پدر جوان نوزادگوى سخن از ديگران ربود و با شتاب گفت:

«اى پيامبر خدا! در نامگذارى او بر شما پيشى نگرفتيم...» پيامبر گفت:

«نام او حسن است...» اكنون با اين نام جهان برترى ها، شايستگى ها، نكوكاريها و روشن روانى ها به پيشواز نخستين نوه براى بهترين نيا، روى مى آورد. نيايى كه نيكوترين نياكانى است كه انسانيت بر روى سياره ى خاكى و گردان ما به دنيا آورده است...

حسن نخستين ريحانه ى پيامبر خداست...

نخستين آن دو تنى است كه خدا در لوح محفوظ نوشت: آنان جوانان بهشت اند...

آن جوانمرد و دلاورى است كه زير سايه ى شمشيرها بزرگ شد...

آن پاك و پرهيزگارى است كه قلب خود را به خدا واگذار كرد...

آن با گذشت نازكدلى است كه خشم را با شكيبايى دور كرد...

گذشت زيبا را بر قدرت نمايى و انتقامجويى زشت برترى داد.

بزرگوارى و جوانمرديهاى وى همچنان كه به دوستش رسيد به دشمنش نيز رسيد. سخن نيكو را بر جاى زخم شمشير نهاد...

حسن در كنار همه ى اينها، آن سواركار بزرگوارى است كه از اسب خود فرود آمد، شمشيرش را در نيام نهاد و خود را ناديده گرفت تا ميان دو گروه از مسلمانان را پيوند دهد. دو گروهى كه با هم به دشمنى و ستيزى زيانبار و جنگى خانمان برانداز افتاده بودند و اگر خدا سرشت حسن را بر نرم خويى، بخشندگى، گستردگى افق ديد، و دست و دل بازى در گذشت و ايثار، نمى آفريد آن دو گروه هرگز به سازش و آشتى نمى رسيدند...

پيامبر خدا با حسن به زيباترين نيكبختى ها رسيد...

از بسيارى شيفتگى تا آنجا كه دست مى داد ديدار او را از دست نمى داد...

از بسيارى هراسى كه بر او داشت نوازش نسيم را از او دور مى كرد تا به او زيانى نرساند...

او را از تابش پرتو خورشيد نگاه مى داشت تا به او گزند نزند...

او را از همهمه و هياهو دور مى كرد تا به او سردرد ندهد...

گويى كه دوست داشت او را ميان پهلوهاى خود نگاه دارد...

يا ميان هر دو چشمش بنشاند...

آيا كسى در ميان جهانيان هست كه نزد پيامبر از حسن محبوبتر باشد؟...

قلبش به قلب وى وابسته تر باشد؟...

به دلسوزى و مهرورزى پيامبر شايسته تر باشد؟...

آيا نوه سزاوارترين انسان براى عشق و دوستى نياى خود نيست؟... تا چه رسد به عشق و دوستى محمد كه بزرگترين عشق و دوستى است!... تا چه رسد به قلب محمد كه گسترده ترين قلب است!...

دو عشق شده است...

زيرا پدرى كردن او، دو «پدرى كردن» شده است:

پدريى براى فاطمه دختر محبوبش... و پدرى ديگرى براى پسر دلبند فاطمه...

عشق پدرى غريزه اى است ضرورى، لازمه ى زندگى، نشانى است از نشانه هاى خدا در خويها و سرشتهاى بشرى. شايسته است كه اين خوى در محمد- آن انسان نمونه- تا بالاترين آسمانها اوج گيرد و براى ديگران برترين نمونه ها و سرمشق ها باشد...

جان زهرا با پسر خود شاد شد...

چشم، خرد و دل او به ديدارش روشن شد...

از زيبنده ترين عاطفه ى انسانى: عاطفه ى مادرى، برخوردار شد، اين حس مادر شدن كه در او جوشيد، چشمه ى پاكى شد كه خاندان پيامبر از آن سر گرفت. خاندانى كه همه پيشوايان بزرگوارى ها و خويهاى والا بودند. دلها و خردها تا پايان روزگار از آنان روشنى گرفت...

فاطمه با سر بر زدن نخستين جوانه از جوانه هاى نژاد پاك و نيكوى پيامبر، نيك بخت شد. آن جوانه هر گونه بى جانى را از آرزوهاى پژمرده ى فاطمه دوباره به جان آورد. همه ى دردها را از پيشينه ى سالهاى عمرش شستشو داد. رنجهايى را كه روزگار به او رسانيده بود در چاه فراموشى افكند...

اكنون اندوه چيست... در حالى كه براى فاطمه كسى آمده است و زندگى او را پر كده است از شكوفه هاى تازه، خوشبوى، خوشرنگ، با برگهايى سبز و ستاكهايى شاداب؟...

اكنون يادآورى خارهاى گزنده ى خاطرات چيست... در حالى كه امروز نه خارى در راه است، نه خسى و نه صبر تلخى؟...

اكنون درد چيست... دردى كه فاطمه آن را يك عمر به سان حنظل تلخ مزه مزه كرد و از آغاز جوانى با دندانهاى خود جويد... در حالى كه اينك كودك خردسالش سرچشمه هاى درد را در نهاد او بسته است تا آنجا كه آب آن فرو نشسته، آنگاه خنده هاى شيرين خود را در پس مانده هاى جوشش آن حل كرده است؟...

هر اندوه و بدبختى كه در كرانه ى آسمان زندگى فاطمه گذشت، اينك در روشنايى تابناكى درنورديده شده كه تاريكى هاى آن پنهان است و ستارگانش پرتوافشان، نشانه ى نور را نمايان مى سازد و نشانه ى سياهى را مى زدايد...

گويى احساس مى كند هستى براى او صفحه ى نوينى در دفتر خود گشوده است!...

حتى آن رويداد ناگهانى كه همچون گردبادى از چند ماه پيش رخ داد و نزديك بود خوشبختى زناشويى فاطمه را ويران كند- و تا آن لحظه نشانه هايى از آن در خاطر فاطمه از دور خودنمايى مى كرد- اينك تاريكى ابرهاى آن از آسمان فاطمه پراكنده شده است...

ته مانده هاى سايه هاى آن گريخته به سان گريختن دورنماهاى كابوس در برابر بيدارى چشم و هوشيارى احساسات...

ذوب شده همانند ذوب شدن بخار در برابر پرتو چاشتگاهى...

آن رويداد در واقع رويدادى نبود كه در شمار رويدادهاى دير پاى درآيد. به اندازه ى شبح يك رويداد يا ترشح لبانى بود كه از آرزويى شيرين دم برآورد. آرزويى كه شايسته است در رشته ى اوهام يا روياهاى شيرين درآيد...

در آن هنگام گروهى گفته بودند على مى خواهد همسر تازه اى بگيرد.

بر سر دختر پيامبر هوو بياورد...

اين خبر ميان مردم دهان به دهان گشت...

گوشها براى آن تيز شد و به فراگرفتن آن ايستاد...

زبانها با ولع آن را بازگو كرد...

آن خبر نه كاملا راست بود و نه كاملا دروغ...

گويند:

آنگاه كه آن خبر در انجمنها و محفل ها پخش شد و به گوش زهرا رسيد، زهرا با چشمى گريان به سوى پدر خود روان شد و گفت «مردم مى پندارند شما براى دختران خود به خشم نمى آيى...» پدر مى دانست مقصود دخترش چيست... زيرا فرزندان هشام پسر مغيره از پيامبر براى ازدواج دخترشان با همسر فاطمه اجازه خواسته بودند...

پيامبر خشمگينانه به راه افتاد و بر بالاى منبر رفت و به گروه حاضران گفت:

«... هان و هان فرزندان هشام پسر مغيره از من اجازه خواسته اند تا دختر خود را به همسرى على درآورند...» گردنها به سوى پيامبر كشيده شد...

خاموشى بر همه جا چيره شد. سكوت در جو آن جاى به پرواز درآمد...

همه به لبهاى پيامبر چشم دوختند چنانكه گويى با چشمهايشان مى شنوند!...

پيامبر به سخن خود افزود:

«... هان من اجازه نمى دهم...» پيامبر سخن خود را بازگو كرد:

«اجازه نمى دهم!...» پيامبر براى بار سوم فرمود:

«اجازه نمى دهم!...» سخنى قطعى!.... تا كيدى كه هر گمانى را در واپسين ترين جاى جان و درون نابود مى كرد...

پيامبر بر واژه ها فشار مى آورد گويى كه آنها را مى جويد تا هضمشان را بر گوشها آسان سازد!...

در انتخاب و گزينش باز شد:

«... خدايا مگر اينكه پسر ابوطالب دوست داشته باشد دخترم را طلاق دهد آنگاه با دختر آنان ازدواج كند...

«زيرا دخترم پاره ى تن من است...

«كسى كه او را نگران كند مرا نگران كرده است...

«كسى كه او را آزرده كند مرا آزرده است...» ليكن پيامبر به سخن خود افزود تا آنچه را كه بر فهم و ذهن شنوندگانش دشوار آمده، آسان و روشن كند:

«... به راستى كه من ح