يش از هواى گرم و سوزان نيمروزى پر شده و او تشنه لب در بيابان از اين سراب به آن سراب مى دود!...

عاتكه سخن خود را پى مى گيرد:

«... آن سوار تخته سنگى برداشت و از بالاى كوه رها كرد. تخته سنگ غلت زنان فرود آمد...

«چون به فرودين جاى دامنه ى كوه رسيد از هم پاشيده شد. هيچ خانه اى در مكه نماند كه تكه اى از آن تخته سنگ در آن فرو نرفته باشد...» عباس از شنيدن خواب خواهر درهم شد...

بدفالى بدو راه يافت...

سراسيمگى بر او چيره آمد...

تنگى نفس و فشار سينه گلوى او را گرفت...

آيا عباس از خواب عاتكه براى قوم خود پرده برمى دارد؟...

يا آن را در پس لبانش پنهان مى سازد و خردش را به او مى گويد: اين خواب از گونه ى خوابهاى آشفته است؟...

ليكن عباس يار دل نگرانى و اندوه شده بود...

احساس مى كرد به ماننده ى گوشت بريانى است بر سيخ كشيده كه بر روى آتش پريشانى و آشفتگى گردانيده مى شود!...

عباس ياراى پرده پوشى نداشت. بردبارى را از دست داد...

روان شد و آن خواب را براى اين و آن از دوستان بزرگوارش كه مى ديد بازگو مى كرد...

اين خبر به گوش ابوجهل رسيد. عباس در ميان گروهى از خاندان خود ايستاده بود. ابوجهل خشمگينانه و كينه توزانه به سوى او دوان شد، با بينى سرخ شده، رگهاى گردن تپان و كشيده و چشمانى از كاسه بيرون جسته... از روى خودپسندى و ريشخند بر او و آن گروه فرياد برآورد:

«اى فرزندان عبدالمطلب!...

«آيا از دعوى پيامبرى كردن مردانتان خرسند بوديد تا اينكه زنانتان نيز دعوى پيامبرى كردند!...» اى كاش ابوجهل به هوش بود و درمى يافت!... تا بر ستور خودخواهى و نادانى خود سوار نمى شد...

به سوى آب بدر نمى رفت...

اجل، او و پيروانش را سرنگون نمى كرد. شمشيرها آنان را پاره پاره بر زمين نمى افكند. مرگها بر آنان فرود نمى آمد. منزلگاه هايشان در آنجا گورهايشان نمى شد، گورهايى بى لحد زير سم ستوران و گام جنگاوران!...

آنگه كه جنگ بدر به فرجام آمد... و خبر پيروزى مومنان در مكه پخش شد، ديوانگى بزرگان قريش به اوج رسيد. بزرگانى كه خودستايى، آنان را- پس از رفتن خودپسندى ها و نابود شدن خودبزرگ بينى هايشان- تخمه كرده بود... روى به هم نهادند و به سرزنش يكديگر پرداختند...

آنگاه براى آماده سازى سربهاى اسيران خود شتافتند و براى آزادى آنان دارايى هاى هنگفت دادند...

نمايندگانى از سوى قريشيان به مدينه روانه شدند تا آنچه را خودفريبى و خودستايى آنان به باد داده بود با زر بازخريد كنند...

گويند:

آنان سربهاى اسيران را چند برابر پرداختند...

براى آزادى آنان مالهاى گران واگذار كردند...

عمرو پسر ربيع در ميان نمايندگان اعزامى مكه بود، زينب دختر محمد او را فرستاده بود تا براى آزادسازى همسرش- ابوالعاص- سربها پرداخت كند...

آن نماينده نزد پيامبر آمد...

گفت: «زينب مرا براى آزاد سازى همسرش فرستاده است... اين سربهاى او!...» عمرو سربهاى ابوالعاص را پيش روى پيامبر نهاد...

آيا اين سربها با دارايى ابوالعاص تناسبى دارد؟...

كيسه ى كوچكى است، چشم را نمى گيرد...

در ديده ناچيز مى نمايد...

ارزش چندانى ندارد...

سبك وزن است...

پيامبر چند لحظه به آن كيسه نگريست...

آنگاه آن را گشود تا ببيند درون آن چيست...

آيا مى پندارى پيامبر گره از آن كيسه گشود تا گره از پيشانى بگشايد!...

در پى گشودن كيسه، اندوه چهره ى او را پوشانيد...

چشمانش ابرى شد...

رخساره ها و بينى او از درد اندوه به جنبش و پرش افتاد...

احساسش او را در آسمان گذشته ها پرواز داد، بالاتر از همه ى مردم و همه ى چيزها، دور و بسيار دور از همه ى هستى ها...

چه پيش آمد، كه دم و بازدم پيامبر بر هم پيشى مى جويد؟...

گويى كه يك ماه راه پيموده و ده روز دويده است، منزلها و راه ها در نورديده بى آنكه گامش يك دم از رفتن بازايستد يا پهلويش بر زمين آسايش رسد يا در جايگاهى آرامش گيرد...

چيست كه آن دو اشك درخشان بر روى مژگان پيامبر باز ايستاده است...

نه بر روى گونه هايش فرو مى چكد و نه خشك مى شود...

در اين لحظه محمد انسان، در محمد پيامبر، هويدا شد...

احساسات بلند بشرى، خود واكنشهاى روانى انسان را آشكارا و بى پرده به تصوير مى كشد. در دهان انسان با گفتارى رسا سخن مى گويد بى آنكه از لبان وى بيرون آيد، و در چنين هنگامى خاموشى انسان رساتر و بليغ تر از گفتار اوست...

سربهاى ابوالعاص در آن كيسه چيزى نبود مگر گردنبند خديجه. گردنبندى كه خديجه در شب عروسى زينب با ابوالعاص به زينب هديه كرده بود...

گردنبند هنوز بوى آن بانوى ارزشمند را مى داد كه از سالها پيش در خاك حجون آرميده بود. بويى كه همه ى هوا را عطرآگين مى كرد...

بانگ دانه هاى گردنبند در دست پيامبر كه با انگشتان خود با آنها بازى مى كرد به ماننده ى طنين خنده هاى روزگار جوانى از دست رفته بود...

اين چه سربهاى گرانبهايى است در ميان آن همه سربها كه براى آزادسازى سرآمدان قوم پيامبر از مكه فرارسيده است. سرآمدانى كه روزگارى او را از مكه بيرون راندند؟...

كدام كالاى ارزنده براى آزادسازى ابوالعاص گرانبهاتر از اين گردنبند است، گردنبندى كه هيچ مالى با آن برابرى نمى كند؟...

اگر در برابر گنجهاى قارون نهاده شود، گنجهاى قارون با آن كم مايه مى نمايد...

اگر با كوهى از طلا به اندازه ى كوه احد در ترازو نهاده شود، كفه آن گردنبند سنگين تر خواهد بود...

همين بس كه آن گردنبند هديه ى خديجه است...

زيرا ارزش هديه به جنس آن نيست بلكه به ارزش هديه دهنده ى آن است...

ارزش هديه به چه چيزى آن نيست بلكه به ارزش خاطره هاى شيرينى است كه در نهاد برمى انگيزد... و پيامبر خدا از آن گردنبند متاثر شد...

زيرا اگر دخترش براى همسر خود با هديه ى مادر محبوبش در روز عروسى، سربها داد به راستى كه گرانترين سربها را پرداخت...

اين كار اوج عشق و وفادارى آن دختر به همسر اسيرش بود...

هم پايگاه زينب را بالا برد و هم ارزش ابوالعاص را...

محمد آن بوى خوش خاطره ها را با خود برداشت و رفت تا از ته دل شكسته و بزرگ خود با مردم سخن گويد...

پيامبرى كه شايد دلسوزى وى بر زبانش چيره آمده بود گفت: «اگر روا مى دانيد اسيرش را براى او آزاد كنيد و سربهايش را به او برگردانيد...» دل شكستگى پيامبر اشك آنان را روان كرد!...

به او گفتند:

«به چشم اى پيامبر خدا...» در پى اين كار پيامبر ابوالعاص را به گوشه اى برد و سرى و پنهانى با او سخنانى گفت. آن جوان سخنان پيامبر را پذيرفت و با او عهد كرد كه به گفته ى او عمل كند و پيمان شكنى نكند...

ساعتى نگذشت كه آن دو برادر: آن اسير و آن سربها آورنده، بر راه مكه روانه شدند در حالى كه آزادى، همسفر سوم آنان بود...

چون به مكه رسيدند ابوالعاص همسرش را براى كوچ كردن به مدينه آماده ساخت...

ابوالعاص روان شد تا چند گامى زينب را مشايعت كند...

بدين سان ابوالعاص سخنانى را كه پيامبر با او سرى و پنهانى گفته بود به انجام رسانيد... و ى به وعده اى كه به پيامبر داده بود وفا كرد...

دير نپاييد كه زينب به مدينه رسيد تا به پدر و خواهرش زهرا بپيوندد...

از آن پس ميان آنان ديدار برقرار شد...

ديدارى كه در آن 