 شكننده كه بر مردان پيامبر در آن روز شنبه، پانزدهم خونين شوال فرود آمد، لشكرشان را شكست داد و از هم گسست و با اينكه پيامبر براى گسسته و پراكنده شدن رشته ى يارانش گرفتار رنج روانى سختى شد و از ميان يارانش جز گروهى اندك به اندازه ى انگشتان يك دست با او در برابر طوفان دشمنان، پاى برجا نماند، و پيامبر خود به همراهى آنان براى پيكار با دشمنان پايدارى كرد، نه برگشت و نه بر خود لرزيد... و با اينكه پيامبر گواه آن همه سنگدلى ها و سختى ها در ميدان پيكار بود!...

اما هرگز بينش و دريافت خود را از دست نداد.

تيزهوش بود و روشن انديش، بيدار بود و بافراست. بهترين ويژگى هايى كه براى يك رهبر شايسته است. رهبرى كه دست به كار مى شود تا لشكريان پراكنده اش را فراهم آورد. از جان خود در روح معنوى آنان مى دمد. بار ديگر به آنان سامان مى دهد به گونه اى كه در دل ابوسفيان و هم رزمانش مى افكند كه آن جنگ، مسلمانان را نلرزانيده بلكه آنان را پرتوان تر و چاره انديش تر گردانيده است...

پگاه روز يكشنبه فرا نرسيده بود كه پيامبر به ترفندى جنگى دست يازيد. ترفندى كه دشمنان خدا را ترسانيد. در اندامهايشان سستى افكند. آنان كه آن جنگ را براى خود پيروزى مى پنداشتند، چنان دريافتند كه آن جنگ براى آنان به شكست ماننده تر است تا به پيروزى...

پيامبر از آن دشمنان- پس از آنكه ميدان نبرد را ترك گفته بودند- به گردآورى اخبار پرداخت. همه ى رفتارشان را زير چشم داشت اگرچه ميلها دورتر از وى شب را به روز آورده بودند.

مردى از مردمان مكه نزد پيامبر آمد. پيامبر از او پرسيد:

«كار ابوسفيان و يارانش چيست؟ چه مى كنند؟ چه مى گويند؟...» آن مرد گفت:

«من نزد آنان وارد آمدم... از آنان شنيدم كه يكديگر را سرزنش مى كردند و مى گفتند:

«كارى انجام نداديد... بر مسلمانان و نيروهاى آنان دسترسى يافتيد اما آنان را رها كرديد و نابود نساختيد... سرانى از آنان بر جاى مانده اند كه براى جنگ با شما نيرو فراهم مى آورند...» پيامبر فرمان داد تا اذان گوى وى در ميان مردم- كه سخت ترين زخمها را برداشته بودند- براى دنبال كردن دشمنان بانگ برآورد... و فرمود:

«با من روانه نشود مگر كسى كه در جنگ حضور داشته است...» و اين، انديشه و پيشنهادى بود درست!...

زيرا هيچ كس بر آن مشركان سخت گيرتر از مردى نيست كه از شمشيرهايشان زخمها خورده است...

هيچ كس براى درگير شدن با آنان آماده تر از مردى نيست كه پسر يا پدر يا برادرش به دست آنان كشته شده است...

هيچ چيزى براى انسان خشم برانگيزتر از اين احساس نيست كه بداند دشمنانش بر وى به ناحق پيروزى يافته اند در حالى كه او براى اين پيروزى شايسته تر بوده و باور دارد كه اگر آن گروه، فريب غنايم جنگى را نمى خوردند و از جايگاه خود در كناره ى كوه بيرون نمى رفتند اكنون پيروزى ثمره ى او و يارانش شده بود...

هيچ چيزى براى آنان امنيت دهنده تر از اين نيست كه منافقان به ظاهر مسلمان از ميان رده هاى آنان رانده شوند، منافقانى كه ايمان نمى آورند و از آنان امنيتى نيست...

مردم براى بيرون آمدن به تكاپو افتادند...

حتى زخميان و آسيب ديدگان نيز با شتاب به فرمان پيامبر پاسخ دادند...

آيا چيزى شايسته تر براى پاسخ گويى از فراخواندن به جهاد، يافت مى شود؟...

گويند:

مردى از قبيله ى بنى عبد اشهل همراه با برادرش در جنگ احد شركت كرد. هر دو زخمى از جنگ برگشته بودند.

آنگاه كه اذان گوى پيامبر بانگ سرداد تا مسلمانان براى دنبال كردن دشمن بيرون آيند، آن مرد به برادر خود گفت:

«آيا اجر جنگ كردن همراه با پيامبر خدا را از دست مى دهيم؟...» آن دو برادر با اينكه ستورى نداشتند... و هر دو سخت زخمى بودند ليكن براى نبرد بيرون آمدند...

آن مرد اشهلى گويد:

«من از برادرم كمتر زخم برداشته بودم...

چون توان راه رفتنش نمانده بود گاهى من او را بر پشت مى كشيدم و گاهى خود راه مى رفت تا به آنجا رسيديم كه مسلمانان گرد آمده بودند...

كار اين دو برادر سخن خدا را به اثبات رسانيد كه مى فرمايد:

(كسانى كه خدا و رسول را پاسخ نيكو دادند با آنكه به آنها زخم رسيده بود، براى اين كسان كه اطاعت رسول خدا كردند و پرهيزكار شدند، نزد خداوند مزدى بزرگ است) (آل عمران، 172) اين انديشه و پيشنهاد پيامبر بازتابى از خشم نبود...

درختى خودرو و بيابانى نبود كه جنگ طلبى و حماسه جويى آن را كاشته باشد...

ماجراجويى شتابزده يى نبود كه آغازها و پايانهايش از روى حساب نباشد...

بلكه زاده ى چاره جويى و آمادگى و انديشه اى درست بود...

بيا و ببين پيامبر چگونه براى خود و مردانش محكم كارى مى كند تا با خاطرى آسوده نقشه ى خود را بر پايه هايى استوار و ستونهايى سخت برپا سازد. ستونهايى كه در آنها رخنه و سوراخى نيست و سستى و فرسودگى نمى پذيرد...

پيامبر امين خود- على پسر ابوطالب- را پيش مى خواند و به او مى فرمايد:

«ردپاى اين گروه را بگير و برو. ببين چه مى كنند و چه مى خواهند...

«اگر اسبان را در كنار خود مى كشيدند و بر شترانشان سوار بودند، مى خواهند به مكه بروند...

«و اگر بر اسبانشان سوار بودند و شتران را پيش مى راندند، مى خواهند به مدينه روى آورند...

«سوگند به آنكه جانم در دست اوست اگر آنان آهنگ مدينه كنند به سوى آنان مى روم و با آنان نبرد مى كنم!...» پيامبر كه گويى از روى لوحه ى غيب سخن مى راند گفت:

«مشركان ديگر از ما به چنين چيرگيى دست نمى يابند تا روزگارى كه خدا براى ما گشايش نهايى را پيش آورد...» و پيامبر راست گفت...

على فرمان پيامبر را كار مى بندد... و ى گويد:

«به دنبال آنان بيرون رفتم تا بنگرم چه مى خواهند كرد...

«آنان اسبانشان را در كنار خود مى كشيدند...

«و بر پشت شترانشان سوار شده بودند...

«و روى به سوى مكه داشتند...» از همان لحظه تحولى بزرگ آغاز شد...

خردهاى مشركان كه ناآگاه و كودن بود هوشيار شد. چشمانشان كه نمى ديد، بينش يافت. دلهايشان كه به سان تخته سنگ سخت و تيره بود گاهى پيدا كرد... و خورشيد از كرانه ى آسمان بتها روان شد تا غروب كند...

تنها تصادف نبود كه ابوسفيان و گروه گمراهش را براى اين پيكار روانه ساخت، بلكه چشم داشتى راستين و چاره پردازيى درست بود...

بلكه خدا برخى از مشركان را رام گردانيد تا به مومنان خدمت كنند!...

گويند:

پيامبر و سربازانش در حمراء اسد، بر هشت ميلى مدينه در انتظار برگشتن دشمنان به سوى خود بودند، معبد خزاعى از نزد آنان گذشت. وى در آن روز مردى مشرك بود. به پيامبر گفت:

«اى محمد... هان به خدا سوگند رنجى كه از كشته شدن يارانت به تو رسيد بر ما گران آمد. آرزو مى كنيم خدا تو را از اندوه آنان عافيت و تندرستى دهد...».

معبد از نزد پيامبر رفت تا به ابوسفيان و يارانش در روحا رسيد. آنان گرد آمده بودند تا برگردند و مسلمانان را نابود كنند...

اهريمنانشان به يكديگر مى گفتند:

«بر ياران محمد و فرماندهان و پيشوايانشان دسترسى يافتيم اما برگشتيم پيش از آن كه آنان را از بيخ و بن براندازيم!... نه به خدا سوگند!... بايد بر باقيمانده ى آنان يورش بريم و از كار آنان خلاصى يا