خار اندوه بر گل آرزو پيشى جست، و آواى ناله بر آهنگ ترانه اوج گرفت...در آستانه ى مادر شدن

آن دو خواهر با هم ديدار كردند...

ديدار كردند به ماننده ى دو قلب كه از پس ديوار تاريك و پرده ى ستبر تن يكديگر را در آغوش مى كشند تا احساس و هستى آنان درهم آميزد...

ليكن، زينب در نما و سيماى خود آن زينب نبود كه دو سه سال پيش در روز جدايى فاطمه از وى، به چشم مى آمد...

ديرى نمانده بود دريافت زهرا به او الهام كند كه چيزى در خواهر بزرگش دگرگون شده است، اگرچه زينب از ديدار آرزومندانه ى خود با خواهر، شادى ها نشان مى داد و از آرامشى كه داشت هيچگونه بيمارى، ناآرامى و آشفتگى انديشه در او احساس نمى شد...

سر بر زدن خورشيد آن مسافر محبوب بر هستى زهرا، تصوير زنده اى بود از شادابى كرانه ى سپهر آيينه فام در روزى بهارى.... با نسيمى نرم و آسمانى پاك، جز ايكه ابرى گذرا گوشه اى از آن را با نشانى از تاريكى، تيره مى ساخت، و رفته رفته انبوه مى شد تا آنگاه كه به ماننده ى تيرگى شامگاهان بر روشنايى روز يورش مى برد.

به راستى زينب خنده اى را مى مانست كه از بينى بيرون مى آمد و آواى ناله بر طنين آن پيش مى تاخت...

پرتو زيبايى را مى مانست كه با رگه هايى از خاموشى همراه با ترس و خشم درآميخته بود...

شمعى را مى مانست كه پرتوافشانى مى كرد اما از ژرفاى دل باور داشت كه مى گدازد ...

آرى زينب اين چنين بود...

بر پهنه ى چهره ى درخشانش سطرهايى از رنج بود...

بالاى پيشانى تابناكش نشانه هايى از ترشرويى به چشم مى خورد...

زير پوستش رنگ زرد پژمردگى خودنمايى مى كرد...

در راه رفتنش سستى و خستگى نمايان بود...

آيا زينب خود را بر آن وا مى داد تا از خواهر و پدرش چيزى را پنهان كند كه از آن رنج مى برد؟ درد خود را با سخنى شيرين و لبخندى دلنشين پوشيده مى دارد؟ از اندوه خود به راهى دور مى گريزد تا آن را نمايان نكند. حتى با اشاره ى چشم با لغزش زبان از آن ياد نمى كند؟...

زينب از خاموشى خود دست بردار نبود...

نه سخنى بر لب مى آورد و نه واكنشى نشان مى داد...

خويشتن دارى مى كرد. گويى كه هر واژه اى در دست او دهانه اى دارد و هر واكنشى افسارى...

از روى حساب سخن مى گفت...

به اندازه مى خنديد...

به ساختگى از خود شادمانى مى نمود...

درد را فرو مى پوشانيد...

احساس را مهار مى كرد...

چشمانش را وادار مى ساخت تا اشكهايش را فرو بلعد...

اما احساسات دريافت هاى الهام بخش پدر از پى بردن به آن پنهان كارى، ناتوان نبود...

سرشت زنانه ى فاطمه نيز، با او در ژرفاى دل از چيزى زمزمه مى كرد كه زينب مى كوشيد تا آن را از چشمها و گوشها پنهان دارد...

پرده پوشى براى چيست؟...

زهرا انگيزه ى آن رنجورى را از زينب مى پرسيد و چه بسا در پرسش پافشارى ها مى كرد...

اما آيا زينب پاسخ مى داد؟...

گويى زينب بهتر مى دانست نيكبختى خود را آشكار سازد. از پاسخ دريغ مى ورزيد. مى ترسيد دل آن خواهر كوچك و گرامى را با اندوه خدشه دار كند. اندوهى تازه بر اندوه ها و دردهاى او بار كند...

ليكن ديرى نپاييد كه احساسات درونى وى بر لبان رنگ پريده اش به سخن درآمد و اندوه پنهان وى در چشمان غمبارش با اشك و آه نمايان شد... و اين خود سخن زينب بود و پاسخ وى!...

زهرا هستى خود را در آن سخن به چشم ديد...

بدان گونه كه مشركان، فاطمه را به هنگام بيرون شدن از مكه براى مهاجرت كردن به مدينه دنبال كردند، خواهر بزرگش زينب را نيز كه چند روز پيش از مكه به مدينه كوچ كرده بود، دنبال كردند...

بار ديگر «ابن نقيذ» ديگرى در پوست «هبار» به زندگى برگشت...

ابوسفيان درست در جايگاه ابوجهل ايستاد. روشى در پيش گرفت كه با كمترين توصيف مى توان گفت نه تنها مغاير با هر گونه مردانگى و نگهداشت حق همسايگى بود بلكه با رعايت حق خويشاوندى نيز منافات داشت...

ابوالعاص پسر ربيعه پس از آزادى از اسارت، تندرست و بى گزند به مكه رسيد... تا آنجا كه در توان داشت كوشيد و همسر خود را براى كوچ كردن به مدينه آماده ساخت، و به پيمانى كه با پدر زن بزرگوارش بسته بود وفا كرد...

ابوالعاص چاره اى جز جدا شدن از همسر خود نداشت زيرا اسلام با حرام كردن زنان مسلمان بر كافران ميان او و زينب جدايى انداخته بود...

ابوالعاص يك منزلگاه با همسر خود روانه شد تا از او مشايعت كند...

آنگاه كاروان زينب را به برادرش «كنانه پسر ربيع» سپرد تا وى زينب را به جايگاهى امن برساند و زينب از آنجا به پيامبر بپيوندد...

چون كاروان پاره اى راه بريد، زينب و كنانه در زمين «ذى طوى» ناگهان با گروهى از فرومايگان مسلح قريش برخورد كردند كه راه را بر آنان بسته بودند...

گويند:

همچنانكه ابوجهل آن گروه دنبال كننده ى فاطمه را به سركردگى «جناح» روانه كرده بود و پشتيبانى مى كرد، ابوسفيان نيز ناكسان امروز را روانه كرده بود و پشتيبانى مى كرد...

گويند:

بلكه ابوسفيان در ميان آنان بود تا خود پيش رويشان را رهبرى كند و از نزديك فرود آمدنشان را بر آن شكار بى پناه با چشم ببيند!...

از بى شرمى اين رفتار زشت پير قريش همين بس كه همسرش «هند» نيز او را به باد سرزنش و زخم زبان گرفت...

گويند:

هند ابوسفيان و مردان او را از اين كار نكوهش كرد، بر آنان خرده گرفت، با شعرى رسوايشان ساخت، آنان را در جايگاهى از پستى فرونشاند كه شايسته ى آنان و فرومايگان و بددلانى ترسو همانند آنان بود...

هند آنان را از شكست بدر سرزنش كرد به هجو آنان پرداخت و گفت:

«آيا به هنگام آشتى و آتش بس در سختگيرى و درشتى گورخران تندخوى و چالاك را مى مانيد و در جنگ زنان حيض شده را؟...» به هر حال اگر چه كار زشت ابوسفيان هند را وادار كرد تا در آن هنگام اين هجو را كه از او دور مى نمود بسازد اما با زينب در زمين ذى طوى همان نمايشنامه اى تكرار شد كه از پيش در روز هجرت زهرا، به دست پيشامدها نگاشته شده بود...

«هبار» با گروه خويش پيش آمد. آنان مى خواستند كاروان را از راه خود برگردانند و به مكه بازگشت دهند. زيرا بزرگوارى قريش- در آيين ناراست و ناهنجارشان- جريحه دار شده بود. زينب دختر محمد در روز روشن پيش چشمان مردم از شهر آنان رخت بربسته بود...

در كوچ زينب، بزرگ منشى مشركان، خدشه برداشته بود، آن مشركانى كه خود را با جاه فروشى و گردن فرازى دروغين، گرامى مى پنداشتند...

اگر در برابر اين كار خاموش مى ماندند، براى آنان در ميان قوم عرب خوارى بود و خفت. همواره زبانهاى عيب جوى در انجمن ها و محفلهاى شب نشينى در نكوهش آن، سخن پراكنى مى كردند...

اگر راه را براى زينب بازمى گذاشتند براى آنان ننگى بود، چه ننگى!...

بى شك اين در آيين زشت قريش در منطق مردان و روش جوانمردى، نزد هر كس كه اندك دريافتى دارد- چه دوست باشد و چه دشمن- حجتى است زيانكار و ورشكسته... ليكن با اين همه ما از ناقلان خبر مى شنويم كه ابوسفيان آن رفتار زشت خود را اين چنين توجيه مى كند. وى به كنانه پسر ربيعه مى گويد:

«اين زن را پيش روى مردان آشكارا از شهر بيرون بردى در حالى كه مى دانى در روز بدر از محمد چه بدبختى و بلايى بر سر ما آمد، و مردم باور دارند آن نگون