تيره و تار باشد، ترشرويى و ناخوشايندى آن، بلندپروازى ما را به سوى فردايى تابناك و پر اميد نابود مى كند... و احساس و انديشه ى ما همواره در ميان يكى از دو كرانه ى آسايش و هراس... روشنايى و تاريكى ايستايى مى يابد يا به جنب و جوش درمى آيد، آرام مى گيرد يا آشفته و پريشان مى شود...

چه بسيار فاطمه گواه رنگها و نمونه هاى گوناگون از اين شور عشق بود. پيامبر در هر لحظه از روز و شب، جهان را با فاطمه از زير چشم مى گذرانيد...

چه بسيار مردم درشگفت مى شدند كه مى شنيدند يا مى ديدند فاطمه چگونه گواه عشق ورزى هاى گوناگون پدر خود به فرزندانش مى باشد... در اين هنگام شگفتى برخى از مردم از روى بزرگداشت بود و شگفتى برخى ديگر از روى ناباورى... و شگفت نيست اگر واكنشهاى سرشتهاى بشرى، پياپى از خود عشقها و مهرها نمايان سازد، مهرهايى كه بر نردبان ارزيابى گاهى اوج مى گيرد و گاهى فرود مى آيد...

پيامبر در همه ى روشهاى رفتارى روزانه ى خود نشانه هايى از آن عشق بزرگ را نمايان مى ساخت...

در جنبشهايش، در آرامشهايش...

در كردارش، در رفتارش...

در ساعتهاى سنگين كوشش و پويايى. در لحظه هاى آرام دلخوشى و سرگرمى...

حتى آنگاه كه به رسالت آسمانى خود مژده مى داد...

حتى آنگاه كه در برابر خدا به ستايش مى پرداخت...

گاهى پيامبر را مى ديدند كه پسرانش را با شوخى هايى شيرين و واژه هايى انس آميز ناز و نوازش مى كرد و آن ناز و نوازش درسى بود كه شايستگى داشت بزرگان آن را فراگيرند پيش از آنكه براى كودكان سرگرمى باشد...

آيا پايان آنچه براى كودك آرزو مى كنيم اين نيست كه با استوارى و پايدارى جوان شود، نيروهاى بدنى او با توانايى هاى عقلى او سازگار شود، انگيزه هاى نفس در او با تابندگى هاى روح هموزن شود؟...

پيامبر را- درود بر او- مى بينى كه دو دست حسين را مى گيرد، پيوسته او را به رقص درمى آورد. او را بالا مى كشد تا پاهاى كوچكش به سينه ى پدر بزرگش مى رسد. پدر بزرگى كه از شادى سرمست است و براى نوه ى خود مى خواند:

«كوچولو آى كوچولو!...

«بالا برو كوچولو!...

«با دو تا چشم ريزه!...

«مثل دو چشم پشه!... و آن كودك خردسال مى خندد...

پيامبر او را به سينه مى چسباند و با آرزويى هر چه بيشتر او را مى بوسد...

چه بسا مى گفتند:

اين كار پيامبر ناز و نوازشى است بيرون از اندازه...

چه بسا مى گفتند:

بدعت نادرستى است در كار مقدس پيامبرى. خدشه اى است بر شكوه پيامبر...

ليكن اين سخن با ديد نقد و بررسى، گفته اى است نادانانه از گوينده اى نادان!...

زيرا حواس پنجگانه: شنوايى، بينايى، بساوايى، بويايى و چشايى نخستين چيزهايى هستند كه در كودك پيدا مى شوند و شكل مى گيرند، به وظايف طبيعى خود عمل مى كنند، گاهى آگاهانه و گاهى ناآگاهانه، گاهى به گونه ى كردارهايى واكنشى و خود به خودى و گاهى به گونه ى هوشيارانه و از روى خواست، و كودك با هر يك از آن كردارها، پاسخ و واكنشى نفسانى و معين همراه مى سازد...

بلكه با پژوهش علمى و آزمون عملى به اثبات رسيده است كه نيروهاى حسى غالبا در پرورش و پيدايش تا هنگام زاييده شدن كودك يكسان نيستند اما واكنشهاى روانى در كودك از آن هنگام به كار مى افتد كه هنوز جنينى است در شكم مادر و كودكى كامل نشده است...

روشن است مهربانى و دلسوزيى كه بازى و شوخى با كودك و ناز و نوازش كردن وى از آن مى جوشد در حقيقت مشاركتى روانى و وجدانى است كه گرايش، خواستارى و نياز ما را به او مى فهماند...

آن مهرورزى جاى كمبودهاى آفرينشى و كاستى هاى هستى او را پر مى كند...

گرسنگى توانايى هاى حسى او را سير مى كند. مى توان گفت آزمونى عملى است براى پرورش توانايى هاى كودك تا به اوج پختگى و كمال زندگى خود برسد...

در خبر آمده است:

«هفت سال با پسرت بازى كن، هفت سال او را تربيت كن، هفت سال با او همدمى و گفت و شنود كن، آنگاه او را به خود واگذار...» اين خبر برگزيده از كشتزار پوچى و ياوه گويى نرسته است، بلكه ميوه ى تجربه ى دراز انسان در زمينه ى كودكى و شناخت دوران آن است...

آنگاه كه پيامبر با دو نوه ى خود بازى مى كند، آن بازى براى سرگرمى، دلخوشى و شادمانى نيست بلكه پرورشى است در برهه اى تازه از زندگى كودك كه با توانايى هاى ناچيز او سازگارى دارد. او را وامى دارد- با خرسندى و خشنودى و گرايشى خالصانه- به فراگيرى روى آورد، سينه ى او براى آموختن گشوده شود، بدان گونه كه هر كودك خردسالى براى بلعيدن دارويى تلخ كه رويه ى آن را يك لايه ى شيرين پوشانيده باشد- روى مى آورد...

به گمان من پيامبر- آن پرورش دهنده ى بزرگ- به ماننده ى كسى است كه از دو فرزندش ابزار آموزشى آشكارى ساخته است يا از آن دو كشتزار بارورى براى رويانيدن پايه هاى درست پرورشى فراهم آورده كه پدران از دانه ها و بار و برهاى آن چيزهايى برداشت مى كنند تا به زودى در بوستان پرورش پربار اسلامى كشت شود....

بيا و ببين كه پيامبر در اين زمينه چگونه رفتار مى كند:

روزى پيامبر با گروهى از يارانش بيرون مى رود. حسين را مى بيند كه با كودكان همسال خود بازى مى كند... پيامبر با دلى پر از آرزو و چهره اى لبريز از شادمانى به سوى او پيش مى تازد تا او را بگيرد...

حسين خردسال از روى واكنش و پاسخ به خواسته هاى كودكانه ى شاداب و پاك خود از پيش روى پيامبر به اينجا و آنجا مى گريزد و هر بار كه پيامبر از گرفتن او ناتوان مى شود حسين غرق خنده مى شود...

پيامبر پياپى او را دنبال مى كند تا به او مى رسد، براى او آشكار است كه دويدن به دنبال حسين به خوشى و شادمانى او مى افزايد...

سپس پيامبر حسين را مى گيرد، او را بالا مى آورد با شيدايى او را مى بوسد، پيشانيش از شادى مى درخشد...

به همراهانش مى گويد:

«حسين از من است و من از حسينم...» براى حسين نزد پروردگار دعا مى كند:

«بار خدايا دوست بدار كسى را كه حسين را دوست مى دارد...» يكى از ياران پيامبر كه آن رفتار و گفتار او را مى بيند و مى شنود در شگفت مى شود، گويى كه كار پيامبر را ناپسند دانسته مى گويد:

«پيامبر را مى بينم كه از روى ساختگى اين همه نوه اش را نوازش مى كند!...

«به خدا سوگند من پسرى دارم كه هرگز او را نبوسيده ام!...» پيامبر درشت رويى و خشك خويى آن مرد را زشت مى شمرد و به او پاسخ مى دهد:

«كسى كه مهربانى نكند با او مهربانى نمى كنند!...» پيامبر با اين سخن گهربار به دوست داشتن خردسالان ارزش فراوان مى بخشد...

زيرا شوخى با كودك تعبيرى است رفتارى از دلسوزى... و دلسوزى از دوست داشتن است... و دوست داشتن مهربانى كردن است...

پس اگر اين درسى كه محمد به آن گروه از ياران خود داد شايستگى داشته باشد كه براى همه بزرگسالان روش و آيين گردد، اين شايستگى را نيز دارد كه نقشى از مهر و عشق در نهاد تازه و شاداب كودك بيفكند تا آنگاه كه بزرگ شود مهرورزى، دلسوزى، عشق و دوستى با نهاد او سرشته باشد...

بلكه اين درس شايستگى دارد در نهاد كودك رنگى از حق شناسى و سپاسگزارى پديد آورد كه دوستى را به دنبال خود مى كشاند...

زيرا عشق و دوستى هميشه مهرورزيى است دو سويه ميان دو قلب، دادن است و گ