لالى را حرام و حرامى را حلال نمى كنم...

«ليكن خدا هرگز دختر پيامبر خود و دختر دشمنش را در يك خانه گرد نمى آورد!...» و سخن پيامبر درست بود...

اين دختر مغيرى اسلام آورده بود، با پيامبر بيعت كرده بود، و از او حديث به خاطر سپرده بود...

شايد همه ى اين داستان از آنجا برخاسته بود كه خانواده ى آن دختر ترس داشتند فريفته شود و با كسى از مسلمانان ازدواج كند كه همتا و هم شان او نباشد. زيرا خانواده ى وى مردمانى بلند پايگاه و نژاده بودند و خرسند نبودند دخترشان با كسى از خويشان خود ازدواج كند كه كمتر از پسر ابوطالب باشد... و شايد اين داستان از خشم على برخاسته بود و از غرور فاطمه... و شايد خواهشى بود از خواهشهاى نفس بشرى كه دين آن را مى پذيرفت اما عرف و آيين جامعه با ديد دوستى و وفادارى از آن سرباز مى زد...

با اين همه گمان نمى كنيم در زندگى زناشويى زهرا و على به جز اين يك اختلاف اختلاف ديگرى پيش آمده باشد...

بلكه گمان مى كنيم اين اختلاف نيز در زندگى آنان از لابه لاى سخنان پراكنده اى كه اينجا و آنجا گفته شد، پيش آمد و كار از گفتار به كردار نرسيد زيرا شواهد موجود و گفته هاى مردمان آن روزگار گوياى اين نيست كه على براى به زنى گرفتن دختر بنى مغيره به طور جدى كوشيده و انديشيده باشد بلكه بيشتر گوياى اين است كه بنى مغيره كوشيده و انديشيده اند تا دختر خود را به همسرى على درآوردند، زيرا عرف و آيين مردم آن روزگار اين بود كه دختران خود را بر مردانى كه شايسته و هم شان خود مى دانستند پيشنهاد مى دادند بى آنكه احساس دلتنگى يا آزرم داشته باشند...

گويى بنى مغيره آنگاه كه به ارجمندى بلند پايگاهى و بزرگوارى خود در پيوند دامادى با على مى انديشيدند، بهتر مى دانستند خرسندى پيامبر را به دست آورند پيش از آنكه پيشنهاد خود را نزد پسر ابوطالب ببرند. آنان مى دانستند اگر پيامبر با آنان موافقت كند، على نيز پيشنهاد آنان را خواهد پذيرفت...

زيرا على همان داماد دلخواهى بود كه به او خرسند بودند...

زيرا به گمان آنان دخترشان از جهت ارزش خانوادگى و نژادگى و بزرگوارى با فاطمه همتراز بود و برابرى داشت...

زيرا خانه هاى عائله مندى در آن روزگار براى پذيرش يك يا دو هوو گنجايش داشت بى آنكه كاهشى در جايگاه نخستين همسر پيش آيد...

زيرا در ديد دين و زبان آيين، گناهى نبود كه كسى دو يا چند همسر، با نگهداشت موازين آيين خداوندى با هم داشته باشد...

پيامبر خود چندين همسر با هم داشت، جايگاه پايين ترين آنان به بالاترينشان برابر بود. در ميان همسران پيامبر آزاده بود و برده، عرب بود و عجم، دوشيزه بود و نادوشيزه، و همه ى آنان در نژاد، شناخت، سن و زيبايى با هم تفاوت داشتند...

آرى... محمد آنگاه كه پيشنهاد بنى مغيره را نپذيرفت حلالى را حرام نكرد...

برخلاف آيين شرع رفتار نكرد، اگرچه با اين نپذيرفتن از سنتهاى تقليدى و عادتهاى جارى بيرون رفت...

بلكه پيامبر آيين شرع را نگاه داشت. آيينى كه چند همسرى را روا مى داند اما ديرى نمانده آن را براى نگهداشت دادگرى ميان زنان منع كند.

زيرا عدالت ميان همسران عدالتى است كه عواطف بشر از درنورديدن راه آن ناتوان است و شايد عصمت پيامبران نيز- جز با رنج جان- نتواند خود را بر اين راه استوار نگاه دارد... تا چه رسد به مردمانى كه پيامبر نيستند؟ اگر گمان رود كه، موضعگيرى پيامبر در اين هنگام نگرشى بود پدرانه و بزرگوارانه به دخترش، باز هيچ ننگى از اين گمان بر پيامبر نيست...

زيرا از ديد خرد موضعگيريى است طبيعى كه گوياى رعايت كردن حال دختران است پيش از رعايت كردن حال پسران، زيرا سرشت دختران با سستى بنيه، كمى زيركى و درماندگى تن، همراه است و آنان نياز به يارى و پشتيبانى دارند تا بر راه زندگى با گامهاى استوار رهسپار شوند...

موضعگيريى است كه با خويهاى والاى پيامبر سازگارى دارد. خويهايى كه بر روى آيينهاى بلند انسانيت راه كمال و نمادينگى را مى پيمايد...

موضعگيريى است كه تنها از روى خواهش عاطفى يا گرايش روانى به همخونى وى با فاطمه نجوشيده است بلكه موضعگيريى است كه از عشق پاك خداوندى سيراب شده است . عشقى كه پروردگار آن را از طريق پيامبرش ويژه ى زهرا گردانيده تا آنجا كه خشم او خشم خدا و خشنودى او خشنودى خدا شده است!...
 بر دامنه ى كوه احد

روزگار همواره يكسان نيست... و روزها دگرگونى پذير است...

همچنان كه روز با پگاهى سپيد پيشانى، چاشتگاهى درخشان، پسينى زرين فرامى رسد و سپرى مى شود، ناگزير در پس آن شبى در مى آيد با شفقى خونين، شامگاهى تيره و درازنايى تاريك...

زيرا زندگى يكسره لبخند نيست...

جهان همواره با رنگهاى روشن نمايان نمى شود...

آنجا، بر كوه پايه هاى احد، پرتوهاى نور فرو نشست...

شب جاى روز را گرفت...

آن رويدادى پيش آمد كه خدا خواست آزمونى سخت و دشوار باشد تا اهل ايمان را بيازمايد...

در كنار آن كوه، قهرمانانى به شهادت رسيدند كه خود قهرمانى بودند و دلاورى.

خونهايى روان شد كه خود سربها بودند و فديه...

سنگريزه ها با خونى پاك عطرآگين شد. قطره هاى خون كه از زخمهاى پيامبر مى دميد بر روى ريگزار غلتيد. پيامبر خود همراه با گروهى از حزب خدا در برابر يورش آن فرومايگان به دفاع پرداخته بود. فرومايگان تبهكارى كه دعوت آسمانى را انكار و دشمنى خود را با آن آشكار كرده بودند...

آن روز قلب زهرا از دلسوزى گداخت...

از سوز و گداز خود سوخت...

دلسوزى زهرا براى آن ستم پيشگانى بود كه دلهايشان آنان را- از روى گمراهى و نادانى- از راه راست و درست برگردانيد. به ماننده ى چهارپايانى شدند رمنده و سرگردان كه در دل تاريكى ها آشفته حال و كوركورانه به آوارگى افتادند و براى رهايى خود راهى نمى شناختند...

چشمانشان نابينا شده بود... و گوشهايشان سنگين... و حسهايشان كند... و دلهايشان سخت...

نگاه مى كردند اما به تاريكى چشم دوخته بودند...

گوش مى دادند اما وسوسه هاى اهريمن را مى شنيدند...

احساس مى كردند اما نمى فهميدند...

با اين حال، آيا هنگام آن نرسيده است كه به راه راست درآيند؟...

فاطمه از ژرفاى دل دوست داشت به آگاهى خود برگردند تا با همان كسانى كه به دشمنى برخاسته اند در راه خدا برادران دينى شوند...

پرچمهاى اسلام برافراشته گردد...

مردم با سازش و آشتى زندگى كنند... و به راستى كه اين كار براى خدا دشوار نيست... و آمرزش و بخشش او نزديك است...

حمزه و هند زهرا در آن هنگام سوز و گداز را جرعه جرعه نوشيد و باقيمانده ى جام آن را تا ته سر كشيد...

روزها اشك مى ريخت. اشكهايش نه خشك مى شد نه بند مى آمد. گويى كه از چشمه مى تراود!...

چگونه مى توانست از اندوه خود دست بردارد در حالى كه قطره هايى از خون پدر زخم خورده اش را بر روى پيراهن خود مى ديد كه با او- هنگام كه شب تاريك مى شد و روز روشن- از رويداد دلخراش «احد» سخن مى گفت؟...

چگونه مى توانست انديشه ى خود را در برابر تصوير عمش- حمزه پسرعبدالمطلب- به بند كشد. حمزه كه شير خدا و شير پيامبر خدا بود و اكنون بر كرانه ى كوه فروافتاده، مرگ او را با ضرب