 با ديدار زهرا آغاز كند و با ديدار زهرا به پايان رساند...

پيامبر با فرارسيدن هر پگاه براى درود نزد زهرا مى رفت... و با فرو نشستن هر شامگاه براى بدرود نزد او مى رفت... و قت پيامبر پس از خدا براى فاطمه بود...

پس از حرص ورزيدن براى رسانيدن فرمان خدا، براى فاطمه حرص مى ورزيد... را ه ميان خانه ى زهرا و خانه پيامبر كوتاه بود، با چند گام يا چند پا شمرده مى شد...

با اين همه آرزوى ديدار پيامبر از فاطمه با ديدارى در بامداد و ديدارى در شامگاه سيراب نمى شد...

آرزوى ديدار فاطمه از پيامبر نيز همانند رشته اى ميان چشم و دل او را با چشم و دل پيامبر پيوند مى داد اگرچه ديد چشمها و خزش و تپش دلهاى آنان در پيچ و خم راه ها پنهان مى شد...

آرزوى ديدار پيامبر از فاطمه- با همه ى نزديكى راه- به اوج خود رسيد...

آرزوى ديدار فاطمه از پيامبر نيز- با همه ى كوتاهى مسافتى كه از يك چشم رس بيش نبود- در نهاد وى رو به ناآرامى نهاد. چون شيفتگى بسيار فاطمه بردباريش را درهم مى دريد پيامبر را بر آن داشت تا راهى پيدا كند كه ميان او و فاطمه بيش از يك خانه يا يك ديوار جدايى نباشد...

زيرا آرزوى فاطمه همان آرزوى پيامبر بود... و اميد فاطمه اميد پيامبر...

آنگاه كه گذشت روزگار با سنجه ى حس و دريافت، نه با سنجه ى سالها و ماه ها به درازا كشيد... و روزها كمانهاى هلالهاى ماه را درنورديد... و هلالها رفته رفته ماه چهاردهى شد...

گرانى آرزوى ديدار پدر از دختر سنگين و سنگين تر شد، پدر نزد دختر گرامى خود رفت و گفت:

«مى خواهم ترا نزد خود منتقل كنم...» قلب زهرا به پيشواز پيامبر رفت...

به سان آوازهاى خوش نواى نى با اميد و آرزو به آواز درآمد...

با آوايى نرم و آرام، دلنشين و گوش نواز، خوش طنين و آهنگين به ماننده ى آواز پرنده اى كوچك كه خود را مى جنباند تا شبنم بامدادى را از روى كركهاى خود بيفشاند به پذيره ى سخن پدر شد!...

به پدر گفت:

«با حارثه پسر نعمان سخن بگو تا مرا نزد شما جابه جا كند...» با اين كه درازى واژه ها بر لبان فاطمه هلهله مى زد و چهچهه سر مى داد، اما جملات او با دودلى و خويشتن دارى به گوش پيامبر راه يافت...

زيرا فاطمه مى داند آن خانه اى كه دوست دارد در آن انتقال يابد از آن حارثه است و حارثه در آن زندگى مى كند و چون آن خانه ديوار به ديوار خانه ى پيامبر است، حارثه دوست دارد در آن بماند تا از خير و بركت و شرف همسايگى پيامبر بهره مند شود...

فاطمه مى داند حارثه در مدينه خانه هاى بسيارى دارد و اگر بخواهد براى او هيچ دشوار نيست كه از آن خانه به يكى از خانه هاى ديگرش برود...

فاطمه مى داند حارثه با سرشتى كه در بخشندگى و آوازه اى كه در بزرگوارى دارد، اگر پيامبر درباره ى خواسته ى زهرا به او با اشاره ى انگشتى يا گفتن واژه اى آگهى دهد هرچه زودتر پاسخ مى دهد و مى پذيرد...

ليكن فاطمه اين را نيز مى داند كه پدرش با آزرم هم پيمان است...

زيرا چه بسيار پيامبر از آن مرد خواسته بود جابه جا شود... و چه بسيار آن مرد در خانه هاى خود از خانه اى به خانه ى ديگر جابه جا شده بود...

در اين لحظه گمان فاطمه درست درآمد... آنگاه كه پيامبر ذهنيت فاطمه را از زبان پنهان و پوشيده ى گمان به زبان آشكار و شنيدنى گفتار برگردانيد...

به فاطمه گفت:

«حارثه چندان براى ما نقل مكان كرده كه ديگر از او شرمنده ام...» فاطمه به دنبال سخن پدر به غار خاموشى پناه برد»...

او چه مى توانست انجام دهد، يا چه مى توانست بگويد؟...

ليكن روزگار- همين فردا روز- خود در اين باره به سخن آمد و چه نيكو سخن گفت...

يك يا دو بامداد سپرى نشده بود كه حارثه نزد پيامبر آمد تا آرزوى زهرا را در غلافى از باور و واقع و تهى از اميد و گمان، پيش روى نهد...

حارثه با نگاهى فروتنانه و دلى آرام بى آنكه در آواز او منت و نازشى باشد گفت:

«اى پيامبر خدا!...

«شنيده ام مى خواهى فاطمه را نزد خود منتقل كنى...

«اينها خانه هاى من است!..

«اين خانه ها نزديكترين خانه هاى بنى نجار به خانه تست...

«به راستى كه من و داراييم از خدا و پيامبر اوست...» چهره ى پيامبر از آن همه بخشندگى حارثه درخشيد...

حارثه سخنان خود را در پى گرفت:

«به خدا سوگند، اى پيامبر خدا، مالى را كه از من بگيرى براى من بسيار خوش آيندتر است از مالى كه نزد من رها كنى...» حارثه آهنگ خود استوار ساخت...

خانه اش را خالى كرد...

زهرا همچنانكه آرزو داشت به آن خانه نقل مكان كرد و آرزوى قلبى پيامبر گرامى برآورده شد...

مسافت ميان دو خانه از ميان رفت...

خانه ى پيامبر و فاطمه ديوار به ديوار شد!...

آن دختر محبوب پس از نزديكى قلبى به پدر محبوب خود به نزديكترين مسافت مكانى نيز دست يافت...

فاطمه در خانه اى جاى گرفت كه پيامبر را مى ديد و آوازش را مى شنيد.

هرگاه كه پيامبر مى خواست و فاطمه نيز دوست داشت در هر روز و هر شب از ديدار پيامبر بهره مند مى شد. پيامبر هنگامى كه در مدينه بود از پيش چشم فاطمه پنهان نمى ماند و آواى دلنشين از گوش وى بريده نمى شد مگر آنگاه كه براى ديدار كسى دور دست يا براى جنگ با كافران از شهر بيرون مى رفت...

دير نگذشت كه فاطمه از همسايگى خواهرش «زينب» نيز برخوردار شد...

زينبى كه در مكه مانده بود و با مهاجران از آن شهر بيرون نيامده بود...

پس از جدايى هراس انگيزى آن دو خواهر يكديگر را ديدار كردند. ديدار، دورى را از ميان آنان برداشت. روزگارى كوتاه آن دو خواهر از هم دور بودند اما چنان مى نمود كه سالها از هم جدا افتاده اند و هر سالى براى آنان به اندازه ى روزگارى دراز و پايان ناپذير به چشم مى آمد...

ديدار آن دو خواهر چه ديدارى بود!...

ديدارى سرشار از عشق و آرزو، به سان رودى بزرگ كه بى امان روان مى شود و موجهايش آرام نمى گيرد و سيل آسا پيچان و زمين كن از ستيغ هاى كوه ها سرازير مى شود...

ديدارى بود كه جامه اى از شادى بر تن اندوه هميشه پايدار فاطمه پوشانيد...

اندوهى كه پيوسته جان او را تا به امروز رنج داد و با آن زيست...

اندوه فاطمه، دردها از خود مى جوشانيد...

از آغاز كودكى، اندوه را همچون جامه اى از خار بر تن پوشيد...

همچون شن زارى گداخته بر روى آن گام زد...

همچون زهرى تلخ آن را جويد...

همچون سوزش زبانه ى آتش بوى تند و گدازنده ى آن را با نفسهاى خود فروكشيد...

هان اينك كه روزگار با لبخندى خاموش براى زهرا خودنمايى كرده است، زهرا به گذشته برمى گردد و در آن، آواز زارى و شيون نوحه سرايانى را مى شنود كه از رقيه تشييع جنازه مى كنند، از رقيه كه به سوى آرامگاه ابدى خود روان است. در آن هنگام زارى آنان با فريادهاى شادى مردم مدينه آميخته شده بود...

نوحه ى آنان با هلهله ى كسانى كه براى پيروزى روز بزرگ «بدر» گرد آمده بودند، درهم شده بود...

درست در همان هنگام كه مردى براى پيروزى بر دشمنان خود سرودخوانى مى كردند، آرامگاه آن بانوى از دست رفته ى بزرگوار دهان گشوده و آماده بود تا پيكر پاك او را فرو بلعد. بازوان باز كرده بود تا او را در آغوش كشد!...

شگفتا از روز بدر!...

شگفتا از روزى كه در زندگى فاطمه هم بسيار اندوهبار بود و هم سرشار ا