 از او پا به گريز نهاد...

هنگامى كه رنجها و دردها در روز جنگ «احد» بر دل فاطمه انباشته شد... و پيامبر براى جنگ بيرون رفت...

عمويش- حمزه- به زشتترين روش مثله شد...

گروهى از برگزيده ترين مومنان بر دامنه ى آن كوه بر زمين افتادند...

پروردگار فاطمه پيش از آن رويداد دلخراش براى او در دانش خود شادمانى جان فزايى آماده ساخته بود تا پاره اى از آن اندوه را از او برگرداند، از رنج آن درد، سبك سازد اگر چه نتواند همه ى آن را نابود كند، گزند آشكار آن را از راه، دور سازد اگرچه نتواند آن را به ماننده ى ذرات پراكنده در هوا نابود كند...

آن شادمانى، شادمانى مادرى بود براى تولد نخستين فرزندش...

شادمانيى بود كه خدا با آن ميان ترشرويى و گشادگى چهره، و ميان لبخندها و اشكها همترازى بخشيد...

ديرى نپاييد كه مهر پروردگارى بر پيمانه ى خود افزود، شادمانى زهرا دو چندان شد...

بار ديگر براى او روزى گران سنگى بر دستان پر مهر خداوند روانه شد!..

پس از يك سال و چند روز خدا به زهرا برادرى براى پسر خردسالش ارزانى فرمود. پسر خردسالى كه در آن هنگام مى كوشيد بر روى دو پايش بايستد يا پاهايش را به آهستگى بردارد و گامى اينجا نهد و گامى آنجا...

با فرا رسيدن ماه رجب سال چهارم هجرى در مدينه براى فاطمه دومين سرور جوانان بهشت به دنيا آمد...

در اين هنگام يك پسر فاطمه دو پسر شده بود... و يك شادمانى او دو شادمانى...

فاطمه شب مى كرد و روز در حالى كه دو ستاره ى درخشان در دو كنار خود داشت!...

اما پيامبر خدا با آرزويى هرچه بيشتر براى آمدن آن پسر بچه ى تازه رسيده شتافته بود...

لحظه لحظه با دلباختگيى آرزومندانه آمدنش را انتظار مى كشيد. گويى كه آن دو براى ديدار يكديگر وعده ى معينى گذاشته بودند!...

بدان سان كه پيامبر با شيرينترين احساسات خود به سوى پسر نخستين سبك شتافت، به سوى اين پسر دوم نيز با مهرى پاك و سرشار، سبك شتافت تا بر هر عاشقى و معشوقى پيشى جويد. با مهرى كه هيچ قلبى جز قلب گسترده ى پيامبر گنجاى آن را نداشت...

همانند پيامبر در ميان آفريدگان خدا كجا مى توان يافت؟...

عشقى همانند عشق او كجا مى توان يافت؟...

قلبى همانند قلب او كجا مى توان يافت؟...

همانند دو نوجوان او كجا مى توان نوجوانانى يافت كه رحمها آنها را زاييده باشد؟...

پيامبر بدان گونه كه حسن را با آغوش باز پذيرا شد، اين نوزاد را نيز با گشاده رويى در بر گرفت، در گوشهايش اذان گفت و برخاست...

همچنانكه برادر بزرگتر را «حسن» نام نهاد، برادر كوچكتر را نيز «حسين» ناميد...

چه بسا اين نامگذارى از روى شگون و فرخنده فالى به نام نخستين فرزند بود...

چه بسا براى هم آوايى اين دو نام و خوش آهنگى آنها در پى هم بود...

چه بسا از گونه ى واژه آرايى نمكين و ناز و كرشمه اى بود كه در آيين زبان با مفاهيم و معانى شيرين اسم مصغر سازگار است...

پيامبر در روز هفتم ولادت آن نوزاد جشن و مهمانى برپا كرد همچنانكه براى حسن نيز چنين كرده بود...

قوچى براى او عقيقه كرد...

دينارى به ماما بخشيد...

سر نوزاد را تراشيد و هم وزن آن نقره بخشش كرد....

آن پدر و مادر با دو پسر خردسال خود به نيكبختى رسيدند. نخستين انگيزه ى نيكبختى آنان اين بود كه مى دانستند به زودى در آن دو پسر نشانه هاى آن انسان برتر و نمونه، و يا آن پيامبر انسان تكرار خواهد شد...

اما آن پدربزرگ، شيفته ى آنان بود چه شيفتگيى، دلباخته ى آنان بود چه دلباختگيى...

عشق او نيرويى بود از آرزومندى و از جان گذشتگى كه قلب هيچ انسان و هيچ آفريده ى زنده اى با چنين عشقى نمى تپيد...

عشق او احساساتى بود به معنى كل كلمه كه هر عشق سخاوتمند و بخشنده اى حتى از دريافت پاره اى از آن درمانده مى شد...

احساساتى بود با آبشخورهايى شيرين و سرچشمه هايى گوارا كه بيرون مى ريخت و سيل آسا مى گذشت، كرانه هاى زمين را پر مى كرد، طغيان مى كرد و فوران مى نمود تا آنجا كه لايه اى آسمان را نيز در خود غرقه مى ساخت....

پيامبر را مى ديدى كه توان نداشت از آن دو پسر دور شود يا آن دو پسر از او دور شوند...

اگر آنان براى هر كارى دور مى شدند، از ديدگاه و تصور پيامبر دور نمى شدند... و اگر پيامبر دور مى شد، انديشه و احساس وى از آنان دور نمى شد...

ما مى بينيم كه آن دو پسر در ميان تپشهاى قلب پيامبر جاى مى گيرند... و در گردش خون او زندگى مى كنند...

در ذهن او با انديشه ها و دريافتهايش درمى آميزند...

در روان او بر پهنه اى از واكنشهاى احساسش روان مى شوند...

اندوه آن دو اندوه وى است... و شادى آن دو شادى وى...

خشم آن دو خشم وى است... و خشنودى آن دو خشنودى وى... و شايسته است آن دو به چنين جايگاهى از عشق بزرگ پيامبر دست يابند و از آن بهره مند شوند. عشقى كه پروردگار آن را از ميان همه ى مهرورزى ها و عشقها با برترين پايگاه، ويژه ى پيامبر خود گردانيد...

زيرا آن دو از پاره ى تن گرامى و محبوبش زهرا بودند. زهرايى كه پيامبر- درود بر او- درباره ى وى فرمود:

«به راستى كه خدا با خشم تو خشمگين مى شود و با خشنودى تو خشنود...» آن عشق پيامبر، عشق بى همانندى بود كه به ناممكن مى مانست!...

غلوهاى اغراق آميز اسطوره ها به نزديكترين مرزهاى آن نمى رسيد...

همه ى خيالپردازى هاى شاعران براى يك حرف از حرفهاى آن واژه گنجايش نداشت...

هان اين فاطمه است كه از عشق آشكار و قلبى پيامبر به پسرانش مبهوت و خيره مى ماند تا آنجا كه- با همه ى اندوخته هاى مهر پاك و دلسوزى مادرانه ى خود- توان برابرى كردن با آن را ندارد...

اگر خارى به سر انگشت يكى از آن دو پسر مى خليد، يا بند انگشت ديگرى را خونين مى كرد، قلب پدر فاطمه از آن رويداد، زخم فراخى از سر نيزه اى آهنين و داغ در نهاد خود احساسى مى كرد!...

اگر اشكى از چشم اين يا آن روان مى شد فاطمه پدرش را مى ديد كه از ريختن آن اشك بى تابى مى كرد بدان سان كه بخيلى ناخن خشك براى از دست دادن مرواريد گرانبهاى خود بى تابى مى كند. مرواريدى كه همه ى گنجهاى قارون به ارزندگى آن نبود!...

آيا در چنين هنگامى براى فاطمه سزاوار نبود كه بداند اين عشق بزرگ پدر به دو پسر خردسالش، بيانگر اين است كه عشق او با همه ى كرانه هاى خود درست به اندازه ى ترس وى بر آن دو پسر مى باشد. ترس از اينكه مبادا به آنان گزندى برسد؟...

آرى. جاى هيچ سخنى نيست!...

زيرا همواره ترس ما بر محبوب درست به اندازه ى عشق ما به اوست... و عشق ما به او به اندازه ى ترس ما بر اوست...

عشق، مهرورزيى نيست كه ريشه و بنيادى يگانه داشته باشد. از ديگر مهرورزى ها جدا و بريده باشد. مهرورزيهايى كه در سينه، احساسات شيرين و تلخ، شادى بخش و اندوهبار را به جنبش درمى آورد...

بلكه عشق احساس و دريافتى است كه دو كرانه ى آن ترس است و اميد، تار و پود آن نگرانى است و آرامش...

زيرا آنگاه كه شور عشق ما را بگيرد و زندگى شادمانه باشد، اين شادمانى را مى كشيم و گسترش مى دهيم تا در پرتو تابان آن هر تاريكى را غرقه كنيم، تاريكيى كه فرداى فريبكار و ترشروى مى خواهد با آن بر ما به ناگهان يورش آورد... و آنگاه كه شور عشق ما را بگيرد و زندگى 