 نقل مى كند: «قال: لما ماتت رقيه نبت النبى- صلى الله عليه و آله و سلم - قالا النبى- صلى الله عليه و آله و سلم- الحقى بسلفنا عثمان بن مظعون فبكت النساء على رقيه فجاء عمر بن الخطاب فجعل يضربهن بسوطه فاخذ النبى- صلى الله عليه و آله و سلم- بيده ثم قال: دعهن يا عمر يبكين فقعدت فاطمه على شفير القبر الى جنب النبى- صلى الله عليه و آله و سلم- فجعلت تبكى، فجعل رسول الله يمسح الدمع عن عينها بطرف ثوبه». [ طبقات الكبرى، ج 8، ص 37.] وقتى كه رقيه دختر رسول خدا- صلى الله عليه و آله و سلم- از دنيا رفت، رسول خدا- صلى الله عليه و آله و سلم- فرمود: او را به كنار قبر عثمان بن مظعون ببريد (بقيع)، در ين حال زنها بر رقيه گريه مى كردند، عمر بن خطاب آمد و با تازيانه ى خود آنها را مى زد، رسول خدا- صلى الله عليه و آله و سلم- دست او را گرفت و فرمود: واگذار زنها را تا گريه كنند. حضرت فاطمه- سلام الله عليها- نزديك قبر رقيه پهلوى رسول خدا نشست و گريه مى كرد و رسول خدا- صلى الله عليه و آله و سلم- اشك ديدگان او را با گوشه ى جامه خود پاك مى نمود.

مى گويند جدايى دوستان براى بعضى طاقت فرسات زيرا شاعر گفته است:
«يقولون ان الموت صعب على الفتى 	  	مفارقه الاباب والله اصعب»

(مرگ براى جوان دشوار است، ولى بايد گفت: جدايى دوستان از مرگ جوان مشكل تر است. رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم براى دخت گراميش از همه چيز سخت تر و مشكل تر است. برخوردى كه پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- بر سر قبر رقيه با فاطمه- سلام الله عليها- كرد، مى خواست به فاطمه- سلام الله عليها- دلدارى دهد كه بعد از او (پيامبر) مصيبت و جدايى در گذشت وى فاطمه- سلام الله عليها- را از پا درنياورد! و لى متاسفانه رحلت پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- و برخوردهاى حكومت و غم تنهايى على- عليه السلام- و غصب خلافت و اموال مخصوص اهل بيت- عليه السلام- عواملى بود كه دست به دست هم دادند تا گوهر تابناك پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- را از پا درآوردند و گل شكفته ى باغ رسالت را پژمرده و خزان نمودند و او را (به گفته پدرش) زود به او ملحق ساختند.

احمد بن حنبل از ام سلمه نقل كرده و مى گويد: «قالت: اشتكت فاطمه- سلام الله عليها- شكواها التى قبضت فيه فكنت امرضها، فاصبحت يوما كامثل ما رايتها فى شكواها تلك قالت و خرج على- عليه السلام- لبعض حاحته، فقالت يا امه اسكبى لى غسلا فسكبت لها غسلا، فاغتسلت كاحسن ما رايتها تغتسل ثم قالت يا امه اعطينى ثيابى الجدد فاعطيتها، فلبستها ثم قالت يا امه قدمى لى فراشى وسط البيت، ففعلت و اضطجعت و استقبلت القبله و جعلت يدها تحت خدها ثم قالت امه انى مقبوضه الان و قد تظهرت، فلا يكشيفى احد فقبضت مكانها، قالت فجاء على فاخبرته». [ مسند احمد بن حنبل، باب مسند فاطمه- سلام الله عليها-، ج 6، ص 461 و 462.] ام سلمه گفت: فاطمه- سلام الله عليها- از درد پهلو مى ناليد و در بستر بيمارى بود، همان بيمارى كه منتهى به وفات وى گرديد، روزى در موقع صبح ديدم كه مثل گذشته از درد مى نالد و على براى كارى از خانه بيرون رفت، فاطمه- سلام الله عليها- به من گفت: ام سلمه براى من آب بياور تا خودم را بشويم. ام سلمه مى گويد: براى فاطمه- سلام الله عليها- آب آوردم و خود را به بهترين وجه كه قبلا نديده بودم شست. بعد فرمود: ام سلمه لباس نوى برايم بياور، لباسهايش را آوردم و آنها را پوشيد. فرمود: بستر مرا در وسط خانه پهن كن، ام سلمه مى گويد: اين كار را هم انجام دادم، فاطمه- سلام الله عليها- رو به قبله در وسط خانه خوابيد و دست مباركش را زير صورتش گذاشت، فرمود: اى ام سلمه الان من از دنيا مى روم، خودم را شستم و پاكيزه نمودم، احدى بدن و روى مرا باز نكند و مرا برهنه ننمايد، اين را فرمود، بعد از لحظاتى در همان جا از دنيا رفت، على- عليه السلام- به خانه آمد و جريان فوت (و شهادت) فاطمه- سلام الله عليها- را برايش نقل كردم.

دولابى در الذريه الطاهره مى گويد: «حدثنا ابو محمد- النضر بن سلمه و يعقوب بن ابراهيم بن سعد و عبدالعزيز بن عبدالله العامرى عن ابراهيم بن سعد، عن محمد بن اسحاق، عن عبيدالله بن على بن ابى رافع عن ابيه، عن امه سلمى قالت: «اشتكت فاطمه بنت رسول الله- صلى الله عليه و آله و سلم- فمرضناها، فاصبحت يوما كامثل ما رايناها فى شكواها، فخرج على بن ابى طالب لبعض حاجته فقالت فاطمه! اسكبى لى يا اماه غسلا، فسكبت له غسلا فاغتسلت كاحسن ما كنت اراها تغتسل. قالت: ثم قالت: يا اماه ناولينى ثيابى الجدد. فناولتها فلبستها ثم جاءت الى البيت الذى ماتت فيه، فقالت: قدمى فراشى وسط البيت، فاضطجعت فاطمه عليه و وضعت يده اليمنى تحت خدها، ثم استقبلت القبله، ثم قالت فاطمه: يا اماه انى الان مقبوضه فلا يكشفنى احد و لا يغسلنى احد. قالت فقبضت مكانها. قالت: و دخل على بن ابى طالب فاخبرته بالذى قالت و بالذى امرتنى. فقال على- عليه السلام-: والله لا يكشفها احد، فاحتملها فدفنها بغسلها ذلك و لم يكفنها احد و لا غسلها احد». [ الذريه الطاهره، ص 165، و مسند احمد بن حنبل، ج 6، ص 210 و 462 و در باب فضائل اين كتاب در حديث هاى 1243 و 1244 و 1074 آمده است، فقال: لا والله لا يكشفها احد ثم حملها بغسلها ذلك فدفنها» و طبقات ابن سعد، ج 8، ص 128 و مجمع الزوائد، ج 9، ص 210 و الذبلعى نصب الريه، ج 2، ص 250 و حليه الاولياء، ج 8، ص 432 و ذخاير العقبى، ص 53 و تاريخ طبرى، ج 3، ص 364.] با هفت سند از ام سلمى مى گويد: فاطمه- سلام الله عليها- دختر رسول خدا- صلى الله عليه و آله و سلم- در بستر بيمارى بود و من از او پرستارى مى كردم. روزى از شدت درد طورى مى ناليد كه روزهاى قبل نديده بودم آن گونه ناله كند، على- عليه السلام- براى بعضى از نيازهايش از خانه خارج شد. فاطمه- سلام الله عليها- خطاب به من گفت: يا سلمى! آب غسلى براى من بياور، سلمى مى گويد: آب برايش آوردم و غسل كرد به طورى كه از آن بهتر نديده بودم، سپس فرمود: لباسهاى نو و تازه برايم بياور، لباسها را برايش آوردم و پوشيد، بعد آمد به اطاقى كه در آن از دنيا رفت و فرمود: بستر مرا در وسط اطاق پهن كن و سپس بر بستر خوابيد و دست راست خود را زير صورت گذاشت و بعد روى خود را به قبله نمود و گفت: اى سلمى! من الان از دنيا مى روم و كسى روى مرا نگشايد و احدى مرا غسل ندهد. سلمى مى گويد: فاطمه- سلام الله عليها- در همان جايى كه خوابيده بود از دنيا رفت، سپس على- عليه السلام- وارد شد، و او را از حال فاطمه- سلام الله عليها- آگاه كردم و آنچه را كه به من دستور داده بود به او گفتم، على- عليه السلام- فرمود: قسم به خدا كسى روى او را باز نخواهد كرد. سپس جنازه ى فاطمه- سلام الله عليها- را به قبرستان حمل كرد و او را با همان غسل كه خود كرده بود دفن نمود و هيچ كسى او را غسل نداد و كفن ننمود.

خواننده گرامى در اين فصل 42 روايت و حديثى را كه پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- درباره ى فاطمه- سلام الله عليها- فرموده است و نيز سخنان سران حكومت را كه در آخرين لحظات زندگى شان گفته و اظهار پشيمانى مى كردند ملا