آهنگها بود و سرودها... و در پى ترانه ها و سرودهاى او، بانوان ديگر نيز پاره هايى از آن ترانه هاى دلنشين و اثربخش را پژواك وار بازگو مى كردند...

ام سلمه ترانه سر مى دهد:

«همسايه ها همسايه ها! به ياورى خدا، به پا خيزيد از جا، در همه هنگامها، سپاس داريد او را» بانوان ديگر با همخوانى بازگو مى كنند:

«همسايه ها همسايه ها! به ياورى خدا، به پا خيزيد از جا، در همه هنگامها، سپاس داريد او را» ام سلمه ترانه خوانى را دنبال مى كند:

«يزدان نشان داده، از پس ناسپاسى، راه درست ما را، جان دوباره بخشيد خداى آسمانها» «اى بانوان! همراه و ره پيما شويد. با برترين دخت جهان، جان لطيف خاله ها، روح روان عمه ها، گردد ورا برخىّ جان» «دختر خوب مهترى كه داده لطف ايزدى، با وحى و با پيغمبرى، او را سرى و سرورى» بانوان ديگر با همخوانى پس از هر بيت، بيت آغازين را بازگو مى كنند...

عايشه پس از ام سلمه به سرودخوانى مى پردازد و بانوان ديگر نيز با همان روش از او دنباله روى مى كنند:

«اى بانوان كه در زير روسرى ها چهره نهان ساخته ايد نكوكارها را در انجمنها بازگو كنيد» بانوان ديگر با همخوانى بازگو مى كنند:

«اى بانوان كه در زير روسريها چهره نهان ساخته ايد نكوكارها را در انجمنها بازگو كنيد» عايشه سرودخوانى را دنبال مى كند:

«ستايش خداى را براى بخششهايش سپاس خداى را آن كه توانمند است و گرامى» «اى بانوان به خانه ى شوى ببريد دخترى را كه خدا بلند آوازه كرد او را به پاكى ويژه كرد»
بانوان ديگر با همخوانى پس از هر بيت، بيت آغارين را بازگو مى كنند...

اينك حفصه به ترانه سرايى مى پردازد:

«فاطمه گزيده ترين بانوى جهان است چهره اش همانند قرص ماه تابان است» بانوان ديگر در پى او مى گويند:

«فاطمه گزيده ترين بانوى جهان است چهره اش همانند قرص ماه تابان است» حفصه ترانه خوانى را پى مى گيرد:

«اى فاطمه خدايت به همسرى جوانى درآورد بخرد آن على جوانمرد آن ابرمرد همه شهر» «همسايگانمان عروس را بردند عروسى بزرگوار دخت شكوهمند مردى درستكار» بانوان پس از هر بيت در پى حفصه با بيت نخست ترانه خوانى مى كنند...

اكنون معاذه ى انصارى پيش مى آيد و ترانه سر مى دهد:

«من سخنى مى گويم كه در آن است آنچه بايد من بهترين ها را يادآورى مى كنم من زيباترين را آشكار مى سازم» بانوان پس از وى آواز برمى آورند:

«من سخنى مى گويم كه در آن است آنچه بايد من بهترين ها را يادآورى مى كنم من زيباترين را آشكار مى سازم» معاذه ترانه اى را كه آغاز كرده ادامه مى دهد:

«محمد برگزيده ترين آدميزادگان است در او خودپسندى نيست در او گردن فرازى نيست» «ما با رهنمودهاى برتر او راست روى و رستگارى خود را شناختيم خدايش پاداش نيك دهاد» «ما با دختر پيامبر رهنما و بزرگوار هم رهيم دخترى بر قله اى بلند از بزرگوارى با خاندانى بر فراز بلند پايگاهى من چيزى هم پايه ى آن بزرگوارى نمى بينم» و بانوان بيت نخست را پس از هر بيت به آواز مى خوانند كاروان عروسى در ميان همگى مردم مدينه از مردان، زنان و كودكان روان شد. كشتى رنگارنگ و بادبان برافراشته اى را مى مانست كه با سنگينى و آرامش به سوى لنگرگاه خود روان بود...

لنگرگاه آن كشتى اطاقكى بود كه براى پذيرايى عروس و داماد آماده شده بود، و همانجا براى آنان خانه ى كوچكى به شمار مى آمدد كه تا اندازه اى نياز آنان را برآورده مى ساخت...

كف آن شن بود...

در گوشه اى چند تخته پوست قوچ...

در گوشه اى ديگر حصيرى از حصيرهاى شهر هجر...

در گوشه ى سوم دو بستر از كتان مصرى كه لايه ى يكى از آنها ليف خرما و لايه ى ديگرى پشم بود و تختى كه رويه ى آن با بندهايى تافته از برگ خرما طناب پيچ شده بود...

اينجا و آنجا نيز چند تكه ابزار و اسباب خانه نهاده بود، با سامانى كه از ذوقى سليم و سليقه اى خوش تهى نبود...

پيامبر بر آن عروس و داماد جوان وارد شد در حالى كه برق شادمانى چهره ى او را درخشان كرده بود...

هنگامى كه پيامبر بر جاى خود استوار شد، عروس و داماد را در دو كنار خود گرفت، فرمود تا كاسه اى آب آوردند، پيامبر با آن وضو ساخت پاره اى از آن را بر سر آن دو محبوب افشاند و با فروتنى آيه هايى از قرآن خواند و براى آنان بهترين دعاها را به آستانه ى پروردگار پرواز داد...

آيا آن قطره هاى آب رمزى بود از پيدايش و تكامل زندگى؟ آيا دعاهاى پيامبر اميد و آرزويى بود براى اين كه خدا از آن رمز فرزندانى پاك از آن دو پديدار سازد تا در نسل هاى آينده روان گردند؟...

آرى گويى كه اين چنين بود!...

گويى كه پيامبر با زبان نهان خود اين سخن خدا را مى خواند كه:

(هر چيزى را از آب زنده گردانيديم...) (انبياء، 30).

هيچ چيزى براى پيامبر محبوبتر از اين نبود كه از تخمه ى آن دو عزيز گرامى فرزندانى پاك و درستكار پديد آيند كه زندگى ظاهرى وى در آنها تا روزى دوام يابد كه زمين نابود شود و آسمان شكاف بردارد و ستارگان و خورشيد سپهر براى هميشه خاموش گردد و جهان به پايان خود رسد...

هان اين است آب!...

هان اين است دعا!...

هان اين است نيروى اميد بخشى كه تنها و تنها شايسته ى آن نيروست كه به هر دعايى پاسخ گويد...

آيا آنجا كسى هست كه از محمد آگاهتر به كردار خود، راستگوتر در گفتار خود، و سزاوارتر براى رسيدن به آرزوهاى خود باشد؟ او شايسته ترين كسى است كه با روان روشنش در مى يابد خد او را نوميد نمى كند بلكه با سرنوشت فرخنده ى خود فرمان مى راند و از پيوند آن دو همسر، آرزوى پيامبر را برآورده مى كند، و به آن دو فرزندانى نژاده و نيكوكار مى بخشد...

پيش آى و گواه پيامبر باش كه آن اميد و آرزوى خود را با فروتنى و لابه از جامه ى تلميح و رمز و اشاره بيرون مى آورد و به گونه ى دعايى روشن و آشكار بر زبان مى راند...

به پيامبر بنگر كه چهره ى خود را به سوى آسمان بالا مى گيرد و هستى او يكسره فروتنى و آرامش مى شود، چنانكه گويى به نماز ايستاده است...

به پيامبر گوش فرا ده كه با همه ى احساسات پاك و اندام آرام خود روى به سوى آفريدگارى كرده است- كه در آفرينش خود نوآوريها دارد، در گل مايه ى بدبوى و سفال مانند آدم زندگى مى دمد، جانها را به پيكرها مى سپرد- تا با او نجوا كند. نجوايى كه سر تا پاى هستى او را در خود غرقه مى سازد:

«بزرگ آفريدگار! اين دو تن را از همه ى جهانيان بيشتر دوست دارم، تو نيز آنان را دوست بدار...

«در فرزندانشان بركت ارزانى فرما...

«نگاهبانى از سوى خود بر آنان بگمار...

«من آنان و فرزندانشان را از دست اهريمن نفرين شده به تو مى سپارم...» و خدا شنيد...

خدا آن زارى و لابه ى به حق شايسته را گوش داد... و با گذشت روزها پسرى به اندام و نيكوروى پيد آمد...

بلندمرتبه است آفريدگارى كه نگارگر چهره هاست...

برتر است توان يزدان توانا...

پاك است ايزدى كه تنها او دعاها را برآورده مى كند... و از اين پس چه نيكو فرزندانى براى آن نيايى پيدا آمدند كه خدا او را بر همه ى جهانيان برگزيد، و به او و ايشان خشنودى بخشيد...گردنبند خديجه

همواره كار پيامبر اين بود كه در هر بامداد و شامگاه روز خود ر