه آگاهى داد و آنان را گواه گرفت و به سخنان خود افزود:

«خدا به من فرمان داد تا فاطمه را به همسرى على پسر ابوطالب- پسر عمم- درآوردم اى مردم گواه باشيد كه من فاطمه را به زنى وى دادم...» على راضى و خرسند شد...

فاطمه نيز راضى و خرسند شد...

پيامبر به هر دو آنان تبريك گفت و فرمود:

«بار خدايا اين دو از منند و من از اين دو...

«پاك دادارا! بدانگونه كه تباهى را از من بردى و مرا پاك گرداندى، تباهى را از اين دو نيز ببر و آنان و دودمانشان را پاك گردان...» آيا آفريده اى نزد خدا از پيامبر محبوبتر مى توان يافت؟...

آيا نيايشى سزاوارتر براى پذيرش از اين نيايش مى توان پيدا كرد. نيايشى كه از روى لابه و زارى به ماننده ى گدازه ى قلب و نواى نفس روان مى شود تا در لحظه اى كه خدا در چشم اندازها و در ديدگاه هاى پيامبر تجلى مى يابد، به مهر و آمرزش و بزرگى و بخشندگى او پيشكش شود؟...بخش هفتم

جشن عروسى

پيشامدها به نرمى نسيم بهارى روى آورد...

لبخندى شيرين بر لب و دندان «مدينه» نقش بست. چهره ها با شادمانى درخشيد.

دلها با شراب پيروزى سرمست شد...

زيرا خدا دشمنانش را سركوب كرد...

فشار گردن كشان را از ميان برداشت...

سركشان قريش را پاره پاره بر خاك «بدر» فروافكند...

بت پرستان را در «مكه» از بيخ و بن بركند...

يهوديان را بر فرازهاى «طيبه» خوار كرد...

گردن منافقان را پيچيد. منافقانى كه در جامعه ى نوبنيان اسلامى به ماننده ى ميكربهايى بيمارى زا در كالبد نوزادى ناتوان روان مى شدند كه ياراى ايستادگى و خويشتن دارى در برابر خطرها را نداشت، خطرهايى كه مى خواست او را به دست نابودى بسپارد و نيست كند...

همواره آنان كه از حزب خدايند روز بدر را نشانه اى برافراشته بر سر راه خدا مى شناسند...

در هر ماه «رمضان» آنگاه كه يك سال بر دنيا بگذرد و سالى ديگر فرا رسد حتى براى يك لحظه با آن زندگى مى كنند...

آن روز را براى پندآموزى و جشن و سرور در خاطرها دوباره زنده مى كنند...

آن روز را براى يادكرد بخشش و روزى پروردگارشان بر صفحه ى خاطره ها مرور مى كنند. آن روز را تصويرى زنده مى بينند از برخوردى سرنوشت ساز بر سر «آب بدر» ميان دو گروه كه در چگونگى، شمار افراد و جنگ افزار با يكديگر نابرابر بودند...

گروه مسلمانان را- كه اندك بودند و نيرويى جز ايمان نداشتند- پيامبر رهبرى مى كرد و پيشاپيش او دو پرچم سياه روان بود...

گروه مشركان را- كه بسيار بودند و همه جنگاور و سواركار با ساز و برگ بى شمار- بزرگان نژاده ى قريش و نيرومندان آزموده نبرد رهبرى مى كردند...

آسياب جنگ به گردش درآمد...

چرخش آن سخت و تند شد...

آنگاه كه تيرگى گرد و خاك برخاسته از جنگ، رو به روشنى رفت و فرونشست، دو تن از ياران پيامبر به مدينه آمدند: عبدالله پسر رواحه و زيد پسر حارثه بر پشت ماده شتر پيامبر...

رنگ از رخسار فرومايگان يهود و منافقان ناكس پريد...

برخلاف آنچه در دلهايشان آرزو مى كردند نتيجه اى وارونه گرفتند. از نتيجه اى ناكام ماندند كه هممواره براى رسيدن به آن شمع ها روشن مى كردند و چراغها برمى افروختند!

ليكن آنان در پى ويران سازى انديشه ها روانه شدند و در شهر شايع كردند كه محمد كشته شده است و مردانش بر خاك سياه اف