ز شادمانى!...

آن روز ضد را با ضد، و نقيض را با نقيض در برداشت...

فاطمه در آن روز با شادى و با افسوس زيست...

با لبخند و اشك...

آن روز، در حس ايمانى فاطمه، دگرگونى قاطعى در سرنوشت اسلام روى داد كه گردن پيشامدهاى ناگوار را پيچاند...

شكوه بتها را درهم كوبيد...

بينى شرك را به خاك سياه ماليد...

نيروى ستم پيشگان فروكش كرد...

سستى مستضعفان به توانمندى و شكوه گراييد...

پرچم يكتاپرستى برافراشته شد تا از فرسنگها و ميلها بر فراز مسجد حرام ديده شود...

پيروزى و شكست درآوردگاه با هم گرد آمد...

فغان پيك مرگ با مژده ى مژده آور برخورد كرد...

شنيدنى ها و ديدنى ها درهم شد. آنچه ديده مى شد شنيده مى شد و آنچه شنيده مى شود ديده مى شد...

از سوى مومنان، شادمانى چهره ها بود و لا اله الا الله گفتن و تكبير سر دادن.

از سوى كافران شكست خورده، شيون مرگ بود و مردگان بى كفن!...

آن روز، در حس عاطفى فاطمه، شادمانى با ترشرويى همراه بود و دلتنگى...

درخشش چهره اش برق اشكها بود...

نگاه هايش ميان تهى بود...

آيا خورشيد خاموش شده بود؟...

آيا ماه در محاق غرق شده بود؟...

آيا سياهى و تيرگى، چشمانش را پر كرده بود؟...

اما اينك كه فاطمه به زينب نگاه مى كند، سيما و احساسش دگرگون مى شود...

بيرون و درونش عوض مى شود...

ترس و تنهايى او نابود مى شود...

انس و الفت به او برمى گردد...

آن ديدار شادى بخش، احساسات فاطمه را به سبزه زارهاى خاطره ها برمى گرداند...

به آن آشيانه ى آرام در همسايگى كعبه ى درخشان...

به آن خانه اى كه پس از كوچ كردن سرنشينانش تهى شد، اگرچه آنان در آن خانه نشانه هايى گذاشتند كه ديوارها از آنها سخن خواهد گفت و زمان تا جاودانگى آنها را نگاه خواهد داشت!...

به روزگار شيرين كودكى كه فاطمه در آن با برق لبخندها و قهقهه ى خنده، زندگى كرد...

به انديشه اى آسوده و تهى از اندوه...

به آسايش و آرامش دورنماى روشن آرمانها...

چه ديدار خوشايندى است براى دل فاطمه!...

آن ديدار، بازگشت با ارابه ى زندگى به گذشته هاى دور نيست...

ماندن بر لبه ى ايستايى و بى حركتى نيست...

زيستن در روزگاران كهن و گذشته نيست...

هان اينك فاطمه بار ديگر در سبزه زار عمر خويش است...

در شادابى زندگى است و جهان براى او يكسره سپيده دمان است و شبنم و شكوفه...

اگر كسى چنين حالتى را به ماننده ى گامى به ديروز و گذشته بپندارد يا گمان كند زندگى روزگارى است از هم گسسته و پاره پاره: گذشته پاره اى، اكنون پاره اى و آينده پاره اى- بى آنكه به هم پيوسته باشد- در انديشه ى خود به خطا رفته است، زيرا زندگى روزگارى است يكپارچه و يك دست كه گذشته را به اكنون و اكنون را به آينده پيوند مى دهد و فراهم مى آورد...

زندگى زنجيره اى است از حلقه هاى به هم پيوسته كه در نهاد آن جدايى و از هم گسستگى نيست...

پيوستگى است و پيشروى...

اينك گردهم آيى آن دو خواهر بر پهنه ى يادآوريها، ديدارى است بر زمينه ى اكنونشان كه زيباترين رويدادهايى را دربردارد كه در لابه لاى ديروز گذشته در نورديده شده و بزرگترين آرزوهايى را در دل دارد كه فرداى آينده آنها را نمايان خواهد كرد...

نگاهى است شهاب وار به آينده...

بيدارى و به خودآمدنى است به سان جنب و جوش روان در پيكر جنينى كه براى لحظه ى زايمان آماده مى شود...

رستاخيزى است براى روزگار از دست رفته. در شگفتى هاى خود به ماننده ى عصاى موسى پسر عمران و نيروهاى شگفت انگيز عيسى مسيح است كه همه ى آنها معجزه ها و كارهاى خارق العاده را به نمايش مى گذارد...

زنده كردن دوباره ى گذشته است كه پنهان را به جهان آشكار برمى گرداند، استخوانهاى پوسيده را جان مى بخشد، آبادى ها را به ويرانى برگشت مى دهد...

همچنان كه ايستايى خاموش را به جنبش درمى آورد. ويرانه هاى فرسوده را بار ديگر برپا مى دارد. ستونها را از نو بر روى نشانه هاى بازمانده ى خانه ها برمى كشد... و در اين هنگام اين نشانه ها و آن ويرانه ها پيكرهايى مى شوند كه تپش حركت در آنها روان مى شود، خواندن سرود زندگى به آنها الهام مى گردد، نيروى رويش و بالش به آنها داده مى شود تا به صورت كاخهايى بلند و برجهايى برافراشته، با ستونها و پايه هاى استوار، برپا شوند...

زينب پيش از آمدن به مدينه كارى كرد كه هم فاطمه و هم تاريخ در آن دل انگيزترين نمونه ى عشق و وفادارى را به چشم ديد. نمونه اى كه از بسيارى ارزندگى همانند و همتا ندارد و از بسيارى كمال، برترين همه ى نمونه هاى داستانهاى عشق و وفاداريى است كه در بافت و ساخت آنها و همگرايى هاى اساطيرى و خيالپردازيهاى قصه سازى با گستردگى خود به كار رفته است...

آن كار زينب چه بود؟...

گويند:

جنگ بر سر آب بدر ميان گروهى از مومنان و چندين برابر آنان از كافران درگرفت...

آنگاه كه چكاچك جنگ افزارها فرونشست...

بانگ هراس انگيز آسياب پيكار خاموش شد...

گرد و خاك برخاسته از ميدان مرگ كنار رفت...

خدا دشمنانش را نگونسار كرد و لشگريانش را ارج نهاد، به حزب اندك خود در آن آوردگاه پيروزى چشم گيرى بخشيد...

گروه بسيارى از هواداران چشم گيرى بخشيد...

گروه بسيارى از هواداران اهريمن كشته شدند...

گروهى ديگر زخمهاى نابكار برداشتند...

گروهى ديگر از ترس جان، پا به فرار گذاشتند و براى رهايى سر به بيابانها نهادند...

گروه هاى بسيارى نيز اسير شدند و با بند و زنجير به سان ستوران به مدينه آورده شدند...

مكه در آن روز جامه ى سياه سوگ بر تن كرد...

در هر قلبى سوزشى بود...

در هر چشمى اشكى...

در هر خانه اى كشته اى...

در هر دوده اى يتيمى...

شگفتا كه سران قريش از فرجام وخيم اين رويداد از پيش آگاهى داشتند، اما خودخواهى و خودفريبى، آنان را نگذاشت تا از آن پرهيز كنند...

خود را در آن گرداب كشنده افكندند!...

از روى خودستايى و نادانى روان شدند تا به اين سرنوشت ناخواسته رسيدند... و در اين هنگام خواب عاتكه دختر عبدالمطلب راست درآمد. عاتكه اى كه «ابوجهل» پيشواى كافران قريش مى خواست خواب او را ناديده گيرد. به سخن او گوش فرا ندهد و با او به ريشخند و خوارى برخورد كند...

گويند:

عاتكه اندكى پيش از جنگ بدر خوابى ديد كه او را ترسانيد و جانش را از بيم پر كرد و قلبش را از هراس انباشت. ترس او از اين بود كه مبادا قريش را بلايى فراگيرد كه هيچ خانه اى از آن در امان نماند...

عاتكه بامدادان با شكيبى بيم آميز، هراسان نزد برادر خود عباس رفت.

به عباس گفت.

«اى برادر...

«ديسشب خوابى ديدم كه مرا سخت پريشان ساخت...

«مى ترسم از اين خواب به قوم تو بديى برسد...» عباس با همه ى هوش و انديشه ى خود به خواهر روى آورد تا خبر آن خواب را از او دريابد:

«چه چيزى تو را ترسانيد؟...» عاتكه گفت:

«آنچه به تو مى گويم نزد خود پنهاندار...» «چنين خواهم كرد...» «سوارى ديدم كه با شتر خود پيش آمد تا بر زمين ابطح ايستاد...

«آنگاه با آوازى هرچه بلندتر فرياد برآورد:

«هان اى خاندان فريب و بى وفايى به سوى مرگهاى خود بشتابيد!...

«و من مردم را مى ديدم كه پيرامون او گرد آمده بودند...» نفسهاى عاتكه به لرزش و تپش افتاد چنانكه گويى ششه