مه ى كسانى كه پيرامون او ايستاده اند به دور است:

«هرگز به مصيبتى همانند تو گرفتار نشده بودم!...» سوز و گداز، پيامبر را سخت به لرزه درآورده بود، پيامبرى كه در برابر پيشامدهاى ناگوار روزگار و گرانبارترين رويدادهاى دشوار نيرومند و پايدار بود...

آنگاه مى فرمايد:

«اگر صفيه و زنانمان بى تابى نمى كردند، و اگر پس از من آيين نمى شد، حمزه را رها مى كرديم و به خاك نمى سپرديم تا در روز رستاخيز از شكم پرندگان و درندگان برخيزد!...» سپس خشم پيامبر بيرون مى ريزد...

رگهاى گردنش آماسيده مى شود...

پره هاى بينيش به لرزه درمى آيد... و اژه ها، از دهانش آتشين بيرون مى جهد. شعله ى سوزان آنها پرده هاى اشكى را كه آن پيشامد جانكاه بر چهره اش فرو آويخته، مى سوزاند...

به انتقامى سخت وعده مى دهد:

«هرگز در جايى خشم برانگيزتر از اينجا نايستاده بودم...

«به خدا سوگند اگر روزى از روزگار خدا مرا بر آنان چيره گرداند، آنان را مثله مى كنم به گونه اى كه هيچ عربى مثله نكرده باشد!...» آيا پيامبر چنين مى كند؟...

چگونه... او با گذشت و بخشاينده اى است كه پروردگار بلند مرتبه اش او را فرستاد تا براى جهانيان بخشايش باشد؟...

خدا او را از آهنگ خود باز مى دارد و انتقامجويى را از او دور مى كند و شكيباييش را- كه بى تابى از دست برده- به او برمى گرداند تا دوباره به بردبارى- كه خوى هميشگى اوست- بازآيد...

بر پيامبر آيه فرود مى آيد:

(اگر عقوبت كنيد به همان اندازه عقوبت كنيد كه عقوبت شده ايد... و اگر شكيبايى كنيد براى صابران بهتر است.

شكيبايى پيشه كن، و نتوانى صبر كرد مگر به يارى خدا...) (نحل، 126- 127) در اين هنگام پيامبر بر پيكر حمزه نماز مى گزارد... و او را به آرامگاه ابدى خود مى سپرد...

زهرا از اين پس به كار پدر خود پرداخت، پدرى زخمى، پدرى اندوهگين...

بدان سان كه در مكه به روزگار كودكى و نوجوانى پليديهايى را از تن و چهره ى پيامبر پاك مى كرد كه دشمنانش بر روى او مى افكندند، امروز نيز تراوش زخمها را از روى و تن او مى سترد...

ليكن زخمهاى پيامبر پيوسته قطره هاى سرخ پس مى داد...

آرى خون بر روى پلكهاى زخمها خشك نمى شد...

اشك زهرا نيز كه به رنگ خون سياوشان روان بود باز نمى ايستاد...

آنگاه كه همسر زهرا از ميدان جنگ و مرگ به او روى آورد و عرق از پيشانيش بيرون مى جست، گرد و خاك جنگ سر تا پايش را فروپوشانيده بود، شمشيرش- ذوالفقار- در دستش از خون دشمنان سيراب شده بود، زهرا شتابان و نهيب زنان او را فرامى خواند كه براى او آب آورد تا زخم سنگها و شمشيرها را از چهره ى پيامبر شستشو دهد...

على با شتاب رفت تا دستور فاطمه را به جاى آورد...

آن چه ترسى است كه به فاطمه براى پدر محبوبش روى مى آورد. پدرى كه پيش چشمانش در هم كوفته افتاده، فشار جنگ او را فرسوده كرده است. زخمهايش خون مى گريد. خونى كه زهابش به روانى گشوده شده و آب روشنش چشمه آسا سر بر زده است...

چه اندوه، چه غم، چه درد و چه رنجى است كه در آن لحظه ها فاطمه را عذاب مى دهد، لحظه هايى كه به اندازه ى همه ى روزگار براى فاطمه به درازا مى كشد!...

چه بى تابى است. چه ناشكيبى است!...

فاطمه احساس مى كند لرزش سرمايى در او راه يافته كه گويى هستى او را يكسره از گرماى زندگى جدا كرده است!...

آيا فاطمه در اين هنگام بر جان پيامبرى مى ترسد كه در تن پوش پدر است؟...

يا بر پدرى مى ترسد كه در تن پوش پيامبر خداست؟...

اين هر دو ترس در فاطمه يكسان است...

زيرا محمد پدر همه ى مومنان است...

بلكه او با سنجه ى روحى پدر همه ى مردمان است...

او «آدم» نخست و آدم پايان است!...

همه ى مردم در آغوشهاى پيامبرى پاك او جاى گرفته اند تا پاك و پاكيزه از زندگانيى راستين و شايسته بر گستره ى ايمان بهره مند شوند...

همه ى مردم با دعوت آسمانيى كه بر پيامبر فرود آمد و پيامبر آن را به گوش همه ى بشر رسانيد، به آفرينش پاكى برگشتند كه خدا آن را در سرشتهايشان به وديعه نهاده بود در حالى كه آنان هنوز «مشيتى» بودند در دانش خدا...

در حالى كه هنوز «كلمه»اى بودند ربانى كه هنگام آن فرا نرسيده بود تا آن كلمه- با سخن پروردگار نوآفرين- «تجسد» يابد و از چهارچوب «تجريد» بيرون آيد... و در حالى كه هنوز «رازى» بودند پنهان كه واژه ى الهى «كُن» از آن راز، پرده هاى غيب برنگرفته بود...

حتى فرستادگان و پيامبرانى كه در موكب زمان و بر پهنه ى مكان بر محمد پيشى جستند، همه ى فرزندان او بودند...

پيامبرى آنان سده ها و سده ها پيش از آن كه آخرين پيامبر خدا اسلام را آشكار سازد، در دامن اسلام تولد يافت...

زيرا بدون دين او زندگانيى نيست...

به جز دين او دينى نيست...

خدا مى فرمايد:

(به درستى كه دين نزد خدا اسلام است) (آل عمران، 19) خداى بلند مرتبه درباره ى ابراهيم مى فرمايد:

(آنگاه كه پروردگار به ابراهيم گفت اسلام آور، گفت براى خداوند جهانيان اسلام آوردم...) (بقره، 131) خداى پاك درباره ى پيامبران و فرستادگانى كه پس از ابراهيم- خليل رحمان- آمدند مى فرمايد:

(ابراهيم، فرزندانش را به اسلام سفارش كرد و يعقوب گفت اى پسران من خداوند دين را براى شما برگزيد و شما نميريد جز آنكه مسلمانان باشيد...) (بقره، 132) خداى بلند مرتبه و گرامى درباره ى مسيح پسر مريم و آنانى كه او را دروغ زن شمردند و نيز آنانى كه او را راستگو خواندند، مى فرمايد:

(... همين كه عيسى كافرى آن گروه را دانست گفت: ياران من به سوى خدا كيانند ؟ حواريون گفتند:

ما ياران خداييم...

به خدا گرويديم... و گواه باش كه ما مسلمانانيم...) (آل عمران، 52) خداى پاك درباره ى كسانى كه دين را برگزيدند مى فرمايد:

(بگوييد: ايمان آورديم به خدا... و به آنچه نازل شد بر ابراهيم، اسماعيل، اسحاق، يعقوب و فرزندان آنان... و به آنچه دادند به موسى و عيسى و به آنچه دادند به همه ى پيامبران از پروردگارشان...

ميان هيچ كس از آنها فرق نگذاريم... و ما براى خدا مسلمانانيم...) (بقره، 136) در اين صورت همه ى پيامبران پيروانند و محمد پيشوا...

او تنه است و آنان شاخه ها... و آن شبى كه محمد- درود بر او- به معراج برده شد، همه ى پيامبران نزد او گرد آمدند. محمد با آنان نماز خواند. او پيش نماز بود و آنان پس نماز...فاطمه(س)‏ همسر وفادار امير مؤمنان(ع)

لولم يخلق على لم يكن لفاطمة كفو
«هر گاه على آفريده نمى شد، كسى كه لايق همسرى فاطمه باشد وجود نداشت».

* * *

ازدواجى كه عقدش در ملكوت آسمان بسته شد!

كمالات فوق العاده فاطمه(س)‏ از يكسو.

و انتسابش به شخص پيامبر از سوى ديگر.

و شرافت خانوادگى او نيز از سوى ديگر.

سبب شد كه مردان زيادى از بزرگان ياران پيامبر(ص) به خواستگارى او بيايند اما همه جواب رد شنيدند.

و جالب اينكه غالباً پيامبر در پاسخ آن‏ها مى‏فرمود:

امرها الى ربها!

«كار فاطمه به دست پروردگار فاطمه است»!

از همه عجيبتر خواستگارى «عبدالرحمن بن عوف» بود، همان مرد ثروتمندى كه مطابق راه و رسم جاهليت، به همه چيز از دريچه مادى مى‏نگريست، و مهريه سنگين را دليل بر شخصيت زن و موقعيت ممتاز شوهر مى‏پنداشت.

او به خدمت پيامبر(ص) آم