 دلم آرام شود...) (بقره، 260) آن بانوى دينارى نيز با همين شيوه ى گفتارى، آنگاه كه همه ى دريافت و احساسش براى ديدار پيامبر آرزومند و آماده شده بود با مردم به سخن آمد...

مردم او را به سوى پيامبر راهنمايى كردند...

آن بانو شتابان به سوى پيامبر روى آورد، سپس با چهره اى شادمانه گفت:

«اى پيامبر خدا! هر مصيبتى پس از تندرستى تو براى ما آسان است!...» بانويى ديگر به ميدان جنگ رفت تا برخى از كسان خود را در ميان كشتگان پيدا كند. بر روى كشتگان ايستاد. از بسيارى زخمهايى كه بر پيكرشان رسيده و اندامهايشان را بريده و از هم جدا ساخته بود، هيچ نشانى براى شناسايى كردن آن شهيدان برجاى نمانده بود...

آن بانو ميان نگاه ها و ميان احساسات خود سرگردان مى شود.

نگاه هايى كه از شناسايى آن شهيدان درمانده شده است و احساساتى كه با او به آهستگى زمزمه مى كند:

«هان اين شهيدان همانهايى هستند كه مى خواهم!...» آنگاه از كسانى كه گواه آن پيكار خونبار بودند مى پرسد:

«اين كيست؟...» كسى به او مى گويد:

«برادر توست...» «و اين؟...» «پسر توست...» «و اين؟...» «همسر توست...» «و اين؟...» «پدر توست...» آن بانو مى گويد: ما همه از خداييم و به خدا برمى گرديم: نيرو و توانى نيست مگر به يارى خدا...

آنگاه مى پرسد:

«پيامبر خدا چگونه است؟...» به او پاسخ مى دهند:

«روبه روى تو ايستاده است!...» آن بانو بى آنكه به سخنى گوش دهد، به سوى پيامبر روانه مى شود، رنج اندوه را از خود پنهان مى كند و به پيامبر مى گويد:

«اى پيامبر خدا پدرم فداى تو باد!... به خدا سوگند- اكنون كه تو تندرستى- هيچ پروايى از اندوه كسانى كه كشته شده اند ندارم!...» براى او همين بسنده بود كه مى ديد پيامبر گرامى از آن درگيرى هراس انگيز جان به در برده است...

اينت ايمان!..

اينت عشق!...

پيامبر از حمراء اسد پس از سه روز به مدينه برگشت. شايد آن شهر پاك هيچگاه همانند اين بار، گواه شاديى نبود كه به اندوه نزديكتر و هيچگاه همانند اين بار، گواه اندوهى نبود كه به شادى نزديكتر باشد...

لشكريان مشركان شتابان به مكه برگشتند، در حالى كه خدا در دلهايشان هراس افكنده بود. آنان به گروه هايى شكست خورده و فرارى همانندتر بودند تا به سپاهيانى پيروز بر مسلمانان...

پيامبر تندرستى خود را بازيافته و جان به سلامت برده بود...

مردان او نيز درباره احساس آرامش و امنيت خود را بازيافته بودند...

اما سوزش يتيمى كودكان و بيوگى زنان، سينه ها را وادار مى كرد تا با ناله و زارى و شيون و نوحه سرايى بار گران اندوه خود را كم كند و به غمگسارى پردازد ...

از همين روى چشمها يكسره اشك بود...

نفسها ناله... و اژه ها گريه...

هنگامى كه پيامبر آن آوازهاى اندوهبار را شنيد كه از برخى خانه هاى فرزندان عبداشهل بيرون مى آمد، بر كشتگانشان اندوه مى خورد، چشمانش اشك مى باريد، اندوهگينانه مى گفت:

«ليكن حمزه كسانى ندارد كه براى او گريه كنند!...» سعد پسر معاذ و ديگر انصار از اين سخن پيامبر آگاهى يافتند. همه ى زنان نوحه كننده و سوگوار را كه در مدينه بودند گرد آوردند و به آنان گفتند:

«سوگند خدا را كه بر كشتگان انصار گريه مكنيد مگر آنگاه كه بر عم پيامبر خدا گريه كنيد...» چون پيامبر آواز نوحه گران را شنيد و از كار آنان آگاهى يافت، به سوى آنان كه بر در مسجد مى گريستند و شيون مى كردند بيرون آمد و فرمود:

«خدا بر شما ببخشايد برگرديد و با همديگر غمگسارى و سوگوارى كنيد...» آنگاه پيامبر براى انصار درخواست آمرزش كرد و فرمود:

«من چنين كارى از شما نخواسته بودم، من گريستن را دوست نمى دارم...» و ى آنان را بدين سان از گريه و زارى بازداشت...حسن و حسين دو ستاره ى درخشان

بخشش پروردگار براى زهرا از نرمى روزگار مهربانتر بود...

زيرا آسايش، بخشش است...

دانش، بخشش است...

ليكن شكيبايى، بخشش بخشش هاست... و به فاطمه از سرچشمه ى خشنودى خدا مايه يى داده شد كه هر بخشش پروردگاريى را دربرداشت بخششى كه انديشه را تيز و دريافت را روشن مى كرد، پايگاه فاطمه را در ميان جهانيان برتر از هر پايگاهى بالا مى برد...

اگرچه فاطمه- همچنانكه در چشم جهان آشكار شد- همدم اندوه و رنج بود و هم پيمان غم و درد، اما با بخشايش خداوندى، همواره در برابر رنجهاى تيره، روى بر خاك فرو افتاده نبود، به گونه اى كه پس از بازايستادن لبخند به سوزش چشم و پريشانى خيال گرايد... سپس برگردد و اين كار را از سر، آغاز كند تا از نو بر راهى دور و دراز از اندوه و رنج گام نهد...

زيرا از لابه لاى ابرهاى انبوه اندوه، و تيرگى ميدان ديد او- كه گاه حسى بود و گاه نفسانى- بخشايش خداى مهربان پرتوى تابناك فرو مى فرستاد كه از پيرامون فاطمه گوشه هايى از كرانه ى زندگى اخم گرفته و ترشروى او را روشنى مى بخشيد. كرانه اى كه سايه هاى تيره ى خود را بر روشنايى روز روان مى ركرد چنان كه گويى آفتاب آن روز يكسره در تاريكى خورشيد گرفتگى فرو رفته است...

در برهه اى از رنجهاى به هم پيوسته ى فاطمه بر گستره ى عمر كوتاه اين جهانى وى ، پرتوهايى تابان از آسايش، آرزو و آرامش آشكار مى شد كه جان او را با شادمانى، خوشى و خرسندى شستشو مى داد...

فاطمه هرگز در چنگال نوميدى نيفتاد. نوميدى بيدادگر، آشوبگر و سبكسر كه در دل تباهى مى افكند و آن را به بازى مى گيرد...

زندگى را در دهان ها از حنظل تلختر مى كند...

گشادگى رگها را در سينه به گره ها و ترنجيدگى هايى برمى گرداند كه نفسها را از دميدن بازمى دارد...

چشمها را از تاريكيى پر مى كند كه زير و زبر آن سياهى است...

دل فاطمه در برابر نوميدى، جايگاهى آسوده و پناهگاهى دست نايافتنى بود...

از آمرزش و بخشش خدا نااميد نبود...

خدا او را به پاس آن همه شكيبايى، پاداشى از نااميدى كفرآميز، نمى داد.

آنگاه رنج و درد بر فاطمه نيرو گرفت كه كينه هاى قريشيان بر پدرش انبوه شد...

بى خردانشان دور او را گرفتند و راه را بر او بستند...

پيامبر در ميان پرچينى از شمشيرها گرفتار آمد كه براى كشتن او از نيام بيرون آمده بود...

در آن روز به فاطمه خبر رسيد كه چگونه پدرش از آن خطر بزرگ رهايى يافت...

پيامبر حلقه ى محاصره ى تنگ و سخت آنان را با سلامت شكافت. آنان كه در انتظار كشتن او ايستاده بودند به او مى نگريستند اما او را نمى ديدند... گوشهايشان را براى شنيدن آواز هر جنبشى، تيز كرده بودند اما نمى شنيدند...

چهره هايشان برگشته و مسخ شده بود!...

بينشهايشان نابود شده بود!...

چشمانشان كور شده بود!...

روزى كه فاطمه از مكه كوچ كرد و جنگاوران «جناح» او را دنبال كردند.

نهادهاى پست درمانده شد...

سركشى هاى خودستايانه به ناكامى كشيده شد...

لبه ى جنگ افزارها شكسته شد...

كارى را كه جناح و سوارانش در انديشه پرورانيده و براى آن آماده شده بودند، نتوانست به فاطمه زيانى برساند. ترسان ترسان يورشى بردند. شترى را رمانيدند. فاطمه را بر خاك افكندند. اگرچه آن افتادن تا اندازه اى به فاطمه آزار رسانيد ليكن آن بدكاران به خواسته ى خود نرسيدند و آب زندگى از پيكر لاغر فاطمه بيرون نرفت...

مرگ با رسوايى