يم!...» چون ابوسفيان معبد را ديد پرسيد:

«اى معبد چه خبر دارى؟» خدا خزاعى را به سخن آورد:

«خبر دارم كه محمد با يارانش بيرون آمده اند و شما را دنبال مى كنند...

آنان بر شما سخت آتشى شده اند. كسانى با محمد گرد آمده اند كه در روز احد با وى نبوده و از كار خود پشيمان گشته اند... آن چنان خشمى بر شما پيدا كرده اند كه هرگز همانند آن را نديده ام!...» سخن معبد، پير قريش را بر خود لرزانيد. بانگ برآورد: «واى بر تو!... گرد آمده ايم تا بر آنان يورش بريم و آنان را ريشه كن كنيم...» معبد گفت:

«من تو را از اين كار بازمى دارم... به خدا سوگند تو را مى بينم كه هنوز روانه نشده پيشانى اسبانشان را خواهى ديد كه به سوى تو يورش مى آورند...» خدا در دل ابوسفيان و سربازانش هراس افكند و به مكه برگشتند!...

حتى زنان مهاجر و انصار از كسانى بودند كه در نبرد احد حضور داشتند يا گواه عواقب آن بودند. بسيارى از آنان بر سرشت لطيف زنانه ى خود چيره مى آمدند و در آن جنگ مسلمانان را با آبيارى كردن، تيماردارى و پرستارى از زخمى ها در پشت جبهه يارى مى دادند و از سختى ها و رنجهايى كه خود مى ديدند پروا نمى كردند...

بى تابى را از خود مى افشاندند...

به شكيبايى پناه مى بردند...

فشار غيرت ورزيدن به دين خدا برخى از آنان را چنان مى گرفت كه گاه گاه در بحبوحه ى كارزار به جاى مردان پيكار مى كردند...

زنان مسلمان در كار جهاد نقشها داشته اند كه صفحات تاريخ گوشه اى از آنها را يادآورى كرده است، اما راويان اخبار از يادكرد گوشه هاى ديگر آن كوتاهى ورزيده اند...

هان اين زهراست كه بهترين نمونه از اين بانوان است. وى از همان آغاز جوانى شاداب خود، از دل و جان پرستارى پدرش را گردن مى نهد، آزار دشمنان را از او مى سترد...

آنگاه از ديدگاه پيامبر پنهان نمى شود تا آنجا كه مى بينيم با پيامبر در فتح مكه همراه است و با او به مكه در مى آيد. زهرا در ساعتهايى كه پيامبر مسجد حرام را از وجود پليد بتها پاك مى كند، حضور دارد... همان روزى كه پيامبر آن مسجد را تا رستاخيز به جايگاهى برمى گرداند كه قرآن وعده داده است...

زهرا با همين روش بر پدر خويش در احد دلسوزى كرد به سان مادرى كه بر يگانه فرزندش دلسوزى مى كند. او دوست داشت خون قلب خود را به جاى خونهايى كه از زخمهاى پدرش فرو مى چكيد واگذار كند...

پيامبر آنگاه كه هنوز گرد و خاك جنگ فوران مى كرد نزد زهرا آمد، شمشير خود را به دست او داد و گفت:

«دختركم! خون را از روى اين شمشير بشوى. به خدا سوگند كه امروز اين شمشير با من وفادار بوده است....» همسر زهرا نيز شمشير خود را به دست وى سپرد. وى در حالى كه از سختى زخمهاى نيزه ها و شمشيرها خم شده بود گفت:

«خون را از روى اين شمشير بشوى...» زهرا چنين كرد، اگرچه هيچ چيزى او را از درمان كردن پدر زخميش باز نداشت تا آنگاه كه زخمهايش بند آمد و دست شفابخش خود را با بهبود و تندرستى بر پيكر او كشيد...

هان اين صفيه دختر عبدالمطلب است، آمده تا برادرش حمزه را بنگرد كه چگونه نيزه ى وحشى او را از پاى درآورده است... چون پيامبر آگاهى يافت از روى دلسوزى پسر صفيه- زبير- را فرستاد تا مادرش را برگرداند، و نگذارد آن شهيد مثله شده را ببيند. پيامبر به زبير فرمود:

«به صفيه برس و او را برگردان تا نبيند بر سر برادرش چه آمده است...» هنوز زبير با مادر خود سخن نگفته بود كه مادر احساس درونى خود را از آن رويداد اندوهبار بيرون ريخت و با آهنگى استوار گفت:

«براى چه برادرم را نبينم در حالى كه به من خبر رسيده است او را مثله كرده اند، و او در راه خدا به شهادت رسيده است؟... من او را به خدا پيشكش مى كنم و اگر خدا خواهد شكيبايى در پيش مى گيرم...» صفيه رفت و آن شهيد گرامى را ديد... بر او نماز خواند، و از خدا براى او درخواست آمرزش كرد...

عايشه نيز به همراهى چندين بانوى مسلمان به ديدن ميدان پيكار رفت...

گويند:

عايشه همانند پيامبر از پگاه به سوى احد بيرون رفت تا از خبر آن نبرد آگاهى يابد...

مادر مومنان گويد:

«... چون سپيده دميد، نگاه كرديم.. ناگهان شترى ديديم كه پيش مى آمد و بر روى آن بانويى ميان دو لنگه ى بار سوار بود...

«به او نزديك شديم. او همسر عمرو پسر جموح بود. به او گفتم:

«چه خبر آوردى؟...» آن بانو احساس خود را با آرامش دل آشكار ساخت. شادمانى از چهره اش لبريز شد و گفت:

«خدا از پيامبر خود نگاهدارى و دفاع كرد...» آن روز بامداد يكشنبه، يك روز پس از آن نبرد تلخ بود...

همسر عمرو به شتر خود گفت:

«بخواب!...» و ى از پشت شتر فرود آمد...

عايشه در حالى كه آن دو لنگه بار را نشان مى داد پرسيد:

«اين چيست؟...» آن بانو كه اندوهش را براى دو بار از دست رفته ى خود در لابه لاى شاديش براى نجات جان پيامبر غرقه ساخته بود پاسخ داد:

«اين برادر من است... و اين همسرم!...» گويند:

مادر سعد، دختر سعد پسر ربيعه روايت كرد:

«نزد ام عماره- نسيبه- دختر كعب مازنى رفتم... به او گفتم:

«خاله... مرا از آنچه مى دانى خبر ده...» نسيبه گفت:

«بامداد روز نبرد احد بيرون رفتم تا ببينم مردم چه مى كنند. مشك آبى همراه خود داشتم...

«به پيامبر خدا كه در ميان ياران خود ايستاده بود رسيدم. اقبال و پيروزى با مسلمانان بود...

«چون مسلمانان شكست خوردند، به پيامبر پيوستم...

«برخاستم و به جنگ پرداختم. با شمشير از پيامبر دفاع مى كردم. با كمان تير مى افكندم تا آنگاه كه زخمها به من رسيد...» مادر سعد گويد:

«بر روى شانه ى نسيبه زخمى ژرف ديدم...

«به او گفتم:

«چه كسى اين زخم را به تو زده است؟...» «گفت:

«پسر قمئه كه خدايش خوار گرداناد!...

«هنگامى كه مردم از پيرامون پيامبر گريختند، پسر قمئه پيش آمد و گفت:

«محمد را به من نشان بده...

«زنده نمانم اگر او زنده بماند!...» نسيبه گويد:

«من و مصعب پسر عمير و مردمانى كه با پيامبر مانده بودند راه را بر پسر قمئه بستيم...

«پسر قمئه اين زخم را بر من زد...

«من نيز به جاى آن چندين زخم بر او زدم...

ليكن آن دشمن خدا دو زره روى هم بر تن كرده بود...» پيامبر خدا به مدينه برمى گشت...

از نزد بانويى از قبيله ى بنى دينار گذر كرد كه همسر و برادر و پدرش را در جنگ احد كه همراه با پيامبر پيكار مى كردند از دست داده بود...

هنگامى كه خبر شهادت آنان را به او دادند، بى تابى آن مصيبت هوش از او نبرد... آشفتگى دل او را از جاى نكند بدان سان كه بلاهاى ويرانگر دلها و خردها را از جاى مى كند همچنان كه طوفانهاى سخت و گردبادهاى ديوانه وار درختان و خرما بنان را از ريشه درمى آورد!...

از روى شكيبايى ايستادگى كرد، بر دل خود چيره آمد و از مردم پرسيد:

«فرستاده ى خدا چگونه است؟...» گفتند:

«سپاس خداى را، خوب است همچنانكه دوست مى دارى...» اما او گفته ى آنان را نمى توانست بپذيرد مگر آنگاه كه خود پيامبر را به چشم ببيند...

در اين هنگام زبانش با سخنى همانند گفته ى ابراهيم- خليل رحمان- به جنبش درآمد. ابراهيمى كه به پروردگارش گفت:

(به من نشان بده چگونه مردگان را زنده مى كنى...) خدا فرمود:

(آيا باور ندارى؟...) پدر پيامبران- ابراهيم- گفت:

(آرى! وليكن تا