 نمود،

اى رسول خدا! پدر و مادرم فدايت باد. شما هر قدر درباره خديجه بگوئى عين حقيقت است، ولى به هر حال او دعوت الهى را لبيك گفته و به جوار رحمت او شتافته است اميد است خداوند او را در بهترين جاى بهشت جاى دهد.

ولى مطلبى را كه به خاطر آن به محضر مباركت آمدم چيز ديگرى بود و آن اينكه برادر و پسر عمويت على دوست دارد اجازه دهيد همسرش فاطمه را به خانه خود ببرد، و از اين راه به زندگى خويش سر و سامانى بخشد.

پيامبر(ص) فرمود:

چرا على شخصاً اين پيشنهاد را با من در ميان نگذاشت؟

ام سلمه عرض كرد:

شرم و حيا مانع بود.

در اينجا پيامبر(ص) به‏ام ايمن فرمود:

على را خبر كن.

اميرمؤمنان على(ع)‏ آمد و در مقابل پيامبر(ص) نشست. اما سر خود را از شرم به زير افكنده بود.

پيامبر(ص) فرمود:

آيا ميل دارى همسرت را به خانه برى؟

اميرمؤمنان على‏(ص) در حالى كه سرش را به زير انداخته بود، عرض كرد:

آرى، پدرم و مادرم به قربانت باد.

جالب اينكه بر خلاف آنچه در ميان مردم تجمل پرست معمول است كه از ماهها قبل دست به كار اين برنامه‏ها مى‏شوند پيامبر(ص) با خوشحالى فرمود:

همين امشب يا فردا شب ترتيب كار را خواهم داد.

و همانجا دستور فراهم ساختن مقدمات جشن بسيار ساده‏اى كه مملو از روحانيت و معنويت بود صادر فرمود.

اين جشن ملكوتى و مراسم مربوط به آن، آنقدر بى تكلف و ساده برگزار شد كه شنيدنش امروز براى ما تعجب آور است.

اميرمؤمنان على(ع)‏ مى‏گويد:

مقدارى از پول همان زرهى را كه قبلا فروخته بودم پيامبر(ص) نزد ام سلمه به امانت گزارده بود، و به هنگام مراسم زفاف ده درهم از آن را از وى گرفت، و به من داد و فرمود: مقدارى روغن و خرما و كشك با اين پول خريدارى كن، من اين كار را انجام دادم سپس پيامبر(ص) شخصاً آستين را بالا زد و سفره تميزى طلبيد و آن‏ها را با دست خود مخلوط كرد و غذائى تهيه نمود و با همان غذا از مردم پذيرائى به عمل آورد.

امير مؤمنان(ع)‏ شخصاً مأمور شد به مسجد بيايد و اصحاب را دعوت كند، هنگامى كه به مسجد آمد خواست فقط برخى را دعوت كند حيا مانع شد، از اين رو صداى خود را بلند كرد و فرمود:

«اجيبوا الى وليمة فاطمة»

شما را به ميهمانى عروسى فاطمه دعوت مى‏كنم!

حضرت مى‏گويد:

مردم دسته دسته به راه افتادند و من از كثرت جمعيت و كمى غذا شرمنده شدم، همينكه پيامبر(ص) از ماجرا آگاه شد، به من فرمود: غصه مخور، من دعا مى‏كنم تا خداوند غذا را بركت دهد و چنين شد همگى از آن غذاى كم خوردند و سير شدند.

جالب اينكه در پايان مراسم، به هنگامى كه مردم به خانه‏هاى خود بازگشتند و خانه خلوت شد پيامبر(ص) فاطمه‏(ع) را در سمت چپ و امير مؤمنان على(ع) ‏ را در سمت راست خود نشانيد و از آبى كه با دهانش تبرك كرده بود كمى بر بدن زهرا سلام اللّه عليها و كمى بر بدن امير مؤمنان على(ع)‏ پاشيد و درباره آن‏ها دعا كرد و گفت:

«اللهم انهما منى و انا منهما، اللهم كما اذهبت عنى الرجس و طهرتنى تطهيراً فاذهب عنهم الرجس و طهرهم تطهيراً»:

«خداوند اينها از منند و من از آن‏ها هستم، بارالها همانطور كه هر گونه رجس و پليدى را از من دور كردى از آن‏ها نيز دور كن و آن‏ها را پاكيزه فرما».

سپس فرمود:

برخيزيد و به خانه خود رويد خداوند بر شما هر دو مبارك گرداند.

دنيا پرستان مادى و مؤمنان ضعيف الايمانى كه تحت تأثير زرق و برق مادى اين جهانند و آبرو و شخصيت و عظمت يك خانواده و مباركى و شكوه مراسم عروسى را در آن تشريفات و تجملات كمرشكن و طاقت فرسا مى‏دانند ببينند وعبرت بگيرند، ببينيد و از اين برنامه انسان ساز كه مايه خوشبختى همه پسران و دختران جوان است الهام بگيرند، و نمونه تعليمات اسلام را به صورت زنده و عملى در ماجراى «خواستگارى»، «مهريه»، «جهيزيه» و «مراسم جشن عروسى» فاطمه زهرا سلام اللّه عليها با چشم خود در صفحات تاريخ مشاهده كنند.

1. كنوز الحقايق، صفحه .124
2. تذكرة الخواص: صفحه .306
3. ذخائر العقبى، ص .31
4. احقاق الحق، جلد 10، ص .358
برترين بانوى جهان فاطمه زهرا(س) ،آيت الله مكارم شيرازىشمشيرهايى در دستهايى نرم

على آب آورد...

فاطمه رفت تا خون را از تن پدرش بشويد. او يك سر سوزن پروا ندارد كه با اشكهايش گلوگير شود. اشكهايى كه به فراوانى بر چهره اش روان مى شود...

ليكن جاى برخورد سنگها و شمشيرها در تن پيامبر همچنان سرخ است...

زخمها خون فشان است...

خونها مى چكد و بند نمى آيد...

پژمردگى از چهره ى پيامبر مى بارد... را ه چيست؟...

نگرانى، دل فاطمه را از جا مى كند و او توان نگهداشت دل خود را ندارد...

جان فاطمه مانند ذراتى در هوا پراكنده مى شود...

ليكن ديرى نمى پايد كه آن موقعيت، راه درست را به فاطمه الهام مى كند...

ناگهان به سوى بوريا پاره اى مى شتابد، آن را مى سوزاند، خاكستر آن را بر روى زخمها مى گذارد...

از پدرش مى شنود كه روى به آسمان كرده با آوازى آهسته مى گويد:

«چگونه رستگار مى شوند گروهى كه با پيامبرشان چنين مى كنند در حالى كه او آنان را به سوى خدا فرا مى خواند؟...» آنگاه لبان وى بار ديگر همين گفته را به نرمى بازگو مى كند:

«چگونه رستگار مى شوند...؟...» آرى رستگار نمى شوند!...

از خشم خدا رهايى ندارند...

كامياب نمى شوند اگرچه عمرهاى دراز بيابند...

گريزى نيست...

انتقام پروردگارت نزديك است...

مرگشان سرنوشتى است رقم زده...

نيرنگ زشتشان آنان را فراخواهد گرفت... و اگر خدايشان مهلت مى دهد، رفته رفته مهلت مى دهد...

زيرا آنگاه كه كاروان روزگار، هلالهاى ماه را دنبال كند... و رخسار ماه هاى چهاردهى گرد و تمام شود... و نور، در روز از خاور تا باختر سفر كند... و تاريكى بر كرانه ى تيره ى آسمان، از سياهى آغاز شب تا نزديكى پگاه روان شود... و خورشيد در برجهاى خود راهى شود و- به سان نوردى كه با رشته هاى بافته شده به دور خود مى چرخد- به چرخش درآيد و از كوبشهاى قلبها، رشته اى از ساعتها و از ساعتها، روزها و شبها، و از روزها و شبها، ماه ها، و از ماه ها سالها ببافد... چند سالى اندك...

در آن هنگام است كه سخن خدا در آن رشته تحقق مى يابد...

محمد پيروز مى شود...

پرچم اسلام برافراشته مى شود...

ستمكاران رانده مى شوند. گروه بزرگى از آنان خوار و زبون به روى درمى افتند.... و بقيه ى آنان نيز پاره پاره بر زمين ستان افكنده مى شوند. بوى گندشان هوا را آلوده مى كند. ريگها و سنگريزه ها از پيكرهاى ناپاكشان رنج مى كشد...

در پايان خاكستر پيروز شد!...

زخمها چشمهاى بيدار خود را- پس از آنكه روزگار درازى باز بود- فروبستند...

اشكهاى سرخ زخمها بند آمد....

خونها بر روى پلكهاى زخمها خشك شد...

در آن هنگام فاطمه احساس كرد قلبش به سوى سينه به پرواز درآمد و همانجا آرام گرفت، پرنده اى رمنده را مى مانست كه به آشيانه ى آسوده ى خود برمى گردد، پرنده اى كه روزگار درازى راه پيموده و بى آنكه راه به جايى بيابد در بيابان پر پيچ و خم فضا پر و بال زده است...

اندوه از پيامبر باز شد...

سوزش دردها در او تا اندازه اى آرام گرفت...

اندكى به آرامش خود بازگشت...

با اينكه آن ضربه ى درهم