 بختى، از خوارى و سستى و ناتوانى به ما رسيده است... اى پسر ربيع اينك تو كار درستى نكردى!...» آيا ابوسفيان خود كار درستى كرد؟...

بلكه از كار درست دور شد!...

رفتار زشت ابوسفيان و يارانش هر ارزش شايانى را به هدر داد.

بزرگوارى او را پيش از هر كس ديگر نابود كرد...

زيرا بزرگوارى در آن سرزمين به نگهداشت حرمتها بود...

به خوددارى از آزار دادن بود نه به آزار دادن...

كار ناپسندى كه آن روز زير چشم ابوسفيان، يا با آگاهى او روى داد فرومايگى و خواريى بود كه دونمايگان آن را نمى ستايند تا چه رسد به بلندپايگاهان...

درست در آن روز همان چيزى به زينب رسيد كه پيش از وى به زهرا رسيده بود...

«هبار» و گروه وى به نامردى، بزرگترين دختران پيامبر را از رفتن بازداشتند همچنان كه «جناح» كوچكترين آنان را بازداشت...

آن فرومايگان براى برگردانيدن زينب به تكاپو افتادند...

«كنانه» با تيرهاى خود در برابر آنها ايستاد و آماده شد تا آنان را تيرباران كند...

ليكن پستى و دونمايگى، هبار را وادار كرده بود كه آن كوچ كرده را برگرداند...

در يك لحظه ى ناگهانى آن مرد بزدل شتر زينب را سُكى زد. شتر رميد، كوركورانه مى دويد و خود را به دست سركشى و توسنى مى سپرد...

در يك چشم به هم زدن خيره كننده آن شتر رمان زينب را ناگهان از پشت خود بر روى تخته سنگى سخت و درشت افكند. زينب غرقه به خون بر روى زمين افتاد.

آن بانو از زخمهاى بيرونى تن خون آلود نشد، بلكه از درون شكم كه ناپيدا بود خونريزى كرد...

زينب از آن افتادن دشوار و رنج آور سقط جنين كرد. جنينى كه چند ماهى از زندگى رحمى خود را سپرى كرده بود. در برابر چشمان اشك افشان مادر دست و پا مى زد تا آب زندگانى از پيكر او بر بستر شن ها فرورفت...

اشكهاى فاطمه با اشكهاى زينب درهم آميخت...

آن دو خواهر تا آنجا كه اندوه و درد و بدبختى از گوشه هاى چشمانشان قطره هاى اشك سرازير مى كرد، با هم گريستند...

فاطمه در هر واژه اى از واژه هاى زينب، اشكى مى ديد كه به سان آينه اى مى درخشيد و بر پهنه ى تابناك و زدوده ى آن آينه تصويرى از افسوس نمايان مى شد...

فاطمه با هر موج از آواز اندوهبار زينب- كه هق هق گريه و آه دردناك و ناله آن را در گلو خفه مى كرد- همانند نشان نيش و سك «هبار» را در پيكر خود احساس مى كرد كه بر روى زخم كهنه ى وى از نشان سك و نيش شمشير «ابن نقيذ» فرومى نشيند...

چه بسيار گمانها فاطمه را به بازى گرفت!...

چه خواهد شد اگر اكنون براى وى همان رويدادى پيش آيد كه براى خواهرش پيش آمد. جنينى را كه در شكم دارد و نشان زندگى در وى پيدا آمده، بيفكند پيش از آنكه چند ماه بازمانده را به پايان رساند؟...

آن كابوس هراس انگيز هوش فاطمه را در ژرفاى ترس فرومى كشاند...

ليكن فاطمه به خدا پناه برده بود...

هرگز، هيچ پروايى نيست!...

باور فاطمه به مهر پروردگارش او را براى آرامش آماده ساخته بود...

خود را به خدا سپرده بود، به سرنوشت خود خرسند شده بود...

زيرا مرگ و زندگى تنها در دست خداست...

خداى پاك هر چه بخواهد همان خواهد شد نه چيزى ديگر... و فاطمه اكنون شايسته است كه شكيبايى پيش گيرد و چشم به راه فرمان سرنوشت ساز خداوندى باشد...

اندك اندك ابرهاى تيره ى گمان از آسمان زهرا پراكنده شد...

نيرويى ناآشنا و پيچيده كه فاطمه از پيش نمى شناخت به قلب هراسانش راه يافت، همواره با قلم موى شگون و اميد و آرامش بر قلب وى دست مى سود و نگرانيش را مى سترد، رنگى گلى بر روى آن مى زد كه در پرتو خوش رنگ آن شادمانى خجستگى نمايان مى شد...

در كنار تپشهاى قلب فاطمه، تپشهاى تازه و آهسته ى ديگرى روان مى شد كه از جنب و جوش زندگى در قلب كسى آگهى مى داد كه به تازگى در شكم فاطمه جاى گرفته بود ...

هرگز، اين تپشها همانند ديگر تپشها نيست...

آن ترانه ى آرزو است...

آنها به سان چهچهه ى بلبلى است كه با موسيقاى آن احساسات فاطمه به رقص درمى آيد...

آنها سرودى است از گوارايى و شيرينى و نرمى... نغمه هايش گاه بالا مى گيرد كه در اين هنگام آن نغمه ها آواز سر دادن است و سرودخوانى.

گاه پايين مى آيد كه در اين هنگام پچ پچ نيايش است و ستايش. گاه آرام مى گيرد كه در اين هنگام اشاره ى آهسته اى است به آرامش و آسايش، رساتر و آشكارتر از آواى سرودخوانى بلند و طنينهاى جرس آساى آن...

هر جنبش اين جنينى كه فاطمه در شكم خود پنهان كرده است، مژده اى است براى بركنار شدن افسوسها...

هر جنبش اين جنين كه به سان دو بال گنجشك ميان پهلوهاى فاطمه پر و بال مى زند، خموشى را به پچ پچى نرم، پچ پچ نرم را به آوايى قابل شنيدن و آواى قابل شنيدن را به آواز رسا برمى گرداند و چهره ى فاطمه را غرق شادمانى و نيك بختى مى كند به گونه اى كه برق لبخند بر لبان وى آشكار مى شود. لبخندهايى كه در آنها گرماى آرزوى مادر شدن همراه با آزرم دوشيزگى نهفته است...

هر جنبشى كه از اين جنين پنهان سرمى زند، پرشى است كه فاطمه را در راه اميد پرواز مى دهد. سطرى است گويا و آراسته بر صحيفه ى هستى او...

انديشه ى فاطمه- مانند هر بانويى كه از مرحله ى نوينى در زندگى خود مى گذرد- ميان آرامش امروز با انتظار فردا بخش شده بود...

ميان رويايى پر از آرزو و ترسى اميدواركننده...

آيا فاطمه همانند هر مادرى عرب دوست ندارد پسرى به دنيا آورد؟...

اين آرزوى محبوب همه ى دوشيزگان است...

اين آرزوى همه ى دخترانى است كه همانند فاطمه در آستانه ى مادر شدن ايستاده اند، اگرچه در آيينها و سنتها با هم تفاوت داشته باشند...

شگفتا اينان با اين كه خود زنند، پسر زاييدن را برتر مى دانند!...

آرى آرزوى پسردار شدن سرشتى است در زنان كه از بسيارى تكرار، براى آنان آيين شده است!..

با اين همه آرزوى فاطمه براى پسردار شدن بيشتر از عشق ورزى وى به پدرش سرچشمه مى گرفت. آرزوى سوزان فاطمه اين بود كه چشم پدرش به ديدار پسرى روشن گردد. پدرى كه چند دختر روزى او شده و از پسر بى بهره مانده است...

آيا خدا با دادن پسرى، بر زهرا منت مى نهد؟...

آيا خدا زهرا و پيامبرش را يارى خواهد كرد تا زهرا پسرى به دنيا آورد كه سرشت پيامبر خدا در او تكرار پذيرد و چهره ى پاك وى در او و فرزندانش پى درپى نمايان شود؟...

اگر اين روياى فاطمه انجام پذيرد، منتى است از خداى منان... و اگر دخترى روزى وى شود، باز سپاس خداى پاك را كه:

(آنچه مى خواهد مى آفريند. به كسى كه بخواهد دخترها مى بخشد و به كسى كه بخواهد پسرها مى بخشد...) (شورى، 49) گذشت روزها براى فاطمه- با انتظار اميد بخشى كه داشت- به كندى پيش مى رفت...

زيرا انتظار، شكيبايى را لبريز مى كند...

چشم به راه بودن بارى است كه بر جانها گرانى مى كند...

چندان به كندى پيش مى رود كه به مرز ايستايى مى رسد...

به سان مردم لنگ، سنگين گام برمى دارد...

به ماننده ى كودكى كه هنوز استخوانهايش نرم است بر روى زمين مى خزد. اميدى نيست از بستر گسترده ى زمان در پيش روى او چيزى درنورديده شود... زيرا زمان فرسنگها است و گامها وجبها!...

خدا به فرياد فاطمه برسد با اين همه انتظار سنگين!...

هر روز او يك ماه است!...

هر ماه او يك سال است!...

