ديرى نمانده بود آن جنين- از بسيارى آرزويى كه فاطمه به ديدار او داشت- از كمينگاه پاك خود سست و ناتوان پيدا آيد اگرچه ماندن در جايگاه خود را بر آمدن به دنياى مردم ترجيح مى داد...

اما هر كارى وقتى دارد... و هر ميوه اى فصلى...

آنگاه كه زهرا به آرام كردن دل و آسوده ساختن خاطر خود پرداخته بود، «ام فضل» همسر عباس پسر عبدالمطلب بر فاطمه و خاندان پيامبر پيش آمد. آرامش در نهاد وى به لرزه درآمده بود. هراس در دل او بر آن كودك كه چشم به راه آمدنش بودند بيداد مى كرد. او بيم داشت كه مبادا براى آن كودك بدى ناگوار و گزند گزافى پيش آيد...

گويند:

ام فضل خوابى هراس انگيز ديد. با خود پيمان كرد آن را براى هيچ كس آشكار نسازد. از دور و نزديك پنهان نگاه دارد... و چرا كه آن را پنهان نكند، زيرا اگر آن را آشكار سازد، به گمان خود، بدشگون است؟...

زنگ خطرى است؟...

بلاى آشكارى است...

اگر آن را آشكار سازد اميد و آرزوى آن مادر كوچك را كه ماه هاى درازى چشم به راه آن است، نااميد مى كند. او را به همان منزلگاهى فرود مى آورد كه سك زدن «هبار» به شتر، خواهر بزرگش را فرود آورد...

«ام فضل» خواب خود را در پس لبهايش به بند كشيد و نگذاشت ميان مردم پخش شود...

زبان خود را به كنگى واداشت...

آن راز نهان را در دهان مى جويد بدان سان كه گويى پاره اى صبر تلخ را در دو گوشه ى دهان مى جود...

ليكن ام فضل توان رازدارى را از دست داد... را ز خود را شتابان نزد پيامبر آورد به پيامبر گفت:

«اى فرستاده ى خدا!...

«خوابى ديده ام...» ام فضل كه نزديك بود سينه اش از فشار شكافته شود از ترس لختى خاموش ماند...

اما چون ديد پيامبر با همه ى گوش و هوش خود براى شنيدن آن خواب به او روى آورده است سخن خود را از سر گرفت:

«در خواب ديدم عضوى از اعضاى تو در خانه ى من افتاده است...» شگفتى ام فضل آنگاه به اوج خود رسيد كه ديد رخساره هاى پيامبر از شادى تابان و چهره اش از خوشى درخشان شده است... و ى از پيامبر شنيد كه مى گفت:

«خواب خيرى ديده اى!...

«فاطمه پسرى مى آورد كه تو به او شيرخواهى داد...» آيا چنين خواهد شد؟...

هان آن خواب چه خجسته است، و آن تعبير چه فرخنده!...

ام فضل در جهانى بى مرز و بيكرانه از شادمانى سرگردان شد...

دهانش با لبخند باز شد...

سخنى بر لبانش چنگ افكند...

ليكن دم بر نياورد و زير لب سخن نگفت...

چه مى تواند بگويد در حالى كه همه ى واژه هاى جهان از بازگو كردن احساسى كه با هستى او درآميخته بود، ناتوان است؟...

پرتوى درخشان جهان روان و نهان او را در خود فروبرد. پرتوى كه اگر بر همه ى مردم روشنى افكند، چشمانش از درخشش آن خيره خواهد ماند و پلكهايش شكافته خواهد شد...

دو دانه اشك از چشمان آن بانو فروتنانه فروغلتيد. گويى كه دو دانه از تسبيحى مرواريدند كه زبان به نيايش گشوده اند و مى گويند:

«سپاس خداى را!...» گويى كه محمد است

تولد حسن پيامبر خدا راست گفت...

پروردگار دستورى فرمود تا مسافتهاى زمانى پيش روى آرزوى زهرا درنورديده شود . زهرايى كه براى ديدار آن فرزند دلبند آماده نشسته بود...

«ماه رمضان»- ماه قرآن- در موعد مقرر خود فرارسيد...

«رمضان»- مبارك به نيمه نرسيده بود كه «على» شتابان با گامهاى تند و پياپى روانه شد. گويى سيل خروشانى است كه از بالاى كوهساران سرازير شده است...

دوان دوان خود را به نشستگاه پيامبر رسانيد. گامهايش بر هم پيشى مى جست. چنان مى نمود كه پاى راستش بر پاى چپ و پاى چپش بر پاى راست پيشى مى گيرد!...

على نزد پيامبر پيش تاخت تا مژده دهد:

فاطمه را درد زايمان درگرفته است...

فرزند او به زودى خواهد آمد...

آن نياى بزرگ از آن پيام بزرگ چنان شاد شد كه هرگز از ديگر پيامهاى فرخنده بدان اندازه شاد نشده بود...

«ام سلمه» را فراخواند... به او فرمود تا هرچه زودتر براى يارى و تيماردارى از آن مادر براى به دنيا آوردن نوزاد كوچكش بشتابد... ام سلمه همراه با چند بانوى ديگر به سوى زهرا شتافت...

آن بانوان زهرا را چگونه يافتند؟...

با اين كه از ناتوانى فاطمه آگاهى داشتند و مى دانستند پيكر تكيده و نازك او همواره دست خوش فشار بيداد و سستى بوده است... و با اين كه مى دانستند زايمان همواره دردهاى سخت همراه دارد...

فاطمه در چشم آنان برخلاف همه ى مادران آشكار شد...

ساعتهاى زايمان بى هيچ دردى با آرامش و تندرستى بر او گذشت...

خدا او را سرپرستى كرد... آن زندگى نوين از فاطمه جدا شد به سان جدا شدن پوست از خرماى رسيده يا به سان بيرون شدن جامه ى بالايين از جامه ى زيرين...

فاطمه با شادمانيى به پُرى زمين و آسمانها به پيشواز نوزاد خود رفت...

شادمانى او چند برابر شد آنگاه كه در چهره ى او سيماى پيامبر را ديد...

به راستى كه اين نوزاد «محمد» كوچكى است!...

هان اين تصوير چه دقيق است!...

پاك است آفريدگار نوآفرين!...

پاك است آفريننده اى كه مى گويد و آنچه مى گويد همان مى شود...

از نيستى مى آفريند... را ست و هموار مى سازد، نه با دست...

چهره نگارى مى كند، نه با قلم مو...

نوآفرينى مى كند، نه با دست ابزار...

تنها با واژه ى «كُن» است كه مى آفريند، راست و هموار مى سازد، چهره مى نگارد، نوآفرينى مى كند و در گل مردم نسيم زندگى مى دمد!...

براى آن نوزاد نامهاى گوناگونى پيشنهاد شد...

آيا نام او «حرب: جنگ» است؟...

پدرش مى خواست او را با اين نام بخواند تا با معانى نيرومندى، گشاده دستى و دلاورى خوى گيرد. معانيى كه همه ى آيينهاى نبرد و برخوردهاى پيكارگرانه در آنها فشرده شده است. گويى پدر دوست دارد، نوزادش به ماننده ى خودش جنگجوى و سلحشور بارآيد، با مرگ در آوردگاه ها دست و پنجه نرم كند تا پيشانى زندگى براى او به كرنش درآيد...

آيا نام او «حيدره؛ شير شرزه» است؟...

با اين نام آن نوزاد در پوست نام پدر خود زندگى خواهد كرد. نامى كه «ابوطالب» بيست و اندى سال پيش بر على نهاد و نزديك بود آن نام براى او علم شود. اما محمد نام على را براى او برگزيد تا بيانگر پايگاه والا و برترى جاه او بر ياران باشد...

آيا نام او «اسد: شير» است؟...

اگر اين نام بر آن نوزاد نهاده شود، با نياى مادرش پدرش «فاطمه» هم نام مى شود و اميد مى رود به سان پادشاه بيشه باشكوه، دلير و نيرومند و ورزيده بار آيد...
آيا براى آن نوزاد نامى همانند اين نامها برمى گزينند، نامهايى كه همه بر جنك، ترس، زورآورى و حمله ورى دلالت دارد و مفهوم كاربردى آنها در ميدانهاى نبرد و دلاورى با هم به رقابت برمى خيزد؟...

بارى نامها بسيار شد...

پيشنهادها گوناگون شد...

ليكن على گزينش نام را به تاخير افكند تا پيامبر بيايد و او براى نوزاد نامى برگزيند... و چنين شد...

زمان كوتاهى نگذشت كه پيامبر آمد. آرزوى ديدار نوزاد او را به شتاب واداشته بود...

پيامبر- كه چهره اش به سان ستاره اى درخشان پرتوافشان بود و پيش از آنكه خانه ى على از آن روشن شود جانها از آن پرتو مى گرفت- فرمود: «پسرم را به من نشان دهيد!...» پيامبر نوزاد را در آغوش گرفت...

آنگاه پرسيد:

«او را چه نام داده ايد؟...» هر يك مى خواست نامى را كه برگزيده است به زبان آورد. اما 