فتن، بخشيدن است و دريافت كردن...

اگر پدر، عشق و دوستى خود را به فرزندش آشكار سازد، بخشش است... و اگر پسر، پدرش را دوست بدارد، پاداش است و سپاسگزارى...

گاهى اين پاداش از روى خواست دل و احساسى پاك مى آيد... كه در اين هنگام دوستى است و خيرخواهى...

گاهى اين پاداش از روى ترس و تنها براى پرهيز از ناشايستها مى آيد... كه در اين هنگام دورويى است و ظاهرفريبى...

آيا اين دو حالت يكسانند؟...

هرگز يكسان نيستند...

دارنده ى حالت نخست با گرفتن خويهاى نيكو بزرگ مى شود، زيرا او با مهرى خدايى، نرمخويى دل انگيز خود را فرامى گيرد، در مهربانى خود از دلسوزى پيامبر خدا پيروى مى كند... و در اين هنگام با مردم به دوستى، يكرنگى و همدلى رفتار مى كند...

با آنان در پنهان و آشكار روراست است همچنان كه با نهاد خود روراست است...

انديشه اى دلاورانه دارد... و دلى استوار و پابرجاى... و رفتار و پندارى درست... و شگفت نيست، زيرا اين چنين كسى از سرچشمه ى خويهاى خوش پيامبر بزرگوارى سيراب شده كه خدا درباره ى او فرموده است:

(تو بر خويى بسيار نيكو هستى...) (قلم، 4) و نيز درباره ى او فرموده است:

(اگر درشت خو و ستيزه دل بودى از گرد تو پراكنده شدندى...) (آل عمران، 159) و پيامبر خود در اين راستا درباره ى خويش فرموده است:

«پروردگارم مرا تربيت كرد و تربيتم را نيكو گردانيد...» اما دارنده ى حالت دوم با خويهاى ناپسند بزرگ مى شود، زيرا سايه ى درشت خويى و خشك طبعى زشتى كه پدرش او را با آن پرورش داده است همواره تا پايان زندگى با او همراه خواهد بود و او را دنبال خواهد كرد...

اين چنين كس در اين هنگام ميان بيم و اميد زندگى مى كند...

هستى او به لرزش درمى آيد...

نفس او گسسته مى شود...

دورويى، آيين او مى شود...

ترس، خوى او مى شود...

به زبان چيزى مى گويد كه به دل باور ندارد و انجام نمى دهد...

آنگاه در پنهان هر ناشايستى كه بخواهد مرتكب مى شود...

طبيعى است كه پيامبر خدا، در سرپرستى و پرورش پسرانش، خود به تربيت پروردگار تربيت يافته و به راهنمايى ارزشمند او رهنمونى شده است...

از همين روى هر كارى كه پيامبر با دو پسر خود در زمينه هاى پرورشى و رهنمونى انجام دهد، سزاوار است از الهامات خداوندى به شمار آيد...

زيرا رفتار روشن بينانه ى پيامبر تنها به قصد آن نيست كه ويژه ى دو پسرش باشد و بس، به آنان اختصاص يابد و به كار عموم مردم نيايد...

البته در اينباره نشانه ها و نمايه ها برپاى است و نمايان...

پيامبر- درود بر او- دوست دارد در بازارهاى مدينه بگردد و يكى از دو نواده اش با او همراه باشد. گاهى او را بر دوش كشد و گاهى با او سخن گويد و گام به گام راه رود و آنگاه كه گردش پيامبر در بازار به درازا انجامد، گامهاى خود را كوتاه و هماهنگ يا گامهاى كوتاه و خسته ى نوه ى خود بردارد...

چون به مسجد رسد و نماز برپا دارد، او را با مهربانى در كنار خود جاى دهد..

چه بسا پيامبر با نوه ى خود در اينجا و در آنجا همراهى و همگامى مى كرد تا او را به روش مردم آميزى آشنا كند...

چه بسا مى خواست او را با واجبات خدا خويگر كند...

بازار- همچنانكه پيداست- جايگاهى است عمومى...

مسجذ نيز جايگاهى است عمومى... و سخن به آشكارا گفتن در اين دو جايگاه عمومى شايسته است كه داراى ويژگيهاى عامه پسند و در خور و سودمند براى عموم مردم باشد...

گويند:

يك بار پيامبر به سجده رفت و سجده ى خود را چندان به درازا كشانيد كه بر نمازگزاران دشوار آمد...

چون سلام نماز گفت و نماز را به پايان برد، برخى از مردم، شگفت زده به او گفتند:

«اى پيامبر خدا...

«سجده را چندان دراز گردانيدى كه گمان برديم كارى پيش آمده يا بر تو وحى نازل شده است...» پيامبر پاسخ داد:

«هيچ يك از اينها نبود...

«پسرم بر پشت من سوار شد، دوست نداشتم او را براى فرود آمدن به شتاب وادارم!...» سخنى فشرده و كوتاه با معنايى روشن و بيانى رسا كه بينشى پدرانه و پيامبرانه را براى بزرگداشت نوه اى گرامى به نمايش مى گذارد...

جاى هيچ سخنى نيست!...

با وجود اين، سخن و كار پيامبر كارى خصوصى را به آموزشى عمومى تبديل مى كند...

زيرا حكمت آن كار و آن سخن شايسته است نخست به گروه حاضر در مسجد و پس از آنان به همه ى مسلمانان تعلق يابد، آنگاه به پسر بچه اى كه دو سه سال بيش از عمر خود را سپرى نكرده است؟...

كار و سخن پيامبر درسى است براى آسان گيرى، رفتارى است خردمندانه از سوى پيامبر خردمند. چه بسا آن كار براى همه ى سخت گيران بى گذشت سودمند باشد. سخت گيرانى كه خرد خود را از دريافت مغزها بازمى دارند و تنها به پوستها در مى آويزند، آنگاه با زياده روى و غلوپردازى در كار دين تا دورترين دوردستها پيش مى روند!...

اين روش رفتارى پيامبرانه، بينشگرانه و رهنمايانه- كه براى مردم نمونه و سرمشقى است روشنگر تا بر خويشتن و خردسالان سخت نگيرند اگرچه در پاكترين آيينهاى دينى باشد- همان روش پيامبر بزرگوار است كه نمونه ى آشكار آن را در جايى ديگر مى بينيم...

روزى پيامبر را ديدند كه بر بالاى منبر براى مسلمانان در كارهاى دين و دنيايشان سخنرانى مى كرد. به آنان چيزهايى را كه از خدا آموخته بود ياد مى داد.

ناگهان چشمش به حسن و حسين افتاد كه به سوى او پيش مى آمدند. را ه مى رفتند و بر روى زمين مى لغزيدند...

پيامبر بى درنگ سخن خود را بريد...

مهرورزى و دلسوزى بر او چيره آمد. ديگر سخن نگفت از منبر به سوى آن دو پسر فرود آمد و دست آنان را گرفت و نزد خود بر منبر بالا برد...

چون آن دو پسر بر روى منبر نزد پيامبر جاى گرفتند و با نزديك شدن به او دل آسوده شدند و پيامبر نيز با آسايش دادن آنان در ميان دو بال خود آرامش خاطر يافت... به گروه مسلمانان گفت:

«خدا راست فرمود كه:

(دارايى ها و فرزندانتان آزمايشى است...) (تغابن، 15) «به اين دو پسر نگريستم كه راه مى رفتند و بر روى زمين مى لغزيدند. شكيبم نماند، سخنم را بريدم و آنان را بر منبر بالا آوردم...» آنگاه پيامبر سخنرانى خود را پى گرفت...

رساترين درسهايى كه پيامبر مى خواست به پيروى از سخن پروردگار در گوشها كند و در دلها استوار سازد، همان درسى بود كه در سرتاسر زندگيش همواره شعار برگزيده ى او بود. از تكرار آن براى مردم، اندكى پيش از روشن شدن هر روز كوتاهى نمى كرد. گويى كه ترس داشت مردم آن را فراموش كنند. از اين مردم را با تكرار آن، يادآورى مى داد و از افتادن در دام فراموشى نگاه مى داشت!...

آيا تكرارهاى پيامبر سودمند بود و به پيروزى رسيد؟...

آيا يادآوريهاى او در يادها ماند؟...

خبرها به ما چنين گوشزد مى كند:...

پيامبر- درود بر او- هر روز به هنگام نماز بامدادى بر در خانه ى فاطمه، على، حسن و حسين مى آمد و بر آستانه ى در مى ايستاد... و مى گفت:

«درود بر شما، اى مردم خانه...» سپس مى گفت:

«نماز!... نماز!... نماز!...» (همانا خداوند مى خواهد كه همه ى ناپسنديهاى را از شما خاندان پيامبر ببرد و شما را پاك گرداند پاك گردانيدنى...) (احزاب، 33) آيا فاطمه و همدمانش در آن خانه، خواب بودند و نياز به كسى داشتند تا چرت را از چشمانشان بپراند؟...

خ