نده شده اند...

شايعه ى آنان در مردم به ماننده ى زبانه ى آتش در خاشاك خشك روان شد...

مسلمانان افسوسها خوردند.... و چرا كه افسوس بخورند در حالى كه آن شايعه سرتاسر هستى آنان را فراگرفته بود و در دلهايشان به صورت حقيقتى راستين جاى كرده بود به گونه اى كه هيچ يك از آنان آن شايعه را دروغ نمى پنداشت... و چرا كه آن را دروغ بشمارند در حالى كه ماده شتر پيامبر بى سوار خود برگشته بود و اين بيشتر از فرو افتادن و كشته شدن سوارش بيم مى داد و كمتر مژده ى پيروزى همراه داشت؟ ليكن ديرى نپاييد كه گزافه ى دروغ پردازان با فرونشستن خورشيد، از ميان رفت...

شب به پايان نرسيد كه محمد و يارانش با پرچمهاى برافراشته به مدينه رسيدند...

اندكى كمتر يا بيشتر از يك ماه از پيروزى جنگ بدر نگذشت كه همه چيز براى فاطمه آماده شد تا به پيشواز روزى عروسى برود...

بانوان هاشمى و ديگر بانوان در نشستى دوستانه گرد هم آمده بودند و از هر درى با هم سخنانى دلنشين و خوشايند مى گفتند. سخن از كار زهرا پيش آمد...

يكى از آنان گفت:

«چرا على پسر ابوطالب همسرش را از پيامبر درخواست نمى كند؟...» ديگرى گفت:

«شايد شرم على از پيامبر او را از اين كار بازمى دارد...» «ام ايمن» دايه ى پيامبر از ميان آن بانوان داوطلب شد تا در اين باره نزد پيامبر رود و سخن گويد... محمد از آن بانو فرمانبردارى داشت به ماننده ى پسرى كه از مادرش فرمانبردارى مى كند. هيچ زنى همانند ام ايمن با محمد آشكارا و بى پرده سخن نمى گفت...

ام ايمن در خانه ى محمد را زد...

محمد از ديدن ام ايمن شادمان و زنده دل شد...

چون ام ايمن ديد كه محمد با گشاده رويى به او روى آورد، پيش آمد و با زيركى و كاردانى، بهترين واژه ها را در زيباترين ساختار به كار گرفت تا عاطفه ى محمد را به جنبش درآورد و هستى او را گوشى شنوا سازد و قلبى پذيرفتكار. قلبى كه تپشهاى آن نغمه هايى شيرين باشد به ماننده ى سرودى از مهربانى و دلسوزى...

ام ايمن به محمد گفت:

«اى پيامبر خدا!...» آنگاه از فراخترين درها به درون محمد راه جست:

«اى پيامبر خدا!... اگر خديجه اكنون زنده بود از عروسى فاطمه شادمان مى شد و اشك شادى در ديده مى گردانيد...» چشمان پيامبر به دنبال اين سخن نمناك شد...

قطره هاى اشك بر روى گونه هايش غلتيد...

ديدگان خود را كه با ابر اشك پوشيده شده بود به گذشته ها برگردانيد...

آنگاه با نفسهايى آه آسا و آوازى آهسته زير لب زمزمه كرد:

«خديجه!...

«مانند خديجه كجاست!...» خديجه خاطره اى است كه چيزى ارزنده تر از آن در گنجهاى دستاورد عمر يافت نمى شود و گران بهاتر از آن در اندوخته هاى پر ارج يادها پيدا نمى آيد...

شكوهى است كه هيچ شكوهى تا به كف پاى آن نمى رسد...

عشقى است كه با تپش قلب مى زيد هنگام كه جان در تن باشد... و فايى است هميشه تازه، هميشه سرسبز، بى پايان و جاودانه...

روزهايش فرسوده نمى كند...

روزگارش به پايان نمى رساند...

همواره بر پهنه ى هستى، گسترش مى يابد تا به رستاخيز رسيد، آنگاه در آستانه ى فراخ خداوندى، جاودانه پناه گيرد...

آنجا در آسمانهاى برين براى خديجه جايگاهى است، والاترين جايگاه ها...

آنجا در بهشت براى خديجه سراپرده اى است از مرواريد آبدار و رشته هاى سيم و زر، نه در آن فرياد تلخى و نه رنجى، بلكه يكسره درود است و بدرود، آسايش است و آشتى...

پيامبر از سفر خاطره هاى پرآشوب برمى گردد. به «ام ايمن» نگاهى مى افكند كه در آن بازمانده اى از اندوه ديرين و نوينش موج مى زند. نگاه پيامبر پذيرش درخواستى را با خود دارد كه ام ايمن براى آن نزد محمد آمده است...

از آن پس محمد خواست خود را آشكار مى سازد...

آرى هنگام عروسى فاطمه فرارسيده است.

چون ام ايمن با شادمانى بيرون رفت، پيامبر على را فراخواند و دستور داد تا براى مردم سور و مهمانى آماده سازد...

على دوست داشت همه ى جهان با شادى او در ازدواج آن بانوى محبوب و گرامى شريك باشد...

على از بسيارى نيكبختى در سر تا پاى پيكر خود احساس سبكى مى كرد، تا آنجا كه گويى بر روى آب راه مى رود...

خانه از مهمانان پر شده بود...

از بسياريشان نزديك بود هوا براى آنان كم آيد...

پس چگونه خوراك براى آنان بسنده آيد. خوراكى كه براى آنان آماده شده بود نياز گروه كوچكى- كمتر از ده تن- را برآورده نمى ساخت تا چه رسد به آن همه مهمان كه از دهها و دهها افزون بودند؟...

على از روى خرسندى و آرامش لبخندى زد...

زيرا باور او به بخشش پروردگارش بى اندازه بود...

يك دعا بر درگاه يزدان پاك، براى فروباريدن روزهاى خداوندى بسنده است. در اين هنگام كاسه هاى خوراك به سوى خوان روان شد، تا اندك چيزى از آنها كم مى شد برمى گشد و دوباره پر مى شد. تا از سر خوردنى هاى گوناگون درون آنها چيزى برداشته مى شد برمى گشت و دوباره لبريز مى شد...

پيامبر بانوان هاشمى و بانوان مهاجران و انصار را بانگ زد:

«فاطمه را بياوريد. مى خواهم او را به خانه ى همسرش ببرم و به او ببرم!...» پيامبر استرى داشت خاكسترى رنگ، شهبا نام، آن را آماده كردند...

پارچه اى از مخمل بر پشت آن افكندند...

پيامبر از فاطمه خواست تا بر پشت فربه و هموار آن استر رهوار بنشيند...

كاروان عروس به راه افتاد...

سلمان فارسى از پيش راه مى پيمود و مهار ستور را در دست داشت و آن را در راه پيش مى برد...

پيامبر در ميان حمزه، جعفر، عقيل و گروهى ديگر از مردان هاشمى از پس، راه مى سپردند، همه شمشير از نيام بركشيده... و مردم نيز گروه گروه در پس آنان راه مى رفتند...

موكب عروس با نرمى و آرامش روان شد...

در سينه ها شادى...

در چهره ها لبخند...

در گامها سرمستى پر خروشى كه جنب و جوش شادمانه ى مردم را به رقص همانند مى ساخت...

حتى كرانه ى آسمان به رنگ خاكسترى جان فزايى درآمده بود، زيرا روز آرام آرام به سوى شامگاهان مى خزيد...

بر كرانه ى ديگر آسمان پاره ابرهايى نازك و درخشان خيزان و خزان و چرت زنان بر روى هم غلت مى زدند...

گويى بيرقهايى ديبا هستند كه وزش سبك نسيم با آنها بازى مى كند...

گويى بالهاى كبوترانى سفيدند كه پر و بال مى زنند و گاه بالا مى گيرند و گاه گرداگرد آن موكب پر شگون به گردش درمى آيند...

شفق ياقوتى رنگ پرتوهاى سرخ خود را بر آن جايگاه مى افشاند...

زمين زير نور شفق، دريايى را مى مانست شگرف مايه...

پرتوهاى آن شفق، آب كوهه هايى را مى مانست بلند و گسترده...

كاروان فاطمه كشتيى را مى مانست كه آب كوهه ى دلها را مى شكافت...

دلهايى كه يكسره روشنى بود و پاكى...

بانوان خوش آواز، آواز سردادند...

آنچه دلها احساس مى كردند زبانها با سرود آشكار مى ساختند...

ترانه ها زبان حال فرخندگى احساسات بود...

هر ترانه اى بندى آهنگين داشت و هر بندى تكرارى...

هان اين «ام سلمه» است كه آوازخوانى را آغاز و رهبرى مى كند...

او با ابريشم رباب قلبش زيباترين ترانه را براى زيباترين عروس مى نوازد...

محبوبترين عروسى كه تا اكنون زمين بر پشت خود كشيده و آسمان بر سر او سايه گسترده است.

ترانه هاى ام سلمه مژدگانى بود و اميد...

اميد او ياد كرد خدا بود و نيايش...

نيايش او 