ر. بخش نخست سخن پيامبر خلاف اين را مى گويد زيرا تو بر شخص خفته سلام نمى گويى!...

آيا مردم آن خانه براى نماز گزاردن بيدار نمى شوند مگر اينكه پيامبر آنان را فراخواند؟...

خير، بانگ بلال براى بيدار شدنشان بسنده است...

پيامبر را مى بينيم سرآغاز هر روز كار خود را از سر مى گيرد تا در دلها و گوشها جاى دهد كه اين خاندان وى بلند پايگاه ترين، نزد خدا و پيامبرش برگزيده ترين، و براى دوستى و نگاهداشت و پيروى شايسته ترين همه ى آفريدگان خدايند...

زيرا آنان از ناپسندى پاكند...

از گناهان پاكند...

پاك شدگان پاكند... و اين ويژگى ها را قرآن خود درباره ى آنان آورده است...

گويند:

پيامبر، على، فاطمه، حسن و حسين را گرد آورد، آنان را با كسايى خيبرى فروپوشانيد...

آنگاه براى آنان نزد پروردگارش دعا كرد:

«پروردگارا اينان خانواده ى منند. ناپسندى را از ايشان ببر و پاكشان گردان پاك گرديدنى...» از آن پس آيه آمد:

(همانا خدا مى خواهد كه...) (احزاب، 33) عاطفه و آرزو، ام سلمه را كه گواه آن گروه بود بر خود مى لرزاند. از پيامبر مى پرسد:

«آيا من نيز از خانواده ى تو هستم؟...» پيامبر پاسخ مى دهد:

«خير... وليكن بانويى نيكو و فرخنده هستى...» گويند:

هنگامى كه خدا آيه ى زير را فرو فرستاد:

(بگو من براى اين پيغام رسانيدن از شما مزدى نمى خواهم جز دوست داشتن هر كس كه با من قرابت و خويشاوندى دارد...) (شورى، 23) از پيامبر پرسيدند:

«اى پيامبر خدا...

«خويشاوندانت چه كسانى هستند كه دوست داشتن آنان بر ما واجب است؟...» گفت:

«على، فاطمه و دو پسرشان...» پيامبر خدا مى فرمايد:

«به راستى كه خانواده ى من در ميان شما به ماننده ى كشتى نوح است. كسى كه بر آن سوار شد رستگار گشت و كسى كه از آن پس ماند غرق شد...» درباره ى فاطمه، همسر و دو پسرش گفته اند و گفته اند... و چه بسيار گفته اند!... و چه دلپسند و شگفت انگيز گفته اند!...

اگر گوشها بشنود، دلها آگاهى جويد و خردها دريابد!...بخش هشتم

كشندگان پيامبران

موكبهاى شهيدان پياپى شده بود...

زيرا راه براى جهاد باز شده بود...

نشانه هاى آن راه، خونهاى خشك شده بود....

شمشيرها بر سر آن، سايبان ساخته بود...

مرگها بر پهنه ى آن زيرانداز گسترده بود...

در سوى راست زخمى ها و در سوى چپ اندامها و پيكرها افتاده بود...

هر كجا چشم مى افكندى رزمندگان را مى ديدى كه به سان اسبهاى مسابقه پيش مى تازند...

چرا به سوى مرگهاى خود شتاب نورزند در حالى كه بهشت پايان آنهاست؟... و زندگى جاودانه؟... و ديدار با خدا؟...

از آن گاه كه قريشيان از يورش خود پاپس نهادند، يورشى كه با آن مسلمانان را در لحظه ى رفتن از سرزمين احد تهديد كردند... و ابوسفيان فرياد «پيروز باد هبل!» سر داد و فرياد او با فرياد «خدا برتر و بالاتر است» عمر در آسمان ميدان جنگ درهم آميخت...

از همان هنگام زبانه هاى آتش جنگ فروكش كرد...

چكاچك شمشيرها فرو نشست...

آواز برخورد نبردافزارها خاموش شد...

گرد و خاك ابر گونه ى پيكار از روى آسمان مدينه پراكنده شد...

ديرى نمانده بود كه مردم آواز در زدن صلح را به گوش بشنوند....

گاه در چنين هنگامى انسان مى پندارد، روان فاطمه آمادگى ندارد تا احساس آرامش كند...

نه از آن روى كه دسته هاى لشكرى حزب خدا به اين سوى و آن سو روانه مى شوند و با دشمنان خدا دست به نبردهاى خطرناك مى زنند...

نه از آن روى كه گاه گاه جنگ افزارها در هم مى شوند...

نه از آن روى كه هر از چندى آنجا درگيرى ها و چپاولها روى مى دهد...

نگرانى فاطمه از ترس وى بر پيامبر خدا برمى خيزد كه مبادا به او گزندى برسد...

فاطمه احساس مى كند كه اينك پدرش تنهاست و آماج تير دشمنان...

او هدفى است كه تيرهاى كمانها با استواريى هر چه تمامتر به سوى او نشانه رفته است...

او نقطه ى برخورد سر نيزه هاى پيمان شكنى و نيرنگ است كه از هر سوى او را هدف گرفته است...

او هراس كشنده اى است كه ميان كافران و آسايش آنان ديوار كشيده است...

اگر سايه ى او از سر عربها پنهان شود، يگانه مى شوند...

انديشه ى آنان از پراكندگى فراهم مى آيد...

نگرانيشان به آسودگى مى گرايد...

ترسشان به آسايش مى انجامد...

از هم گسيختگيشان به يكپارچگى مى كشد... و بتهايشان به شكوهى مى رسد كه خوارى در آن راه نمى يابد...

پس شايسته ترين روزى كه بتوانند بر محمد يورش آورند همين امروزست...

فاطمه مى پندارد كه آنان به چنين كارهاى زشت دست خواهند زد...

زيرا آسانتر از ديروز مى توانند به محمد دسترسى پيدا كنند. محمدى كه اكنون به مرز شصت سالگى نزديك شده...

پيكر او لخت و گران شده...

جنب و جوش او كند و سست شده...

نيروى او براى تاخت و تاز، هنگام برخورد با دشمن در ميدان پيكار كاسته شده...

هرگاه كه فاطمه به او مى نگرد و نشان دو حلقه ى كلاه خود را كه در دو گونه اش فرو نشسته مى بيند... و بر جاى تهى چهار دندان پيشين او چشم مى افكند... و به نشان شكستگى بر روى پيشانيش نگاه مى كند... و چشمش بر جاى زخم هاى او مى افتد، خاطره هاى دردناك در نهاد وى بيدار مى شود. خيال، او را به ميدان پيكار مى كشاند. در آن هنگام پيامبر را مى بيند كه در گودالى فرو افتاده است...

مى خواهد از آن گودال بيرون آيد اما از سستى و ناتوانى ياراى برخاستن ندارد...

سنگينى تن و گرانى اندامها توان را از او مى گيرد...

دست و پا مى زند، تلواسه مى كند، بى ثمر به تكاپو مى افتد تا آنگاه كه على پيش مى آيد و دست او را مى گيرد...

سپس طلحه زير او مى رود و او را بر پشت خود برمى دارد... و پيامبر اگرچه اميدى به رهايى او نبود رهايى مى يابد...

نگرانى زهرا براى پيامبر هنگامى به جوشش درمى آيد كه مى بيند شورش و آشوب رو به گسترش نهاده و چرت را از پلكهاى وى مى افشاند!...

زهرا حقيقت سرشت قوم «يهود» را مى شناسد...

او مى داند آنان هر كجا كه باشند اهريمن بدسگال آنجاست!...

آنجا پيمان شكنى و نيرنگى است كه در پنهان مى خزد...

آنجا خيانتى است كه به پيمانها وفادار نمى ماند...

آنجا پاره هايى از رنج و بدبختى است، به سان پاره هاى شب در شبانگاهى تيره و تاريك!...

زيرا يهود گروهى هستند كه سوگند و پيمان نگاه نمى دارند...

به سوگند شكنى و بدپيمانى گرايش دارند... و فادارى را باور ندارند...

اگر آنان پيمان خود را با پيامبر به كار مى بستند، آتش جنگ زبانه نمى كشيد...

هم خود در آسايش مى بودند و هم مردم...

از بدفرجامى بركنار مى ماندند...

ليكن آنان نتوانستند از اسارت كينه ى سياه خود آزاد شوند...

نتوانستند از دست غيرت و حسادت رهايى يابند...

نتوانستند از غار نژادپرستى نادانانه ى خود بيرون آيند...

آرى براى آنان بندى نيست، آزاديى نيست، بيرون آمدنى نيست... و از كجا براى آنان چنين باشد. گمراهى آنان را تا آنجا فريب داده كه هرگز خدا را نمى بخشند!..

هرگز به اندازه ى يك موى براى انتقام كشيدن از او عقب نشينى نمى كنند، والاست جايگاه خداوندگار...

زيرا خدا آنان را با اين كه مردمانى برگزيده بودند ناديده گرفت و در جاى خود رها ساخت...

پيامبرى از ميان مردم امى به سوى بشريت فرستاد كه از بنى اسرائيل و بنى هارون نبود...

آي