ه ى خائنانه و حيله گرانه نيزه ى «وحشى» حبشى از پاى درآورده است. پيكر پاكش پيش روى «هند» دختر عتبه بر زمين افتاده و هند آن را به بازى و هرزه كارى گرفته است؟...

هند در آن لحظه چه بسيار همانند بود به دختر بچه اى ديوانه كه با عروسكى زيبا و گرانبها بازى مى كند و همانند كودكان خردسال شاديها و خوشحالى ها مى نمايد و پايان شادى سبكسرانه اش اين است كه آن عروسك ارزنده را درهم شكند، آنگاه اندامهاى خرد شده و پاره پاره ى آن را اينجا و آنجا فرو افكند، و هر اندامى از آن را با قهقهه اى ابلهانه بدرود گويد!...

گويند:

هند كينه ى نسلها را برانگيخت...

در پيكر حمزه زيان زد بدان سان كه گرگها در گوشت بره ى گلو دريده ژيان مى زنند...

هند او را به زشت ترين روش مثله كرد...

جگرش را از سينه بيرون كشيد و به سان افعى هاى زهرآگين در آن نيش فرو برد و به ماننده ى جانوران درنده ى گرسنه آن را به دندان كشيد...

گوشهايش را بريد...

بينى اش را بريد...

اندامهاى مرديش را بريد...

حرمت مرگ را نگاه نداشت...

حق خويشاوندى را ناديده گرفت...

شرم و آزرم بر خود روا نكرد... تا ريخ گواه اوست كه آن گوشها، بينى و اندام هاى مردانه ى بريده را به كجا به رشته كشيد و از آنها گردنبندى بى همتا ساخت تا با آن گردنش را كه از خودستايى برافراشته بود- آراسته كند و آن را بر سينه ى خود فرو آويزد، سينه اى كه انبوه كينه آن را آماسيده و سوزش خشم آن را برافروخته كرده بود!...

گويند:

هند بود كه آن برده ى حبشى- وحشى- را در برابر آزاديش به كشتن حمزه برانگيخت.... وى براى گرفتن انتقام خون پدر، برادر و خانواده اش كه در جنگ بدر كشته شده بودند، بر سر بهاى آزادى آن برده با وى به چانه زدن پرداخت:

«محمد را بكش!...» و حشى گفت:

«توان اين كار را ندارم، زيرا همواره ديوارى از ياران محمد دور او را گرفته اند و مانع رسيدن من به او مى شوند...» «هند گفت:

«پس على پسر ابوطالب را...» و حشى گفت:

«محال ممكن است، زيرا على در جنگ پيرامون خود را بسيار مى پايد...» هند گفت:

«پس حمزه را...» «آرى، حمزه در جنگ غرقه مى شود و جز شكار خود چيزى نمى بيند!...» و حشى كه خود را از حمزه در پشت درختى يا سنگى پنهان كرده بود در انتظار نشست تا در يك لحظه ى ناگهانى كه حمزه مردم را با شمشيرش درهم مى شكست، بر او نيزه زد..

برخى ديگر گويند:

آن كسى كه وحشى را به كشتن حمزه وادار كرد جبير پسر مطعم بود... و حشى گويد:

«من برده ى جبير پسر مطعم بودم...

«طعيمه پسر عدى- عموى مطعم- در روز بدر كشته شد...

«آنگاه كه قريشيان به احد روانه شدند، مطعم به من گفت:

«اگر حمزه- عموى پيامبر- را به جاى عموى من بكشى، آزاد مى شوى...» و حشى گويد:

«من با مردم بيرون رفتم...

«مردى بودم حبشى كه همانند همه ى حبشيان به خوبى نيزه پرتاب مى كردم و كمتر نيزه ام به خطا مى رفت...

«هنگامى كه مردم با هم برخورد كردند، از درگيرى بيرون رفتم تا حمزه را ببينم و زير چشم بگيرم. او را پيشاپيش مردم ديدم كه به سان شترى خاكسترى رنگ مردمانى را كه در برابر او مى ايستادند با شمشير از پاى درمى آورد...

«به خدا سوگند من خود را براى او آماده مى كردم و مى خواستم او را شكار كنم. از چشم او پشت درختى يا تخته سنگى پنهان مى شدم تا خوب به من نزديك شود...

«ناگهان سياع پسر عبدالعزى بر من به سوى حمزه پيشى جست...

«هنگامى كه حمزه او را ديد گفت: پيش آى اى پسر ختنه كننده ى زنان!...

«حمزه ضربه اى به او زد كه گويى به سر او برخورد نكرد... و حشى گويد:

«من نيزه ام را در دست خود جنبانيدم...

«آنگاه كه به خوبى آن را در دست جاى دادم و آسوده خاطر شدم، نيزه را به سوى او پرتاب كردم. نيزه در زير ناف او نشست و از ميان دو پايش بيرون آمد..

«حمزه راه افتاد تا به سوى من روى آورد، اما از پا درآمد...

«من او را با نيزه ى خود رها كردم تا جان سپرد...

«آنگاه بر بالين او رفتم و نيزه ى خود را برداشتم و به لشكرگاه برگشتم و در آنجا نشستم...

«در آن جنگ جز حمزه هدفى نداشتم. او را كشتم تا آزاد شوم...» فاطمه چه چيزى دارد تا آن آوازهاى شوم را در گوشهايش خاموش كند. آوازهاى شومى كه همواره پژواك گوش خراش آنها- اگرچه سرچشمه ى آنها ناپديد شده- طبل گوش او را مى كوبد، هواى پيرامونش را از بانگ كلاغ آسا و آواز زاغ مانندشان پر مى كند و پيوسته فرياد زنان مشرك قريشى را طنين انداز مى سازد كه همسران خود را در ميدان جنگ برمى انگيزند تا در پيكار با سختگيرى و بيدادگرى بكوشند ...

نعره ى بلند و ناهنجار پراكنده مى شود و در پى او زنانى كه پيرامونش ايستاده اند نعره ى زشت او را بازگو مى كنند:

«بكوشيد اى فرزندان عبدالدار «بكوشيد اى نگاهبانان خانه هاى قبيله ها «ضربه بزنيد با شمشيرهاى بران!...» سپس هند با فريادى ديگر نعره سر مى دهد:

«اگر به پيكار روى آوريد شما را در آغوش مى كشيم «بالش ها مى گستريم «اگر پشت كنيد از شما جدا مى شويم «جدا شدنى غير عاشقانه...» فاطمه با چه چيزى مى تواند در خاطراتش منظره ى همسر ابوسفيان را پاك سازد. زنى كه پس از آرام شدن غوغاى جنگ بر بالاى تخته سنگى رفت تا آوردگاه را زير چشم گيرد و براى هر بيننده و اهل بينشى نمايان شود. بر خطوط چهره اش گرد سركوفت زدنى نشسته بود كه تيرگى برترى جويى، آن را فرو مى پوشانيد. آن زن با بلندترين و ناسازترين آواز، شيون كنان و ناله زنان فرياد برمى آورد. فريادى كه طنين آن از انتقامجويى و كينه توزى انباشته بود...

آيا آن زن فرياد مى كشيد تا مسلمانان بشنوند؟...

يا خانواده ى خودش بشنوند كه نزديك به يك سال است بر خاك بدر فرو افتاده اند و گور، آنان را در آغوش كشيده است؟...

آن زن به سان ماده شيرى زخمى غرش مى كرد:

«ما شما را به جاى روز بدر جزا داديم...

«و اين جنگ پس از آن جنگ سوزنده و گدازنده است» «از مرگ عتبه، بزرگ برادرم و عمويش» «براى من شكيبى نمانده است» «اينك آرامش خود را بازيافتم. نذرم را برآوردم...» تنها هند نبود كه نعره مى كشيد و شيون سر مى داد...

بلكه وى در ميان گروهى از زنان مثله كننده و گوش و بينى برنده ، همانند خود، فرياد برمى آورد... زنانى كه همگى در خودنمايى و بالندگى فرورفته بودند زيرا با گردنبندهايى از اندامهاى انسانها گردنهاى خود را زيور كرده بودند.

گردنبندهايى كه تاريخ، زيورى زنانه گرانبهاتر از آنها نشناخته است!...

زهرا به خدا پناه مى برد و مى گويد: ما همه از خداييم و به خدا برمى گرديم...

زيرا جز به سوى خدا بازگشتى نيست...

نگاه شكافنده و الهام پذير خردمندانه ى زهرا او را پيش مى برد تا آنجا كه مى بيند درون پدرش از رنجى پنهان و خشمى فروخورده، به شورش و غوغايى آزارنده دست يافته كه نعره ى شيران خشمگين و غرش درندگان جنگل به پاى آن نمى رسد...

گويى كه پيامبر هر بار كه به زهرا مى نگرد اندوه درون خود را براى او آشكار مى سازد...

گويى كه زهرا دريافتها و انديشه هاى پيامبر را با چشم مى بيند نه با واكنش احساسات...

هان اين پيامبر است كه بر بازمانده هاى پيكر عمومى شهيدش سر فرو آورده و با خود نجوا مى كند، چنانكه گويى از جهان 