ا آنان در انجام اين كينه ى خود انتقام جويى نمى كنند؟...

آيا آن كوردلان نمى شتابند تا در كار پروردگار جهانيان تباهى پيش آورند؟....

اف باد بر آنان، و دور باد از خدا!...

يهوديان شبانه هم رايى و چاره جويى كرده بودند كه اين پيامبر امى و عربى را بكشند. پيامبرى كه مى ديدند حق آنان را در كار پيامبرى از دستشان گرفته است و آنان را از دنبال كردن برترى جويى خود بر جهانيان بى بهره ساخته است...

چگونه براى كشتن او نكوشند، اين يهوديانى كه براى كشتن پيامبران آرى آشكار دارند...

آرى بى هيچ دودلى براى كشتن او تكاپو خواهند كرد...

نيرنگ آنان شكار هيچ فرصتى را از دست نخواهد داد...

تبهكاريشان از دست زدن به هر ترفندى كوتاهى نخواهد كرد....

هان اين يهودياننند كه فرصت مناسبى براى آنان روى مى آورد، فرصتى كه خود به پاى خويش شتابان به سوى آنان مى آيد و خود را پيش مى كشد و مى گويد:

«هان اين منم آن فرصت مناسب!...» آن فرصت آنگاه بود كه پيامبر خدا به سوى خانه هاى يهوديان «بنى نضير» روانه شد تا سهم خونبهاى دو تن را كه به خطا كشته شده بودند، از آنان درخواست كند. زيرا آيين پيمان ميان يهوديان و قوم آن دو كشته شده و پيامبر بر اين بود كه براى خونبها سهم بپردازند...

يهوديان حق پيامبر را ناديده نگرفتند بلكه به او گفتند:

«آرى اى ابوالقاسم ما تو را مى گماريم تا آنچه دوست دارى انجام دهى...» هنگامى كه پيامبر از نزد آنان بيرون آمد و زيرسايه ى ديوار يكى از خانه هاى آنان نشست تا آرامشى بيابد و براى برگشتن به مدينه خود را آماده كند، يهوديان اين فرصت استثنايى را كه در روزگار تكرارپذير نيست مغتنم شمردند با يكديگر در خلوت گفتند:

«به راستى كه شما هرگز محمد را در چنين حالى نخواهيد يافت!...

«كيست آن مردى كه بر بام اين خانه رود و تخته سنگى بر سر محمد فروافكند و ما را از دست او آسوده كند؟...» يكى از آنان به نام عمرو پسر جحاش پسر كعب گفت:

«من براى اين كار آماده ام!...» بر بالاى بام رفت...

تخته سنگ را آماده كرد...

هنگامى كه خواست آن را بيفكند پيامبر را آنجا كه نشسته بود نيافت!...

خبر نيرنگ آنان از آسمان به پيامبر- درود بر او- رسيد و پيامبر آن جايگاه را ترك گفت...

نزديك بود يهوديان بهاى اين خيانت را با خونبهاى خود و نسلشان پرداخت كنند. اگر از پيامبر درخواست آمرزش نمى كردند و پيامبر آنان را- پس از پانزده شب كه در دژهايشان محاصره كرده بود- از مدينه كوچ نمى داد و محاصره ى آنان اندكى بيشتر به درازا مى كشيد چنگال بى امان مرگ همه را دريده و شكار كرده بود!...

آرى مرگ پيامبر از لابه لاى انگشتانشان به در رفت بدان سان كه آب از ميان روزنه هاى پرويزن فرو مى ريزد!...

اين خيانت پليد از آن گروه يهودى، كينه ى هر مسلمانى را بر آنان برانگيخته بود. نه تنها كينه كه سختى خشم و بيزارى آنان را نيز افزوده بود، خشمى كه ناگزير هر انسانى آن را احساس مى كند. هر انسانى كه خود را وابسته به پاره اى ارزشهاى اخلاقى مى سازد و براى خود شايسته مى داند كه با آن ارزشها از دست زدن به اين گونه خيانتها و تبهكارى ها دورى جويد. خيانتها و پستى هايى كه با انسانيت منافات دارد و ارزش انسان را به خاك سياه آلوده مى سازد...

تندى سرشت فاطمه، در گذرگاه خشم، بر همه ى تنديها، فرسنگها و ميلها پيشى مى گرفت...

ليكن نگرانى او از خشمش نيرومندتر و سرسخت تر بود...

زيرا فاطمه به سرشت يهود آشناتر بود...

او بهتر مى دانست آنان برخلاف آنچه از خود آشكار مى سازند، پنهان كاريهايى سهمناك دارند...

او از آنچه در نيتهايشان نهان مى ساختند بيشتر هراس داشت تا از شمشيرهايى كه در دستانشان نمايش مى دادند...

زيرا تو در جنگى آشكار و علنى با دشمن خود روبرو هستى، از او هيچ باكى ندارى چون مى خواهى تن به تن نبرد مسلحانه كنى...

اما اگر دشمن از يك راه از تو دور شود و از راه ديگر به پيكار تو برگردد...

يا دسته اى گل به تو پيشكش كند اما خنجرش را از تو در پشت آن دسته ى گل پنهان سازد...

با لبانش با لبخندى شيرين خود را به تو بنماياند اما در پس آنها نيش افعى باشد...

اين چنين دشمن با آن چنان رفتار، خطر گزندآورى است كه در انديشه راه نمى يابد. هوش را مى فريبد. بيدارى و آگاهى را غافلگير مى كند...

زهرا مى داند بدخواهى گزندآور يهود از رگ گردن به پيامبر نزديك تر است. گروه هايشان پيرامون وى در مدينه و گرداگرد آن پراكنده شده اند، بدان سان كه افعى ها در زمينى علف زار و پر از خار درخت و شوره گز پراكنده مى شوند. كسى كه از خم تيغ تيز آن خارها تندرست بماند هرگز از نيش آن مارها جان به در نخواهد برد!.. تا يهود هست چه نياز به افعى ها و مارهاى سهمناك!... تا دست و بازوى يهود در كار است چه نياز به دورويى و نيرنگ بازى!... تا زور و زر بر دست يهود است چه نياز به بافتن و گستردن دامها!...

اگر «وحى آسمان» يهوديان را در قبيله ى بنى نضير رسوا كرد و فرصت انداختن «تخته سنگ» بر سر پيامبر از دست آنان رفت، از اين پس هرگز فرصتهاى تازه را از دست نخواهند داد. هر فرصتى را فراهم مى آورند و براى آن آماده خواهند شد تا از آن بهره بردارى كنند و محمد را دستگير سازند. محمدى كه به آنان پشت گرمى دارد. اطمينانش به آنان او را از احتياط و پرهيزى بى نياز مى كند كه مى تواند او را از پيش آمدهاى ناگوار و خطرها بركنار سازد...

گزند رسانيدن از خوى وخيم يهوديان شگفت نيست...

آيا آنان از بازسازى داستان زن روسپى خود «سالومه» در جهان هستى ناتوانند؟...

خير، هرگز آنان از بسيج كردن زنى از ميان خود براى انجام ترفند و خيانت زشت خويش ناتوان نيستند. زينى كه با نيرنگى زنانه بر پيامبر دست يابد و او را نابود كند و سرش را در ميان طبقى زرين نزد آنان آورده، همچنان كه «سالومه» صدها سال پيش سر پيامبرشان- يحيى پسر زكريا، تعميد دهنده ى مسيح- را براى آنان آورد!...

به زودى پرده ى از نمايشگاه زندگى كنار مى رود تا داستانى اندوهناك و تراژديى تازه به نمايش گذارد و با آن داستان تازه، داستان كهن را درهم آميزد...

سه يا چهارماه از خيانت پليد «عمرو پسر جحاش پسر كعب» در قبيله ى نضير سپرى نشد كه خيانت زن «سلام پسر مشكم» پيش آمد تا آرزوى يهود را برآورده سازد...

زمان آن خيانت سال هفتم هجرى بود... و مكان آن خيبر...

گويند:

هنگامى كه خدا سرزمين خيبر را براى پيامبر گشود... زينب دختر حارث، همسر سلام گوسفندى بريان آورد و پيش روى پيامبر نهاد...

پيامبر از آن زن پرسيد:

«اين چيست؟...» گفت:

هديه اى است...» او مى دانست كه پيامبر هديه مى خورد اما صدقه هرگز...

او گوسفند را زهرآگين كرده بود...

او خواست خاطر جمع شود كه نيرنگ وى ميوه ى كشنده و پليد خود را بار خواهد آورد. از اين روى برخى از ياران پيامبر را پرسيد:

«او كدام عضو گوسفند را بيشتر دوست دارد؟...» گفتند:

«دست را...» او دست گوسفند را بيشتر زهرآگين كرد...

پيامبر هديه ى او را پذيرفت...

با گروهى از يارانش نشست تا از آن بخورند...

پيامبر پاره اى از گوشت دست را در دهان گذاشت و جويد اما فرو نبرد... آن را از 